دردهای روانتنی!
مرد را دردی اگر باشد خوش است...
خستگیهای سر و کله زدن با دروغ و راستهای برجامی سعیدخان لیلاز از یک طرف، دردِ تنی که چند روز است در عین ورزش شدید اما استراحت خوب نداشته و درد گلو هم از طرف دیگر...
کشان کشان ولی خودم را به قرار با آقای سعید میرسانم و با هم قدم میزنیم.
شاتوت میخوریم و حرف میزنیم و میخندیم.
من ولی خستهام و دارم درد میکشم... و در همین حال، منِ دومی هم هست که پا به زمین میکوبد و دلش گردش و ویندو شاپینگ و رفیقبازی بیشترتر! میخواهد.
بالامجان... آخه با یک دست که نمیشود چندتا هندوانه را برداشت.
شب به هر مکافاتی هست میرسیم خانه.
بعد از عادات معهود ما ایرانیها در شبانگاهان؛ خواب که نه...! دوباره انگار روی *شیابجانگ میروم.
درد و خستگی و التهاب کله و گلو به هم ساختهاند و دارند کارم را میسازند به حساب خودشان.
و انگار نه عسل افاقه میکند، نه غذای آبپز و نه کششهای مدام دست و پا برای کاهش درد. قرص هم که نمیخواهی، بخوری!
باید بسازی بالام جان... بعضی وقتها اصلاً قرار نیست چیزی خوب بشود و التیام پیدا کند. مرد بیدرد را هم که باید سر تخته بشورند.
و دوباره بعضی خاطرههای خاص خودشان را میخزانند کنار لحظههایت.
همیشه چند نفر هستند که یک مرد آنها را نکشته است...
*شیابجانگ: میدان مبارزهی تکواندو
برچسبها: مرد, درد, بیدردی