عبور

ما مشك رنج‌هاي انقلاب را به دندان كشيده‌ايم و دست و پا داده‌ايم، اما رهايش نكرده‌ايم

شاید پروانگی

سوختم دوباره...

چه شبهای بلندی را که توی تهران از زور سوزش بدنم تا صبح زجر کشیدم اما انگاری عاشقی های دریا با من سر تمام شدن ندارد.

این بار هم با اینکه از ضدّ آفتاب های گرانقیمتی استفاده کردم و هرچیزی که فکرش را بکنید، عین سرخپوست ها به خودم مالیدم تا شنای بی دغدغه ای توی دریا داشته باشم، اما سودی نبخشیده است گویا و آفتاب داغ و آب نمکی دریا دوباره در عملیاتی مشترک حسابم را رسیده اند.

دیوارم کوتاه است شاید که نه فقط دریا که آفتاب دوست داشتنی کویر هم یکبار توی یک درگیری طولانی صورتم را سوزاند.

چه جالب... ولی اینبار روزهای کمتری درد کشیدم. از زجر هم کمتر خبری بود. و دوباره مثل قبل کارم به بیمارستان سوانح نکشید و با نسخه های قبلی یک جوری ساختم.

قویتر شده ام شاید... ولی با تمام اینها دفعه های بعدی و بعدی و بعدی را هم عشق است... دریا، من، ماهی ها...

و بی لباس غواصی که همیشه بین پوشیدنش و نسوختن! و البته لذت نوازش های دریا، دومی را انتخاب کرده ام.

ماه رمضان جان! هم که در راه است قربانش بروم... (همیشه در راه است دورش بگردم!)

و همیشه که به ماه رمضان، روزهای بلند و آلوده تهران و خودم و کار رسانه فکر می کنم خنده ام می گیرد.

نمی دانم چرا همیشه توی ماه های رمضان کلی با برادرانم در سومالی و زیمباوه و جمهوری خلق کنگو! هم احساس همدردی ام می گیرد. (شاید دارم دروغ می گویم که نمی دانم... دلیلش عمل نکردن به سفارش پیامبر خدا درباره لزوم سحری خوردن است)

و شیرینتر اینکه امسال، احتمالاً با آنها احساس همرنگی هم خواهم داشت.

برده رقصان...!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر ۱۳۹۲ساعت 21:30  توسط مسعود يارضوي  |