جومونگ و ما
این روزها همه یکجوری درگیر "جومونگ" شده ایم. از خیل عظیم جومونگ ببینان که بگذریم هرکس هم که مدعی است این سریال کره ای را نگاه نمی کند (مثل خود من تا چندی قبل) به نوعی شنبه ها و سه شنبه هایش به نمایش این چشم بادامی های عصر حجر گره خورده است.
این مقدمه را داشته باشید...
می خواهم بگویم تنها علت مهمی که ما ایرانی ها در یک برهه خاص طرفدار یک آدم یا آدم هایی می شویم اینست که با او احساس "همزاد پنداری" می کنیم. البته این احساس همزاد پنداری به نظر من بی اصل و ریشه است. یعنی معلوم نیست از کجا می آید. مثلا" ما ایرانی ها گاهی به این فکر می کنیم که فقط "گفتگوی تمدن هاست" که می تواند نجاتمان دهد. بنابراین و ناگهان ترجیح می دهیم نان شب نداشته باشیم ولی از آزادی بهره مند باشیم. البته بعد از هشت سال می فهمیم که "گل و بلبل" برایمان نان و آب نمی شود و تصمیم می گیریم به احمدی نژاد رأی بدهیم و این ماجرا به نظر من! همچنان ادامه خواهد یافت.
اگر جدی نمی گیرید، حرفم اینست که به نظر من پرطرفدار شدن جومونگ هم در این روزها مال اینست که متأسفانه یا خوشبختانه؛ "افسانه جومونگ" شده است حال وقت ما ایرانی ها...
خب برادر من، طبیعیست که وقتی آدم یکی مثل خودش را توی جعبه جادو می بیند خوشش می آید... همه را می گویم. از مدیران بگیرید تا ما دانشجوها، مادرها، دخترها، پیرها، جوان ها و غیره...
داشت یادم می رفت. این سریال "جومونگ افسانه ای" یک چیز جالبی هم دارد و آن اینستکه توی فیلم هایش "قشرهای مختلف اجتماعی" را تحویل نمی گیرند. مثلا" توی این فیلم اگر شاعر، مستضعف یا آدم های درس خوانده دیدید سلامشان را برسانید. البته به نظر من این اتفاق برای اینکه یادمان بیاندازد از اصلمان دور نشویم زیاد هم بد نیست. به هر حال پسرهای ما باید بفهمند که دانستن "هنر شمشیر زنی" می تواند گاهی خیلی تعیین کننده باشد و یا بالاخره یکی باید پیدا می شد که به دخترهای ما می گفت که "ته ماجرا اینست که همسر جومونگ یا نهایتا" امپراطور می شوید؛ تازه اگر ندیمه های قصر بویو، گوی سبقت را ازتان نربایند"...
داشتم می گفتم با "جومونگ" احساس همزاد پنداری کرده ایم... چون به نظر من آدم های این سریال خیلی شبیه ما هستند... مثلا همین "یونگ پو" عین سعید ما می ماند. ید طولایش اذیت کنی است. و توی این حرفه کلی تخصص هم دارند حضرت آقا... به قول مادر:" گرسنه که باشد کار تمام است...". گاهی با خودم فکر می کنم اگر ما هم مثل "جومونگ اینها" توی خانه مان زندان داشتیم حتما" گاهی این "وکیل البلایا" را باید مثل "تسو" که یونگ پو را انداخت توی زندان قصر؛ بیاندازیم توی زندان تا آرام بگیرد...
همسران امپراطور بویو را نباید از قلم انداخت که چقدر مثل زنان ما می مانند. همان حسادت ها، همان مهربانی ها و البته همان رقابت ها... بعضی هایشان مثل "بانو یوها" اگر شوهرشان 10 تا زن هم بگیرد جیکشان درنمی آید که هیچ، خودشان برای 10 تای دیگر هم می روند خواستگاری و بعضی هایشان هم مثل "مادر تسو" (که اسمش را الان یادم نیست) تا از توی چشم های شوهر بیچاره، این غلط خوردن های زیادی را درنیاورند ساکت نمی نشینند. لطفن فکر نکنید که مثلا" همه از بانوی اول قصر بویو متنفرند. نخیر... مطمئن باشید خیلی ها! هستند که تنها قصدشان از دیدن جومونگ اینست که ببیند این بانوی قهرمان! بالاخره موفق به ریختن خون امپراطور و به عبارت خودمانی تر! درآوردن چشم های او می شود یا نه...
