عبور

ما مشك رنج‌هاي انقلاب را به دندان كشيده‌ايم و دست و پا داده‌ايم، اما رهايش نكرده‌ايم

اعتراف

... بیچاره فعلا" نمی فهمد هنوز هم چیزهایی هست که باید یادشان کند. و چیزهایی هم هست که حتی اگر نخواهد هم به یادش می آیند. و همینطور بیشتر توی غرقاب نفرین فرو می رود. آرام و پر از تزویر ...

 

_ آدمی مثل من عمرا" حاضر نیست همه ی آنچه که هست و نیست را به هرکسی بگوید. اما همین " آدمی مثل من " دوست دارد گاهی از زوایای احساس گونه ی زندگیش و تمام هست و نیست هایش روی این وبلاگ حرف بزند. نتیجه اش هم می شود همین. مجبوری رمز گونه بنویسی و یا در جایی هم عکسی که در خاطرت مانده را به زبان قلم تصویر کنی. روی صحبتم با عنکبوت های دماسنج به دستی است که روی وبلاگ من چمبره زده اند و می خواهند ببیند کِی ریا ! می کنم یا اینکه چه وقت از مقولاتی مثل شهادت حرف می زنم.

می خواهم بگویم اگر این عنکبوت ها هزار سال دیگر هم خرناس بکشند یکی مثل من حاضر نمی شود همه ی زوایای خیس احساسش را بازگو کند. اما می خواهم یک چیز را بگویم. و آن هم اینکه یکی مثل من خودش را هیچ چیز حساب نمی کند. حتی با اینکه نسبتش با تفنگ و سرب داغ هم مشخص است. حتی با اینکه می داند نوشتن یک وصیتنامه توی عصر اینترنت چه طعمی دارد و حتی با اینکه دردهایی را به همراه می کشد که ...

می خواهم بگویم آنهایی که مرا به حرف های ناروا متهم کنند حداقل یکی دو درصدی را هم احتمال بدهند که من قصد ریا ندارم. آنوقت است که فکر می کنم اگر خیلی دلشان به حال دین و ارزش ها می سوزد باید سکوت اختیار کنند.

و یک حرف دیگر... روزهای اولی که وصیت نامه ام! از زمان بودن در فارس را روی همین وبلاگ منتشر کردم یکی به اسم " امیر تیموری" آمد روی نظرگاه عبور و نوشت که رزمنده های زیادی را می شناسد که از مسعود یارضوی متنفرند. کاری ندارم که این آدم همان علی امیرتیموری است که من می شناسم یا نه و اینکه حرفش درست است یا غلط. اما حرف من این است که این آدم حقیر خاک پای تمام آدم هایی است که یک روزگاری رفته اند و سپر بلای این مملکت شده اند. حالا هم که الخیر فی ماوقع. هرچه دوست دارند در مورد من قضاوت کنند. واضح این است که حقدار این معامله آنها هستند و نه آدم کوچکی مثل من. عرضم این است که خاک پای همه شان هستم.

 

_ قرار است دعا کند. دعا کند که این هیمه ی آتش گرفته سرد شود. می دانم که دعا می کند و نیک می دانم که دعایش گیراست. فقط این می ماند که بنده را در نزد حق قبول افتد یا نه...!؟

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر ۱۳۸۷ساعت 23:46  توسط مسعود يارضوي  |