نامردی
_ نامردیست...
همینکه سهم من از اینهمه موتورسیکلتهای دوستداشتنی؛ نه هیچوقت ایژهای غنیمتی اشرار بود و نه هیچوقت این هزار سیسی نازی که آقای پلیس سر کوچهمان دارد...
همین که خارجیها بیشتر از مخاطبهای خاص! به عکسهایی که از دریا و زیر آب میگیرم علاقه نشان میدهند...
همین که بعضیها شرعاً و عملاً راهمان ندادند برویم سوریه! بعد حالا همین بعضیها میگویند عاشق آنهایی هستیم که دورمان زدند... (خب مسلمان، خودت یادمان دادی امر فرماندهی امر امام است)
همین که دلم یک عالمه برای مادربزرگ تنگ شده ولی خب! حقیقت این است که مادربزرگ مرد... از بس که جان نداشت...
همین که بعضی حرفهایم گیر کردهاند توی گلو و تقصیر خودم نیست حتی...
همین که اسبسواری خونم شدیداً افتاده است پایین ولی این روزها حتی لحظهای را هم نمیشود با روح پربرکت این مخلوق زیبا تقسیم کرد...
همین که همرزمان یک شهید مدافع حرم را میبینم که با تجهیزات انفرادی و سلاح آمدهاند تشییع جنازه رفیقشان و هایهای گریه میکنند و امروز یا فردا مسافرند... ولی... ولی ما بعد از عملیات، در انتهای یک کوچه بن بست هم زیادی بودیم و گویا هنوز هم هستیم...
همین که دوست دارم استخر محلهمان یک بار برای همیشه قُرُق من باشد برای اینکه تا خودِ صبح را شنا کنم و سُر بخورم توی آب. ولی عمراً...
همین که جای سنگی که سالها قبل به ساق پایم خورد هنوز گاهی تیر میکشد و میدانم که قصهی ما و خیابان و سنگپرانها و بیت! باز هم دارد تکرار میشود ولی کسی حرفم را نمیشنود شاید.
همین که نمیتوانم همین الآن کنار بچههای خوب شرکت باشم که تا خود صبح همدیگر را کتک بزنیم و بخندیم و اُملت بخوریم و خوش بگذرانیم.
همین که شبها که توی پارک میدوم و کسی حرفم را باور نمیکند که یک روباه دمدراز دیدهام و یک سگ شکاری گنده و یک خانواده جوجهتیغی...
همین که نمیشود برای کارتنخوابهایی که شبها در لابهلای مسیرم تا خانه، کِز کردهاند توی خودشان، کاری بکنم آیا؟!
همین که...
غرض، همان شعر دوردست قدیمی بود... «ما مرد غصهایم... بلانسبت شما»...
*شعر از مرتضا دلاوری.
پ.ن: کاش که ابتلا باشد و نامردی نباشد... که اگر هم نامردیست همه از بدیهای من منشأ میگیرد. با این وجود هرکدامشان که باشد؛ زیاده جسارت است اما...
اما اینطور وقتها کنار خالکوبیدهها و چاقو خوردهها و خلافکارها احساس راحتتری دارم شاید. کنار سفره دیزی و کنار آه کشیدن معتادها علیه بدمسّبی این روزگار بیمرام.
اینطور وقتها راحتترم کنار دوا خوردهی خوشطینتی بنشینم که دارد پیش خدا توبه میکند و به خودش فحش میدهد.
دلم میخواهد اینطور وقتها کنار دیوانگیهای بچه هیئتیهای تهران باشم که برای اسم «حسین» خودشان را میزنند.
وقت ذکر نامردی یا ابتلا یا اصلاً هر چیز دیگری... خوشتر برای من آن است که با سینهسوختهها و درد کشیدهها گذران کنم.
(صفای قدم حسنآقای ه ، رفیق خوبم که شبها بیدار است و قلندری میکند توی تلگرام!)