عبور

ما مشك رنج‌هاي انقلاب را به دندان كشيده‌ايم و دست و پا داده‌ايم، اما رهايش نكرده‌ايم

گزارش یک جشن

_ مرد صیاد می گوید: خالوجان، زیر آب به ماهی ها غذا می دهی، یک وقت بزرگترهایشان هم از راه می رسند ها!

راست می گوید... یعنی اصلاً قبل از گفتن ماهیگیر هم خودم می دانم این احتمال را... با این همه ولی می زنم به دل دریا...

نگاه کردن ماهی ها به آدم مثل نگاه دختر بچه هاست... پر از شک و تردید اما مملو از آرامش.

تفریح من اما از وقتی شروع می شود که سر کیسه غذا را باز می کنم.

یک عالمه ماهی ریز و درشت می ریزند دورت و دیگر نمی شود وصفش کرد...

یکیشان به ضرب از میان موهایم رد می شود. حالا از زور ازدحام ماهی ها دست خودم را هم نمی بینم حتی.

زیر آب از خوشحالی جیغی می کشم و حباب ها برای چند لحظه کوتاه این مخلوقات دوست داشتنی را دور می کنند از من.

با اینکه زیادند ولی حتی یکی شان را هم نمی توانم لمس می کنم.

یک گله بزرگ ماهی های کوچک هم از راه می رسند. همان ها که بر طبق یک هارمونی سینوسی خاص حرکت می کنند.

می روم به سمتشان که برای یکبار در تاریخ بشریت! هم که شده بشکنم این هارمونی معروف را.

اما نمی شود... به دو قسمت تقسیم می شوند. مثل دوتا بادکنک گنده و کمی دورتر از من دوباره به هم می پیوندند و در حالی که هنوز دنبالشان هستم در فراخنای اعماق دریا گم می شوند.

یک ماهی صندوقی را هم کف دریا می بینم. و هوسبازی می کنم و می روم به سمتش...

خودش را می خزاند زیر یک مرجان بزرگ و زُل می زند به من. درست مثل دختر بچه ها.

شاید زیادی خوش شانس هستم اما یک گله طوطی ماهی را هم برای دقایقی می کشانم سمت خودم.

طوطی ماهی به جای دهان و دندان یک منقار بزرگ دارد و کارش سنگخواری است.

کمی که بهشان غذا می دهم بیشتر نزدیکم می شوند و ترس برم می دارد که نکند مرا با یک سنگ یا مرجان اشتباه بگیرند و آنوقت...

تصور گازگرفتگی با آن منقارهای سنگ شکن کمی هول آور است اما شاید زندگی همین باشد. تجربه لحظه هایی میان ترس و زیبایی...

وسط راه شیطنت می کنم و خانه ماسه ای یک ماهی کوچک را هم با کارد* خراب می کنم. و دلم هنوز از دست خودم گرفته و از خدا خواسته ام که این ماهی کوچک ببخشد مرا به خاطر آن بلاهت کودکانه ای که به خرج دادم. (خب می خواستم ببینم خونه اش چه شکلیه؟!)

دنیای زیر آب چه با دنیای ما آدمها فرق دارد... آنچا هیچوقت، هیچ چیز تغییر نمی کند.

ماهی های دوست داشتنی هیچ وقت ترسناک نمی شوند و ماهی های ترسناک هم از زندگی وحشتناکشان لذت می برند.

به قسمت های کم عمق تر و منطقه ساحلی می رسم کم کم. آب حالا شفاف تر است و زیبایی مرجان های دریایی بیشتر.

بی هراس از نیش مارماهی ها، یک مرجان دریایی را دو دستی می گیرم و برای چند لحظه ای خودم را رها می کنم توی دست های آب.

آدم خوبی نیستم ولی میان آنهمه زیبایی یکتا، ذکر سبحان الله به لبهایم جاری می شود و مثل همیشه سلامی هم به الیاس نبی* (علی نبینا و آله و علیه السلام) عرض می کنم.

حالا دیگر پاهایم به کف دریا می رسد... می ایستم و یکبار دیگر زیر آسمان خدا پیدایم می شود.

به رسم عهد همیشگی، یک قُلُپ از آب خلیج فارس را هم می خورم. تلخ است اما با دریا خودمانی تر باید بود.


بعدنویس:

غواصی سطحی که من بیشتر از اسکوبا (غواصی با کپسول) دوستش دارم، یک حُسن بزرگ دارد. غواص سطحی وقتی زیر آب است به واسطه دی اکسیدهای تنفسی اش تنوره نمی کشد مثل دیو...! و ماهی ها هم نمی ترسند.

همین می شود که اگر فقط مسافر دیدن قشنگی های دریا باشی، بهتر است کپسول هوا و عمق روی را ول کنی و به اکسیژن شش ها و اشنوکر غواصی قناعت کنی.

و البته بپذیری خطر غواصی بی همراه و بی تنفگ غواصی را که اگرچه خطرناک است ولی به دیدن زیبایی های بکر خلیج فارس می ارزد.

طرفه آنکه غواصی اسکوبا روش خودمانی شدن با دریا نیست شاید...

(البته یک نوع سیستم غواصی هم هست که دی اکسید غواص را ضبط می کند و من تجربه اش را ندارم)


*منظور کارد غواصی است.

*حضرت الیاس نبی از پیامبران حی هستند و منقول است که ماندگان در دریاها را نجات می دهند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر ۱۳۹۲ساعت 14:59  توسط مسعود يارضوي  |