من و امام
مردی روحانی که مثل آدم خوبهای قصه ها می مانست و وقتی حرف می زد یک دنیا سوال می شدم که چرا بسیجیهایی که روبه رویش نشسته اند بلندبلند گریه می کنند .
شش سال بیشتر نداشتم ولی مشتاق شنیدن حرفهایش بودم . امام همیشه کم حرف میزد و من با اینکه چیزی از آنها نمی فهمیدم اما ذره ذره اش را فقط برای اینکه امام برایم جالب بود خوب گوش می کردم .
خدا مادرم را حفظ کند . خیلی چیزها در مورد امام از او می پرسیدم و او با اینکه شاید دستی در بینش سیاسی نداشت اما جوابهایی به سوالهای من داد که مطمئنم اگر روزگاری فرزند من هم از من در مورد رهبرم سوال کند همین جوابها را به او می دهم . میگفتم: " مامان چرا وقتی امام حرف می زند این رزمنده ها گریه میکنند؟" و او جواب میداد:" چون آنها امام را خیلی دوست دارند ." البته بعدها فهمیدم که امام در این مواقع از ائمه و مصایبشان می گفته . و خیلی سوالهای دیگر که مادرم به آنها جواب میداد و این جوابها کم کم از من کودکی ساخت که هروقت نماز امام را از تلویزیون نشان میداد من هم با اقتدای به امام نمازم را می خواندم .
روزیکه امام رفت را خوب به خاطر دارم . ساعت نزدیک هشت صبح بود که از خواب بیدار شدم . مادر سفره ی صبحانه را پهن کرده بود و به من گفت:" برو صورتتو بشور بیا صبحانه بخور." رادیو روشن بود و صدای مارش اخبار در حال پخش بود . همینجور که داشتم صورتم را می شستم صدای گوینده ی رادیو را هم گوش می کردم . روح بلند و ملکوتی ... و ناگهان صدای های های گریه ی مادر بلند شد . با عجله بیرون دویدم و مادر را دیدم که سر بر دیوار گذاشته و ضجه می زند .
از چند روز قبل می دانستم که امام مریض است . گریه های سر سجاده ی مادر و تصاویر تلویزیون خود گویای همه چیز بود .
گریه های سوزناک مادر عذابم می داد . به هر بهانه ای میخواستم مامان گریه نکند . اما او دست بردار نبود . حتی مهمان هم که می آمد مادر گریه می کرد . آنقدر برای امام اشک ریخت که نفهمیدم بالاخره این گریه های مادر کی تمام شد .
شب روز رفتن امام هم آسمان شهرمان سخت باریدن گرفت . و مادر می گفت:" آسمون داره برای امام گریه
می کنه." و من انگار فکر کردم " فرزندان امام هم الان دارند سخت گریه میکنند ."
گفتم فرزندان امام . یکبار که تلویزیون داشت تصاویر امام را در بیمارستان نشان می داد امام را درحالی دیدم که داشت به صفحه ی تلویزیون داخل اتاقش و به تصاویری از جبهه نگاه می کرد . به مادر گفتم:" مامان اینها کی هستن که دارن با تفنگ
می دون؟" و مادر جواب داد:" اینها فرزندان امامند .امام آنها را دوست دارد" همان لحظه آرزو کردم کاش من هم در جبهه و رزمنده بودم تا امام مرا هم نگاه کند .
نوشته ی روی دیوار اتاقم که سالها پیش با یک مدادرنگی آبی نوشتمش هنوز باقیست و انگار دارد بزرگ شدن مرا نگاه میکند:" من امام را دوست دارم."