برای من...
برای من... رفته ای میان سایه ای از غبار و نسیم...
بدون هیچ دوست داشتنی انگار... منها شده از تمام تردیدهایی که دوستشان داشتیم...
برای من... مثل انتظارهای تاریک شده ای... که در ادامه ی طلوع ماه؛ غریب می ماندند...
برای من... همرنگ واژه ها شده ای... غریب مثل یادگاری ها...
پ.ن:
دلم گرفته است ابوذر... و عکس های تو تنها دلخوشی لحظه های من می شود...
راستی برادر خوبم، اینجا هم که هستیم؛ وقت نماز؛ صدای اذان به گوش می رسد...
ابوذر... صدای اذان را از عمق شب های "کپگون" هنوز هم می شنوم.
ابوذر... مرا هم با خودت ببر...
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر ۱۳۸۸ساعت 16:12  توسط مسعود يارضوي
|