عبور

ما مشك رنج‌هاي انقلاب را به دندان كشيده‌ايم و دست و پا داده‌ايم، اما رهايش نكرده‌ايم

پهلوان مسعود

توی کوچه های خیابان فردوسی داشتم قدم می زدم که مغازه توجهم را جلب کرد. وسایل ورزش باستانی جای جایش را پر کرده بود.

کسب مغازه هم گویا فقط و فقط از راه فروختن اسباب و آلات ورزش زورخانه ای و ضرب و زنگ می گذشت.

بی محابا رفتم تو و بعد از کلی احوالپرسی با صاحاب بهت زده! مغازه که داشت هاج و واج صحبت های رگباری مرا تحمل می کرد افتادم به امتحان وسایل.

خب من از تمام کودکی ام تا حالا همیشه عاشق ورزش باستانی بوده ام اما بخت هم هیچوقت یاری ام نکرد و از تجربه این یکی! بازماندم.

حالا من تمام وسایلی را که یک عمر آرزوی دست زدن به آنها و امتحان کردنشان را داشتم، دور و بر خودم می دیدم که آرام و ساده نشسته اند و من را نگاه می کنند.

اول از همه یک تخته شنای آکبند را بر داشتم و در حالی که وسط مغازه ادای باستانی کارها را در می آوردم به صاحاب مغازه گفتم: "همینجوری شنا می روند دیگر...؟!"

مرد آمد که یادم بدهد رفتم سراغ کبّاده ها. یکی را برداشتم و انگاری صدای یک بیست و دو بیست "شیرخدا" را هم داشتم، می شنیدم.

به قول باستانی کارها یک کبّاده حسابی وسط مغازه کشیدم. تازه می خواستم مثل حرفه ای ها کبّاده را دور کمرم هم بچرخانم که صاحاب مغازه با التماس خواست که این یک کار را بیخیال بشوم.

کبّاده را دستش دادم و رفتم سراغ میل ها. همینجوری در حال میل زدن و بی تفاوت به نگاه های معنا دار مرد، می گویم: چه باحاله این. سرشونه آدم حال می یاد.

و نگاهم می خورد به سنگ ها. همان هایی که شبیه در هستند. و دوتا را بر می دارم.

می خوابم وسط مغازه و یک، دو بار بالا پایینشان می کنم. و از زور خوشحالی هم اصلاً درک نکردم که چقدر سنگین و بدفرمان بود لامسّب.

صاحاب مغازه دیگر واقعا هاج و واج شده بود و فقط داشت نگاهم می کرد.

سنگ ها را سر جایش می گذارم و در حال تکاندن لباس هایم می گویم: از این میل هایی که می شود پرتشان کرد بالا یا چرخاندشان هم دارید؟

و آقای صاحاب مغازه خیلی کنایه وار و با لحن خاصی می گوید: دیگه باید برم. داریم تعطیل می کنیم و کلیدهایش را در می آورد.

مرد در حالی که دارد توی دخلش دنبال می گردد تا بقیه پول تخته شنایی که خریده ام را بدهد، مدام در حال دوپ دوپ کردن روی ضربی هستم که آنجا هست.

احساس کردم اگر تخته شنا را نخرم نامردی کرده ام. یعنی فکر کنم به هم ریخته شدن مغازه اش برای همان ده دقیقه، یک ربع؛ اِنقدرها می ارزید.

چه عصر دل انگیزی شد.

 

مسعود نوشت: این پست را سال ۸۹ تقدیم کرده بودم به برادر خوبمان سعید جلیلی. دست خدا به همراهش. ـ پهلوانی بی عشق ایران ممکن نیست. نکته همینجاست.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد ۱۳۹۱ساعت 12:56  توسط مسعود يارضوي  |