به محمد امام
_ روز اول را هیچگاه فراموش نمی کنم. استاد نشست جلوی همه ما. یک چوب بلند را گرفت توی دستش و گفت: "حالا مرا نقاشی کنید."
کلاس دوم دبستان بودم و جزو تازه واردهای کلاس نقاشی "محمد امام".
به هر مصیبتی بود، پیکره ای از مرد روبه رویم را روی کاغذ دفتر نقاشی کشیدم.
خوب می فهمیدم این چیزی که من نقش زده ام کمترین شباهتی به مرد مسنّی که می بینم ندارد و برای همین زیرکی کردم و میز و صندلی و گلدان های کاکتوس دور و بر استاد را هم به نقاشی اضافه کردم.
استاد وقتی نقاشی ام را دید با لبخند دستی به سرم کشید و گفت دوست داری باز هم بیایی؟!
خلاصه هیچوقت نفهمیدم اولین طرح آن کودک در کارگاه نقاشی به نظر محمد امام، زشت بود یا زیبا...؟!
و این آغاز یک قصه پر رمز و راز بود...
محمد امام با هرکدام از ماهایی که شاگردهایش بودیم مثل طبیعتمان رفتار می کرد. یعنی در عمق کودکی های خود احساس می کردی استاد است که دارد پا به پایت به کنه هرچه که دوست داری پا می گذارد و وقتی که خسته می شوی، می توانی به سایه سار حضورش تکیه کنی.استاد با ما می آمد و ساکن سرزمین نقاشی هایمان می شد.
ساعت ها می نشست و حرفهای کودکی که ای بسا لکنت زبان هم دارد را درباره خطوط کج و معوج صفحات دفتر نقاشی اش می شنید. گاهی می خندید. گاهی ناراحت می شد و گاهی با جدیت گوش فرا می داد.
کارگاه نقاشی او برای من که یک بچه شرّ بودم فقط یک کارگاه نقاشی محسوب نمی شد.
آنجا انگار خودم را کشف می کردم. و بیش از همه استاد امام را که برای کودکی ها (و حتی اکنون من) مثل یک کتاب داستان پر هیجان بود.
شاگردی و استادی ما و محمد امام فراتر از فهم طنّازی خطوط و سحرآمیزی رنگ ها بود.
هر کارگاه برای ما شاگردهای استاد به مثابه یک پله بزرگتر شدن بود. یک پله فهم بیشتر جهان پیرامون و ده ها پله وارد شدن در سرزمین ادراک و حیات معقول.
می خواهم کودکی کنم و سوگند بخورم که هیچ کلاس آموزش هنری در تاریخ وجود نداشته و نخواهد داشت که مثل کلاس های نقاشی استاد محمد امام بوده باشد.
ظاهراً یک عالمه سه پایه و پالت و میزهای پر از رنگ و کلی تابلوهای خط نستعلیقی که یک بعد از ظهر تابستان؛ استاد میرزایی آمد و برای استاد نوشت و هدیه داد.
اما میان تمام این هدیه ها و تابلوها و گلدان ها و قلم موها؛ نسل به نسل بچه هایی بودند که محمد امام صبورانه بزرگ شدن و بزرگی را یادشان می داد.
و من و بهنام چابکی و هادی طالبی و حسن کیان و محمد خردپژوه و صالح رزم حسینی و چند تای دیگر جزو همین بچه ها بودیم.
استاد صبورانه می نشست و از چرایی طراحی های خاص پیکاسو برایمان می گفت. از زنده تر بودن رنگ ها در تابستان و از شبق های نوری که موقع طراحی با مداد کنته معجزه می کنند. اگر ببینیشان.
استاد یک بار هم آنقدر خندید که مجبور شد از پشت سه پایه بلند شود.
_ داد زدن کار خوبیه استاد؟!
_ نه. چرا؟!
_ خب توی اون تابلو نوشته: "هیچ هنر خوبتر از داد نیست"
و استاد امام همینطور می خندید و من چرایی خنده دار بودن سوالم را نمی فهمیدم؟!
محمد امام خاضعانه و آنطوری که بودیم، تربیتمان می کرد. مسعود را آرام و ساکن نمی خواست، همانطور که ح.سخی، شاگرد استثنایی اش را مثل یک بچه طبیعی نمی خواست.
استاد گاهی همه مان را می نشاند دور میز و دقایقی میان نقاشی های "من زل" و "ون گوک" و طرح های "راندو" غرقمان می کرد.
