عبور

ما مشك رنج‌هاي انقلاب را به دندان كشيده‌ايم و دست و پا داده‌ايم، اما رهايش نكرده‌ايم

تباهی درد

به نام خدای بلندمرتبه و با سلام و صلوات بر حضرت رسول و اهلبیت مکرّمش

درگاه: می گویند حضرت ابراهیم(ع) را که در منجنیق قرار دادند تا روانه سمت آتش کنند؛ حضرتش، زنبوری را دید که اندکی آب را در دهان گرفته و می برد تا بر روی آتش بریزد.

خلیل ا... به زنبور فرمود: این اندازه آب، چه سود که توانی باشدش تا این آتش گران را خاموش سازد؟!

و زنبور خطاب به حضرتش گفت: می دانم که خاموش نمی شود اما تکلیف من این است که برای دور کردن خطر از شما که ولی خدا هستید، هر کار که می توانم، بکنم و این ذره آب قلیل نیز همان تکلیف من است...

 

1: با تحلیل من، آمریکایی ها و اروپایی ها چند وقت دیگر بعید نیست که تحریم هایی را برای ایران تدارک ببینند و عدم اعمال آنها را نیز منوط به آزادی سران فتنه از حصر خانگی خواهند کرد. (باشد که آنها که باید، از هم اکنون به تکلیفشان در این زمینه عمل کنند)

 

2: جنبش دانشجویی باید و باید بازوی نظام اسلامی و حکومت جمهوری اسلامی ایران باشد.

دانشجویی که بازوی نظام و حکومت اسلامی اَش نباشد؛ پس چه باشد؟! می شود عمله سیا و اِم.آی.سیکس و موساد و بنیاد سوروس و غیره.

یا در مرحله ای نازل تر می شود بازوی اصلاحات و پایداران و غیره.

این توضیح را برای این لازم دانستم که یکی از خبرگزاری ها در خبری که از روی لطف اما بی دقت و نصفه و نیمه از مناظره اخیرم در دانشگاه شهید باهنر منتشر کرد، جمله ای را اشتباه نوشته بود.

 

3: خیلی از ماها به شرایط امروز انتقاد داریم. به هر حال اگرچه آقای روحانی اصلاح طلب نیست اما اینهمه رنجی که به واسطه رابطه محرمیت موقت آقای روحانی با اصلاح طلبان! و نگرش های غلط برخی اطرافیان ایشان در باب سیاست خارجی مشاهده می کنیم قابل کتمان نیستند.

با این حال ولی احساس کردم این نکته قابل ذکر است که تمام این شرایط بد سیاسی هم دلیل نمی شود عده ای دل به کسی یا جریانی ببندند که روزگاری در فرایند غلط خود؛ احمدی نژاد را تولید کرد!

دقت کنید که مرگ بر آمریکا گفتن و انقلابی گری وقتی خوب است که همه جای کار آدم درست باشد وگرنه بنی صدر و مشایی و منتظری از خیلی از همین آقایان، متدین تر و انقلابی تر بودند و هستند.

خواستم بگویم مشکل عقلایی ما با اسم احمدی نژاد نبود. با جریان غلطی بود که فقط در یکی از شاهکارهایش؛ کابینه او را به مغیّبات وصل کرد و تا آخر هم توجیه گر او و اعمالش باقی ماند.

دوباره لطفا دقت کنید که اینکه این جریان می گفت و می گوید که مشایی عامل کج روی احمدی نژاد بود؛ حرفی با ابتناء غلط است اگرچه در شاخه های غیر مهمی درست می نماید.

چه اینکه با این گفتمان لابد عامل جنایت های عمر سعد هم شمر بن ذی الجوشن بود و عامل شقی شدن ابن ملجم؛ قطام و قص علی هذا...