این سریال جومونگ یک خصوصیتی دارد که لج آدم را درمی آورد... می خواهم بگویم شاید خیلی از ما فکر می کنیم که مثلا "جومونگ" بهترین شخصیت این سریال است. به نظر من هیچم! این طور نیست. به نظر من بهترین شخصیت این سریال "مدیر اوته" است. بهترین شخصیت که هیچ، اصلا" مردترین، با خداترین!، با احساس ترین و کلی ترین های دیگر است...
وجدانی شما فکر کرده اید چندتا مثل این مرد بزرگ! پیدا می شوند که حاضر باشند با "بانو سوسانویی" ازدواج کنند که هنوز هم درگیر عشق سهمگین جومونگ! است...!؟ تازه مدیر اوته ی ما مثل همسر گرامیش؛ قبل از ادواج پرونده عشقی نداشته و با هیچ نامحرمی! هم نرفته مسافرت که برای استخدام سرباز مذاکره کنند...!
مدیر اوته ی قهرمان ما به خاطر پُز خانوادگی سوسانو هم کلی خودش را تغییر داد تا آنجا که حتی حاضر شد مثل عصا قورت داده های قصر "ارباب یونتاوال" (ابوی سوسانو) راه برود، غذا بخورد و لباس بپوشد...
می خواهم بگویم این مدیر اوته شبیه بعضی از جوان های ماست...
اصلا این "سریال جومونگ" به نظر من کلا" داستان دعوای دخترها و پسرهاست...
پسرها خب انواعی دارند، بعضی ها مثل جومونگ اند، جذاب، قوی، پولدار و البته پدرسوخته... (من هم مثل شما طاقت خوشبخت شدن "بانو لی سایا" تکپر جدید جومونگ را ندارم!)؛ بعضی ها مثل اوته، مهربان و نجیب و بقیه هم از "عالیجناب تسو" گرفته که به شرارت مشهور است تا "سایون" منشی زیبا روی ارباب یونتاوال که هم از آخور می خورد هم از توبره!... (چرایش را زرنگ ها می فهمند...) هریک با یک خصوصیت.
و البته دخترها هم...
از "همسر عالیجناب تسو" گرفته که به پدرسوختگی واقعی! و معنوی شهره است تا "بانو سوسانو"، که او هم با لگد زدن به عشق جومونگ به مقام پدرسوختگی نائل شد و "بانو لی سایا" تکپر جدید جومونگ که او را هم به دلیل بی خانمان کردن معنوی "سوسانو" باید جزو قبیله پدرسوخته ها به حساب آورد... هریک با خصوصیت...
توی این سریال البته زنان با اخلاقی هم ایفای نقش می کنند. مثل "بانو یومیول" که ملاحت، زیبایی ، اقتدار و البته معرفتش (بخاطر شفا دادن امپراطور علیرغم تنفر عشقی که دچارش بود) این روزها زبانزد خاص و عام است. یا مثلا "بانو یوها" والده مکرمه جومونگ که از بس که خوب است امپراطور بویو این همه سرپیری خوشگل و ترگل برگل! به نظر می رسد و تازه هفت، هشت، ده تا زن دیگر هم گرفته است و شاید هنگام تصرف احتمالی"لیندان" باز هم به صرافت بیافتد...
"قصر بویو" هم البته به نظر میخواهد یک واقعیتی را بگوید و آن اینکه نسل دخترهای خوب این قصر منقرض شده است و خوب ترها الان دیگر، شیرین یک چهل، پنجاه سالی را چسبانده اند و البته جزو همسران امپراطور هم هستند. با این حساب به نظر می رسد آدم هایی که مثل "مدیر اوته" دین و ایمان درست و حسابی ندارند که بی خیال سابقه عشقی دختر مورد علاقه شان بشوند؛ باید منتظر فوت امپراطور باشند تا درخواست های شرعی آنها بررسی شود.
خلاصه که سریال خوبیست این "افسانه جومونگ"... دم حاج عزت گرم...
ما که می بینیم و می خندیم...
پ.ن:
_لطفا" حرفهایم را زیاد! جدی نگیرید...
_ کسی هم کامنت بیربط! بگذارد فحش ناموس می دهیم. بی تعارف...