ازمان نمی خواست مثل آنها بِکِشیم. محمد امام می گذاشت خودمان هنر را پلماس کنیم و بعد با طبیعت خودمان تطبیقش بدهیم.
مهم نبود که ما چقدر حرفهای تخصصی استاد را درک می کردیم. مهمتر این بود که کودکی مثل من به راحتی می فهمید که محمد امام نمی خواست ما فقط نقاش باشیم.
او اینهمه به خودش زحمت می داد که شاید ادراکی صحیحتر از هستی و توازن را به ما بشناساند.
توی کارگاه نقاشی ما فقط تابلوهای رنگ و روغن، با سبک رئالیستی کشیده نمی شد. یک گوشه اش مجسمه می ساختند. گوشه دیگرش حجم های گلی و گاهی هم ساخته هایی حجمی از استاد که بعدها فهمیدم اسمش "لند آرت" است.
حتی گاهی میزهای سفالگری را هم می آوردند و بچه ها سفالینه می ساختند.
خلاصه ما فقط دانش آموز هنر نقاشی محمد امام نبودیم.
استاد گاهی برایمان از خیر و شرّ اُتلّو و شکسپیر هم می گفت... گاهی از میکل آنژ و مجسمه حضرت داوودش و گاهی هم از زندگی.
اما این فقط گفته هایش نبود که به دل می نشست. ناگفته ها شاید روایت قشنگتری داشتند.
چقدر دوست داشتم ساعت ها بنشینم و نقش زدن های استاد روی بوم را ببینم.
گاهی ایستاده و گاهی نشسته. و یک لیوان بزرگ چای که استاد همیشه با هورت می خوردش.
نقاشی های محمد امام پر از نور بودند. مثل نقاشی مشهور استاد که شهیدی را در میان بدرقه فرشته ها نشان می دهد.
هیچگاه نفهمیدم تمثّل نورانی بودن یک شهید و فرشته های پیرامونش را؛ محمد امام چگونه در آن تابلوی بزرگ خلق کرد؟!
بزرگتر که شدیم استاد مثل آدم بزرگ ها باهامان رفتار می کرد.
تابلوهایمان را در نمایشگاه هایی که به افتخارش ترتیب می دادند، به دیوار می آویخت و با حالتی دوست داشتنی آنها را به مخاطبانش نشان می داد.
مثل درخت بن سای زشتی که در ساحلی طوفانی کشیده بودمش و استاد حتی توی کلاس هم زده بودش به دیوار که همه ببینند.
محمد امام یک بار با ما که حالا نوجوان های بالغی شده بودیم پینگ پنگ هم بازی کرد و همه مان را بازاند. و تصور مردی که همیشه از چند بیماری کوچک نالان بود و می گفت "پیر شده ام"! را در ذهنمان برای همیشه شکست.
که یاد بگیریم محمد امام، اگرچه پیر اما برای همیشه جوان است.
و ما بزرگتر و بزرگتر شدیم. ولی نسبت کوچکی ما و بزرگی او هیچگاه کمرنگ نشد.
با استاد که صحبت می کنم برای تبریک سال نو؛ شعر می خواند برایم... گلی که خود بدادم پیچ و تابش...
به من و من می افتم و می گویم: شرمنده از بابت اینهمه یادنکردن ها... دلم برایتان تنگ شده استاد.
و می گوید: عزیزم، خودت را توی آینه نگاه کن گاهی... ببین خدا چه نعمتهایی داده است.
... استاد حالا در کنج تنهایی، با نقاشی ها و گلدانهایش مشغول است.
شکر خدا.
محمد امام، به مایی که درکش کردیم چیزهایی آموخت که جدای از هنر نقش زدن و دانستن راز رنگ ها بود.
چیزهایی که نه می شود گفتشان و نه حتی طرحشان را کشید.
من مطمئنم که تمام دانش آموزهای محمد امام... در هنگام رویت و استشمام زیبایی ها؛ یاد استاد در ذهنشان رنگ می گیرد.
چه یادمانی خوشتر از این...
پ.ن:
_ این متن را نمی نوشتم قطعاً به دیار باقی می شتافتم. میان اینهمه دلگیری و تنفس هواهای اشمئزازآور... یاد استاد؛ رخصتی بود بینظیر.
_ زیبایی را باید نگه داشت... حتی به قیمت ریخته شدن خون تفنگها
برچسبها: محمد امام, نقاشی, هنر, شهید