مشکل ما با اختراعات شخصی احمدی نژاد بود که همین آدم ها عاملش بودند و نطفه اش را ریختند. و گرنه مشایی مثل آفتی می ماند که تا زمینه مساعد نمی یافت، امکانی برای بروز نداشت.

اینها که می گویم پراکنده گویی نیست عزیزان من...

عرضم این است که نکند در انتخاباتهای آتی و مقاطع کنونی و بعدی، از زور نخواستن بدیها، به بدترها پناه ببریم و بشود همان که در هشت سال قبل شد!

دقت کنید که جریانی به نام پایداران و احمدی نژاد، نسخه های بدیل دیگری را هم در چنته دارد که آنها را رو خواهد کرد.

نسخه هایی مثل همان ها که به امیرالمومنین و حضرت عباس(ع) تشبیه شدند و در مقابل نامه هایی که با امضای 313 نفر!!! به آنها نوشته شده بود (نه یکبار که چندبار!)؛ لام تا کام حرف نمی زدند و مدعای ولایت و دین مداری شان هم گوش فلک را کر می کرد. و صد البته این سیگنال هم از رفتار آنها قابل خوانش بود که با فرایند احمدی نژادیزه شدن امور مشکلی ندارند و این بی مشکلی از سایر خطرات دیگر، بزرگتر بود و هست.

امیدوارم از این گردنه هم سالم عبور کنیم و دیگر به بیماری "انحراف" که از فتنه هم خطرناک تر است مبتلا نشویم.

 

پانویس 1:

ببخشید... مگر قرار است آدم همیشه حوصله داشته باشد برای خوب نوشتن و هر دو روز یکبار وبلاگنویسی و غیره؟!

برای همین می گویم، "ببخشید" که گاهی کلاژ مانند و کمی تند می نویسم و اهتمامی نمی کنم برای پیرایش کردن نوشته هایم.

گاهی وقت های همیشه، مهمترین چیز برایم این است که جان کلام حرفهایم را متوجه بشوید. و از بابت زشتی و زیبایی متن هم می دانم که می بخشید!

 

پانویس 2(گزارش) : یک گزارش هم درباره شرایط سیاسی این روزها نوشته ام که چون طولانی بود گذاشته اَمَش در ادامه مطلب.

وقت کردید اگر، بخوانیدش.

با احترام


 

گزارش:

وقتی در جایی و جانی، جریان ارتجاع و بیماری نضج می گیرد باید بیش از همه در این سیاق تلاش کرد که آن "جا" و "جان" را از خطر نحیف شدن نجات داد.

برایند رخدادهای این روزها را که نگاه می کنم، اثری روانپریش از ارتجاع را می بینم که قصد دارد، برگردد.

به چه اَش! را دقیقاً نمی دانم ولی می خواهد، برگردد. به 10 سال قبل، به 20 سال قبل یا اصلاً به 35 سال قبل. به همان دوران بی دردسر اعلیحضرت! که هم عضو دهکده جهانی بودیم، هم تحریم نبودیم هم خیلی چیزهای دیگر و فقط خود آزاد و رهایی که دوست داشتیم، نبودیم!

نمی دانم شما هم مثل من، آدمهای خسته و برخی انقلابیون سابق را می بینید که چطوری دارند هرجا که آمریکا تیر انداخته را دورش دایره می کشند تا به هر لطایف الحیلی ثابت کنند آمریکا کدخدای عالم است و این کدخداگری الزاماتی دارد و ما هم اگر در این الزامات قاطی نباشیم پس چه باشیم و قص علی هذا...؟!

نمی دانم شما هم مثل من بعضی از این آقایان ماتیک به دست این روزها را می بینید که چطور تقلّا می کنند هرجا صورتی از انقلاب هست؛ سریعاً بدوند و لبهای آن صورت انقلابی را ماتیک مالیده کنند؟!

یکی هم نیست بگوید بابا جان، انقلاب ما فی النفسه لبخندهای قشنگی روی صورتش دارد که با این ماتیک های پارادوکسیکال شماها، آن لبخندها به زار زدن شبیه تر میشوند تا خندیدن!

