عبور

ما مشك رنج‌هاي انقلاب را به دندان كشيده‌ايم و دست و پا داده‌ايم، اما رهايش نكرده‌ايم

کویر دارد از زور بی‌آبی می‌میرد... از بس که جان ندارد

به این نتیجه رسید‌ه‌ام نمناکی خودم و خاطراتم کم است.

دقت کرده‌اید هرچیز قشنگی توی این دنیا هست یک نسبتی با "آب" دارد؟!

تفسیر دریا را شنیده‌اید لابد...؟! یا اینکه مثلاً خیلی‌ها رنگ "آبی" را دوست دارند یا "باران" را...

دقت کرده‌اید 98 درصد آدم‌ها همیشه برای گردش جایی را انتخاب می‌کنند که آب و رودخانه داشته باشد؟!

یا اصلاً همین آقای حسن خودمان... همیشه می‌گوید هر شهری که آب داشته باشد آبادی هم دارد.

هنرمندها هم همینطورند. چند تا هنرمند می‌شناسید بیابان کشیده باشند یا مثلا سال خشکسال را؟!

در عوض فکر کنم همه‌مان یک چندتایی را بتوانیم اسم ببریم که کلی دریا کشیده‌اند و زور صد چندان زده‌اند که باران و بهار را بیاورند روی بوم و به تصویرشان بکشند.

مثلا همین شمال تهران خودمان. به نظر من شمال تهران است چون همیشه جوهایش پر از آب است.

با من هستید هنوز؟! می‌خواهم بگویم واقعا تازگی‌ها به نتیجه رسیده‌ام که "آب" برای احساس یک چیز لازم است و هرچه احساست تب دارد از بی آبیست... بی هیچ تعارفی.

به خودم که نگاه می‌کنم، می‌بینم همیشه از آب دور بوده‌ام. اصلاً شاید یک دلیل اینکه اینهمه شنا را دوست دارم همین عقده‌ایست که از دوری آب و بصورتی ناخواسته روی دل آدمی مثل من جا خوش کرده است.

اما از حق نگذریم یک چیز دیگر را هم باید گفت. جایی که آب کمتر باشد معنای نور بهتر درک می‌شود.

مثلا تابلوهای "ایران درّودی" را دیده‌اید؟! سعی ناکام اما فراوانی دارد در به تصویر کشیدن نور.

و البته هرمنیوتیک عموم کارهایش هم از عمقی مسطح و به اصطلاح من کویری شکل می‌گیرد.

خلاصه این روزها در تزاحم قشنگی‌های "نور" و نیاز پررنگ به "آب" هاج و واج مانده‌ام.

با این همه اما سال‌ها جنگ مسلحانه در کویرهای بی انتها و دوردست از من آدمی ساخته است که هیچوقت تغییر نمی‌کند ولی نیک می‌دانم که جسم سخت را بعد از آتش، گاهی باید به آب انداخت... تا خوب پرداخته شود.

به یاد دیالوگ تیاتر عمو زنجیرباف... "بله بچه‌هااااااا... سر قصّمون از اونجاست که"... دریای خون آقای کویر افت کرده است شدید.

کویر دارد از زور بی‌آبی می‌میرد، از بس که جان دارد...

کویر معنای خشکسال را می‌فهمد برادر... دعا کن خون ببارد.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 16:55  توسط مسعود يارضوي  |