قصه ی دلتنگی های من
... بنشینم و درس بخوانم و هر از گاهی یک نوشته کوتاه و همین. از نترس بودن خسته ام. و از فریاد زدن، ایستادن و دیدن. دیگر نمی خواهم اگر جایی دعوتم می کنند اول بخاطر مواضع سیاسی و دینی ام عذر خواهی کنم !
دوست دارم برای خودم باشم و آدم ها دیگر برایم مهم نباشند ...
* ضامن را می بری روی رگبار. انگار همیشه دوست دارد همینجا باشد. گلنگدن را محکم عقب می کشی. و بعد ماشه را می چکانی . تَق ...
_امروز توی جلسه با مدیرکل ارشاد؛ ایستادم و هفته نامه ی «...» را به جمع نشان دادم. توی صحبت هایم گفتم: اگر خبر دیگری است خُب بگویید همه بدانیم. اگر چیزی عوض شده یا قرار است بشود بگویید که اینقدر حساسیت به خرج ندهیم. به یکی از مطالب روزنامه اشاره کردم و گفتم: قرار نبود توی جامعه ای که شهید داده از این خبرها باشد. یعنی بِهِمان یاد داده اند که نباید باشد... گفتم با این هفته نامه ها تعجب نکنید اگر یک نوجوان متهمتان کند که اصلا" چه ضرورتی داشت جشنواره شعر ولایی و رضوی برگزار کنید. هنگام حرف زدن احساس می کردم با نگاه ها غریبه اَم. یا شاید من غریبه نبودم . حرف هایم غریبه بود... ( شنیدم که بعد از جلسه دو سه تا از خبرنگارها هم حتی از حرفهایم عصبانی بوده اند و متهمم کرده اند به اینکه دارم مثل پلیس ها حرف می زنم ... )
*درپوش فلزی را با فشار شصتی از جا برمی داری. داخل تفنگ مثل خانه های قدیمی و خاک گرفته می ماند. فنر سلاح را آرام از جایش خارج می کنی. گلنگدن را که عقب می کشی هم سوزن خارج می شود و هم پیستون. جفتشان هم دود زده اند؛ اهرم فلزی درپوش بالایی را از کنار قطعه نشانه روی پایین می کشی. درپوش چوبی هم از جایش درمی آید ...
_توی این چند ساله حتی یک نگاه موافق هم ندیده ام؛ چه برسد به اینکه کسی تشکر کند و یا اینکه از حمایتم حرفی بزند. تمامی آنچه که دیده ام بجز تردید، دورویی و عناد چیزی دیگری نبود. ( و البته حمایت دوستانم بود که صد البته آنها هم به درد من دچارند ...!) احساس می کنم دهه ی حرف های من ! واقعا" گذشته و به قول یکی از دوستان شاید به خاطر همین است که خیلی ها با خواندن وبلاگم خیال می کنند که سال های طولانی از عمرم می گذرد ...
دارد از خودم لَجَم می گیرد. مغزم را می خورند که چرا رفته ای و برای خودت اسباب بازی خریده ای ! و از همین معبر متهمم می کنند به اینکه از اصولگرایی بی خبرم . می خواهم بگویم هنوز هم دنبال بازی اَم ولی توی همین بازی های کودکانه ؛ هنوز برای من صدای پای شبیخون فرهنگی دارد می آید. شاید اصلا" عیبم همین است که خیلی چیزها را فراموش نمی کنم. برای من هنوز هُرم نفس های گرم آقا که از تهاجم فرهنگی خبر می دادند پابرجاست. ولی فکر کنم برای عده ای که مثلا" بزرگترند و دور و بر دست بر آتش مسئولیت هایی هم دارند دیگر از این خبرها نیست.
* اهرم فلزی درپوش پایین را هم بالا می کشی. درپوش جدا می شود. قلّاب شعله پوش را با نوک انگشت پایین نگه می داری و شروع می کنی به چرخاندن شعله پوش. و بعد از آن سمبه را هم از زیر جان لوله بالا می آوری. حالا دیگر تفنگ مثل یک کودک لخت و اور شده ...
_ چند روز قبل به سعید گفتم یک روز عصر با هم بیرون می رویم تا برایت در مورد روزهای پیش رو تا کنکور حرف بزنم. اما حقیقت این بود که می خواستم برای برادر نوجوانم کمی از دین و هوّیت حرف بزنم. حالا دارم با خودم خودخوری می کنم. می خواهی چه حرفی را به بچه بزنی؟ می خواهی از بد بودن گناهانی بگویی که هر روز دارد صدها موردش را بصورتی کاملا" عادی توی جامعه می بیند؟ می خواهی از بد بودن ماهواره برای پسری حرف بزنی که تنها کسانی را که می شناسد بدون ماهواره اند خانواده ی خودش هستند؟
می خواهی با سعید حرف بزنی و بگویی که این امنیت و کشور را شهدا حفظ کرده اند ؟ خودت هم می دانی که اگر فقط نگاهت کند شانس آورده ای.
* اسلحه را که تمیز می کنی انگار تازه از توی گریس دَرَش آورده باشند. خوشگل می شود و نو. قطعات را یکی یکی و از آخر به اول شروع به جا زدن می کنی و در آخر هم درپوش فلزی است که با ضربه محکم دست راستت جا می رود. یک بار دیگر گلنگدن را می کِشی و ماشه را می چکانی. تفنگ انگار آماده ی آماده است. خشاب را هم می گذاری که آماده تر باشد...
_شاید چند وقتی را مثل همه بروم دنبال تفریح. و البته کمی هم درس و مشق. ولی این تفریح با دفعه های قبل خیلی فرق دارد. مطمئنم این بار که برمی گردم دیگر آدم سابق نیستم. به عبارت بهتر دیگر خبرنگار سابق نیستم. بگذارید جامعه ی فعلی با تمام سیاست هایش، منش هایش، رویکردهایش و آدم های خوب و بدش، آن خبرنگار سابق را هضم کند و در خودش ببلعد.
شاید آدمی مثل من راحت تر باشد اگر برای خودش زندگی کند نه دیگر برای دیگران ...
الغرض در همه ي قافله يك مرد نبود ...
یا اگر بود شايسته ي ناورد نبود ...
پی نوشت:
_ ببخشید لطفا" و معذرت خواهیم را پذیرا باشید. حرف های من عمدتا" نگفتنی اند و وقتی هم که قصد می کنم بگویمشان تَهِ ماجرا می شود این.
_کم کم دارد حرف های عوام النّاس و خواص النّاس در مورد سیاست و قدرت و مابقی که در جریانید باورم می شود. تصورش برای خودم هم خنده دار است. یک مسعود یارضوی درست مثل همه ی دیگران ...
_ مطمئن باشید پخمگی به هرکس نسازد به من یکی خوب می سازد. اگر پس فردا یک آدم 2 متری را با یک هیکل 150 کیلویی توی خیابان و یا هرجای دیگری دیدید و نشناختید، 50 درصد احتمال بدهید نامش مسعود باشد.
یا علی ...