جالب است برایم که وقتی برایندشان را هم می گیری و گرافشان را رسم می کنی تماماً می شوند هم جهت و ساکن یک قبیله. با یک نتیجه سیگمای یکسان که مساوی است با ارتجاع!

داشتم می گفتم...

خلاصه این جریان های همسان و این آدمهای هم قبیله؛ (که البته از منحرفین خطرناکتر نیستند!) باید در مقابلشان کاری کرد که این جانی که همه دوستش داریم و نفس کشیدن و طراوتش را می خواهیم یکهو نحیف و رنجور نشود!

به هر حال بخواهیم یا نخواهیم به واسطه عمل بد بعض از سیاسیون اصولگرا، به واسطه دیوار همیشه کج اصلاح طلبان، شیطنتهای بی پاسخ مانده پایداران و به چند دلیل دیگر...

آن بیماری که گفتم و علی القاعده هوشمند اگر بوده باشید، نمایه هایش را دیده اید؛ به این تن عارض شده است و حالا باید به فکر چاره بود.

گفتم آن تن نباید گذاشت که نحیف بشود.

چطوری اَش بسته به هر کدام از ما و موقعیت هایی هست که در آن هستیم... منی که کارمندم، منی که وبلاگنویسم، منی که رزمنده ام، منی که خانه دارم، منی که دانشجو هستم، منی که مقام دولتی و حکومتی هستم، منی که امنیتی هستم، منی که هرچه هستم باید سعی کنم و تفکر تا بفهمم در این موقعیتی که هستم چکار کنم تا این تن دوست داشتنی رنجور نشود.

اصلاً شاید تکلیف من یکی همین باشد که یک لالایی حماسی بخوانم برای کودکم، یا تکلیف منی دیگر این باشد که در کنج همین انزوا هم حتی، صبح تا شب چیز بخوانم و معادلات حل کنم تا بلکه یک سانتیمتر دیگر هم از آینده را رصد کنم، و شاید تکلیف تو هم این باشد که دعا کنی، بیانیه بدهی، صدقه بیاندازی، ماهواره را از خانه ات دور بیاندازی، خوبتر در محل کارت کار کنی و مردمدارتر باشی، به حرف فرمانده ات بی ان قلت گوش کنی و هزار هزارتا کار دیگری که همانطور که از مطلع حرفم نیوش کردید، شاید به چشم ناید اما مهمترین تکلیفی باشد که از ما در لحظه ای سرنوشت ساز خواسته اند...

عزیزان من...

کسی از شما انتظار ندارد به حرفهای یک آدم تنها که هیچکاره است توی این مملکت، گوش بدهید و نصب العین قرار بدهید این منویات را! 

ولی این انتظار را اقلّ کم که می شود داشت که این حرفها را حتی اگر فروض رسم شده توسط من را هم قبول نداشته باشید؛ حرفهایی بدانید که عند اللزوم در هر وقت و اتمسفری باید و باید که انجام بشوند...

حرف اساسی همین است و چیز دیگری نیست.

آنهایی که در طول 4 سال گذشته حرفها و تحلیلهایم را خوانده اند که هیچ. روز قیامت حتماً دلیلی دارند که چرا به این حرفها وقعی گذاشتند یا نگذاشتند!

اما آنها که نخوانده اند یا نخواسته اند، بخوانند... با فرض آخر فکر می کنم خوب باشد که همه تلاش کنیم تا این "جان آرام دوست داشتنی" را به دمی یا درمی یا قدمی یا قلمی حفظ کنیم.

حفظ کنیم تا پربارتر و پرنشاط تر ان شاء الله به انقلاب مهدی(عج) وصل شود.


برچسب‌ها: تحلیل, سیاست
+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی ۱۳۹۲ساعت 10:24  توسط مسعود يارضوي  |