خط فاصله: گریه
...*برای شهدای نیروی انتظامی و سربازان گمنام
امروز جور دیگریست. صبح دوازده فروردین است و هوا هم ابری.
از آن ابری هایی که هم آفتابش خودخواهی می کند و نورش را به زمین می ریزد و هم ابرهایش قلچماقند و از رو نمی روند.
شبش را هم خوب نخوابیدم. یعنی چند سالیست که خوب خواب رفتن از یادم رفته است. این ها همه برای من دلیل می شود یک صبح دوازده فروردین دیگر را هم به یاد بیاورم.
( کاش می شد گریه را هم نوشت ).
می خواهم گل آلودش کنم و رمزوار بنویسم. نمی شود. پس از قول کسی می نویسم که یک بار سفره ی دلش را برایم باز کرد.
... دو تا از ماشین ها جلوتر رفته بودند. طرف های * هروز . عملیات دو مرتبه لغو شده بود. و حالا بار سوم بود. بچه هایی که جلوتر رفته بودند آنروز طور دیگری بودند. قبل از رفتن با بقیه عکس گرفتند. روبوسی هم کردند. با همه. و در آخر هم دو بار از زیر قرآن رد شدند. هوای غریبی بود.
... داشتیم می رفتیم که متوجه شدیم جلویمان دو تا موتوری با چهار سرنشین دارند می روند. منطقه مسکونی بود. فقط می شد شک کرد. همین. فرمانده ی بسیجی از پشت بیسیم مشغول صحبت بود که ناگهان شب رنگ صبح گرفت. یکی از موتوری ها برگشت و از فاصله ی 20 متری روی ماشین رگبار گرفت.
... درگیری شروع شد. دو تا از بچه ها همان لحظه ی اول درست مثل برگ خزان ( همانی که در قصه ها می نویسند ) از ماشین روی جاده ی خاکی افتادند. یکی از بسیجی ها با دلاوری گرینفش را روی سقف ماشین گذاشت و شروع کرد...
... از نامردها دیگر خبری نبود... مثل همیشه به سوراخ خزیده بودند و گه گاه تیری می انداختند. بچه ها ولی دشت را سِیر می کردند. رگبار مسلسل و موشک آر پی جی بود که دشت را می رفت و می آمد. هُرم مردانه ی نفس بچه ها دشت را شرمنده کرده بود...
... ماشین های پشت سر هم درگیر شدند. دو تاشان که مال بچه های خودمان بود چپ کردند. کسی شهید نشد ولی تا دلت بخواهد دست و پا و صورت بود که در رفت و شکست و مجروح شد...
... ته ماشین انگار شتر کشته باشند. شیارهای آبکی خون بچه ها آرام آرام روی جاده می چکید... ناله نمی کردند. فکر می کردی شهید شده اند یا الآن دیگر شهید می شوند. ( کاش می شد گریه را هم نوشت ) فقط زیر لب گاهی آب می خواستند. نمی شد. حتی اگر کمی هم می خوردند شاید دیگر امیدی به زنده ماندنشان نبود. نه! نمی شد...
جفتشان توی راه به قول خودشان وصیت کردند. و بعد سکوت تا بعد از جراحی در بیمارستان...
... صبح شده بود... روی جاده دو تا دریاچه ی خون مانده بود و کلی پوکه ی فشنگ و چندتا جعبه ی خرج آر پی جی... هرازگاهی هم چندتا خمپاره ی رنگی در هوا منفجر می شد. بچه های شناسایی بودند که از جلوتر علامت می دادند. رفته بودند رد زنی. شاید اثری از اشرار پیدا کنند. خون بر زمین ریخته ی بچه ها برای مردم روستاهای کم خانوار اطراف که حالا کم کم سر و کله شان داشت پیدا می شد حکم حِرز را داشت. این را می شد از چشم های مردم فهمید. بهت زده اما مطمئن. "اینجا حتما کسی هست..."
اینبار ساده تر بنویس...
خوب گوش کن. صدای بسیجی ها هنوز از پشت خاکریز می آید.
تو فقط یک روز گریه را هم بنویس. همین.
انتهای پیام/
*هروز: نام منطقه ای در حوالی شهرستان راور در استان کرمان که یک پاسگاه انتظامی نیز به همین نام در آن محل قرار دارد.