در آرامش عبور تیرها
دل کویر و یادگارهای چندتا عملیات قدیمی.
چند سال گذشته ولی مسیرها را بلدم هنوز... و با اینکه خیلی شان را فقط شبها رفته ایم و آماده ایم و خیلی وقت ها هم این رفت و آمدها با استتار بوده است.
ماشین، توی بالا و پایین خاکی دشت، سلّانه سلّانه خودش را جلو می کشد تا اینکه می رسیم جایی که بوی کمین می دهد.
خدا چقدر دوستمان داشت که هوا ناگهان ابری می شود و نسیم عصرگاهی کویر فرش میزبانی پهن می کند برای ما سه تا.
از یک دو تا تپه بالا می رویم و می رسیم.
پوکه ها هنوز روی زمین مانده اند. محل استقرار بچه ها را هم می شود حدس زد. و شاید جاهایی که نماز خوانده اند را... و جایی که به سمتش آتش گشوده اند.
خوب می شوم. میان اینهمه بدی این روزها... و بغض، بی اجازه می پرد توی گلویم.
علی کوچولو دارد برای پدرش و من قصه تعریف می کند. یعنی از وقتی که رسیده ایم یک ریز دارد قصه می گوید و خیال کودکانه اش را با این فضای مبهم جمع می بندد یک جورهایی.
فرهاد توی عالم خودش است و من هم در هجوم فضا کم آورده ام...
کم بیاری های من دیدنیست (برای خودم!) آشنایم ولی مثل غریبه ها می شوم و تنهاتر از تنهایی های گاهی وقتها، فقط راه می روم.
حالا که اینجا هستم نه صدا انفجار توی گوشم می پیچد نه هر از گاهی صدای دوشکا می شنوم.
آرام آرامم...
هوهوی قشنگ باد یادگاری صدای فرمانده ای رشید است شاید...
"چشمتان روی هم نیاید ها... یکی تان چند دقیقه دیگر مثبت ما شود... اشرار که آمدند مواظب باشید توی مسیرها رگبار تیربارچی های خودمان نباشید"
و صدای سکوت کویر شاید نوستالژی آرامش عبور تیرهاست که بوی پرواز می داد همیشه.
همینطور راه می روم و انگاری دارم روی زمین دنبال تفنگم می گردم. که التماسش کنم...
که دعا کند برای تمام لحظاتی که با هم بوده ایم؛ که حضرت دوست قبول کرده باشد به حق بزرگی اش و به آبروی امیرالمومنین حیدر(ع).
علیِ کوچک حسابی سر ذوق آمده است و آقای فرهاد دارد توی سکوت دوست داشتنی کویر و به بهانه پوکه های فشنگ، قصه جنگ آقا پلیسها با اشرارِ بد را برای پسرکش تعریف می کند.
اینجایی که هستیم هنوز هم خطرناک است. دیگر باید برویم...
چه حسّ غریبی... از این کویر و از این تپه ماهورها دور می شوم اما یک ذره هم راضی به این دوری نیستم.
موقع برگشتن آقای فرهاد رندی می کند و "آهنگران" می گذارد.
ای لشکر صاحب زمان(عج)... بهر نبردی بی امان...
بغض ناخوانده گلویم رمق دار می شود ولی مرد که گریه نمی کند...