عبور

ما مشك رنج‌هاي انقلاب را به دندان كشيده‌ايم و دست و پا داده‌ايم، اما رهايش نكرده‌ايم

براي فرستاده مظلوم و به ياد احمد متوسليان

امروز، پنجم شوال،‌ مصادف با روز ورود مسلم بن عقيل به عنوان فرستاده اباعبدالله الحسين به كوفه است.

امام در هنگام وداع با مسلم به او مي‌فرمايد: ان‌شاء‌الله خداوند من و تو را در مقام شهدا قرار دهد.

 

_ مردم هنوز در تب و تاب عيدالله اكبرند ... اكبر... اكبر...

ولي انگار بوي خون را مي‌شود از شمشير حارث بن زياد استشمام كرد.

آه...! حبيب...! آه...! هاني... آه...! مسلم...

آه رجال كوفه... چه بد روزها و شب‌هايي را در پيش داريد...

مسلم... تو امروز به كوفه درآمده‌اي در حاليكه نمي‌دانم چند نماز مانده تا آن مغرب و عشاي موعودت...

آي پسر عقيل... كاش مي‌شد وجوب اين صلاة مغرب و عشا را از گردنت مي‌رهاندند... كه اين مردم با دسته‌هاي شمشيرشان پيش از دست‌هاي مهربان تو بيعت كرده‌اند...

طوعه خانه‌ات را آب و جارو كن... اينجا يلي از خاندان بني‌هاشم به خون خواهد خفت...

مسلم... پله‌هاي دارالعماره بغض كرده‌اند...

و روبهان كوفه گويا منتظر شب‌گاه‌هايي تاريكتر مانده‌اند...

واي... مگر اباعبدالله نمي‌داند تو را به كجا رهسپار مي‌كند...

مگر حسين فراموش كرده است فزت و رب الكعبه‌اي را كه از محراب كوفه به آسمان بلند شد.

مسلم به شهر شب‌ها آمده‌اي... بچه‌هاي اين شهر با نذر خون به دنيا آمده‌اند... خون حسين...

واي... امان از فتنه شُِريح...

پسر عقيل... براي محكم كردن كدام عهد آمده‌اي... عهدي كه خون ولي‌الله را با هميان‌هاي زر معاوضه مي‌كند...؟!

انگار دستي در خاطر راوي نقش مي‌زند...

نقش عزاداري‌هايي در غبار... نقش پارچه‌هاي سياه مخملي كه در آغوششان اسبي كشيده مي‌شود در اضطرار... كه در كنارش دو دست رشيد روي زمين‌ افتاده است.

پسر عقيل، دلهايمان عزادار مظلوميت تو مي‌ماند...

سوي كوفه ميا حسين... كه گشته شهر آه من

چون بيت طوعه مي‌شود... محل سوز و ساز من

 

پانويس: شعر از منبع نامشخص

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم شهریور ۱۳۸۹ساعت 21:53  توسط مسعود يارضوي  |