عبور

ما مشك رنج‌هاي انقلاب را به دندان كشيده‌ايم و دست و پا داده‌ايم، اما رهايش نكرده‌ايم

از جایی که هستم

دیده‌اید وقتی دل یک نفر از همه جا می‌گیرد؛ آن آدم چکار می‌کند؟!

می‌رود جایی که خوشحال بشود. با آدم‌های آنجا دلخوشی کند. با لبخند، آسمان آنجا را تماشا کند و غم‌هایش یادش برود...

این روزها همه جا هستم . با خیلی‌ها حرف می‌زنم. می‌خندم. ناراحت می‌شوم. ورزش می‌کنم.

ولی کلاً اگر آدرسم را بخواهی جای دیگری هستم.

اینجا. توی کویر سمسور... دارم برای خودم خاک بازی می‌کنم. سنگ‌ها را محکم روی هم می‌چینم و عرق‌ریزان، از ترس اینکه حرف "فرمانده" روی زمین نماند با سمبه دل زمین را خراش می‌دهم. تشنه‌ام...

میان تپه ماهورهای کویر ایرانشهر، قدم می‌زنم. یکی صدا می‌کند: ابوذر؟! مواظب رگبارها باش. "چشم" لفظ همیشگیست.

و می‌دوم سمت رگبارها. این رگبار‌های زندگی‌سوز نباید به شهر برسد. نباید... نباید...

هیزم‌های خشک کنار پل 400 متری را هم گاهی با سیم تکاوری می‌برّم که شب از سرما یخ نزنیم... انگشت‌هایم تاول می‌زند.

تفنگم کهنه‌ام را هم این روزها گاهی تمیز می‌کنم. دوست داشتنی‌تر می‌شود.

مثل همیشه با بچه‌ها مسابقه می‌دهیم... هرکس توانست با یک دست تفنگ را مسلح کند؟! و مرتضی بلد است با سرنیزه هم ژ3 را مسلح کند. بسیجی همیشه راه‌های جدید را بلد است.

توی ارتفاعات جهنمی زیر لب اذان می‌گویم.

کیسه ضد صاعقه هم پناه خوبی برای سرما نیست. با ذکر امام رضا... امام رضا گرم می‌شوم.

میان اسلحه‌خانه نشسته‌ام و کتاب می‌خوانم. و از همینجا، بعضی وقتها عازم کوه‌های جوپار می‌شوم. خورشید روز دره سه‌شاخ، داغ و پرحرارت صورتم را می‌سوزاند... اما با لبخند نگاهش می‌کنم.

این روزها فقط اینجا هستم و گاهی در تمام جاهایی که همیشه هستم.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مهر ۱۳۹۱ساعت 18:46  توسط مسعود يارضوي  |