تناقض
از حصار تنگ خیال عبور میکنم .
*" من پراز تناقضم، عاشقم تو را و مرگ را "
*( نوشته ی داخل گیومه از گفته های استاد عزیزم مرتضی دلاوری پاریزی است)
ما مشك رنجهاي انقلاب را به دندان كشيدهايم و دست و پا دادهايم، اما رهايش نكردهايم
از حصار تنگ خیال عبور میکنم .
*" من پراز تناقضم، عاشقم تو را و مرگ را "
*( نوشته ی داخل گیومه از گفته های استاد عزیزم مرتضی دلاوری پاریزی است)

و ما نسل عاشورایی هستیم که منتظریم تا این روزهای دل افگار بگذرد و حساب معرکه را تیغ روشن کند .
ای سامرا ما منتظر می مانیم . و تا لحظه ی موعود قلبهایمان را مرهم پاره های بدنت می سازیم .
و اینک که در پسرویها از حادثه های روزگاری اتفاق افتاده عبور می کنم ...
هیبت سرد شده اش را میبینم که پر از زخم بر زمین افتاده است ...
این پسر شباهتی عمیق با من دارد...
دلم برایش می سوزد .. و در لحظه های عبور شاید بخاطرش اشک هم ریخته باشم ...
می شود خوب از چشمهای فروافتاده اش فهمید ..
با چه سختی جان داده است ...
به دوردستها نگاه می کنم ... التهاب صدا همیشه مرا بخود می آورد ..
همین لحظه شاید در انتهای موهوم این دشتهای سبز و پشت کوههای مه زده ی عمر من کسی به من نگاه میکند و برایم اشک می ریزد .
یک شب آتش در نیستانی فتاد
سوخت چون عشقی که بر جانی فتاد
شعله تا مشغول کار خویش شد
هر نی ای شمع مزار خویش شد
نی به آتش گفت کاین آشوب چیست
مر تورا زین سوختن مطلوب چیست
گفت آتش بی سبب نفروختم
دعوی بی معنیت را سوختم
زان که می گفتی نی ام با صد نمود
همچنان در بند خود بودی که بود
با چنین دعوی چرا ای کم عیار
برگ خود می ساختی هر نو بهار
مرد را دردی اگر باشد خوش است
درد بی دردی علاجش آتش است
مرد جنگی در خوابی عمیق ... و تیغ خسته در مواجهه با زنگارها امن الیجیب می خواند ...
در این ویرانه سالهاست صدای طبلی نیامده ...
شمشیر از خودش متنفر شده است .
صدای موذن قبیله بگوش میرسد ... کم کم صبح می شود .
بعد از نماز صبح دل مرد جنگی لحظه ای برای شمشیر تنگ شد .
بوسه ی گرم او شمشیر آویخته را اندکی در غلاف تکان داد ...
اشکهای مرد سرازیر شد ...
مردی روحانی که مثل آدم خوبهای قصه ها می مانست و وقتی حرف می زد یک دنیا سوال می شدم که چرا بسیجیهایی که روبه رویش نشسته اند بلندبلند گریه می کنند .
شش سال بیشتر نداشتم ولی مشتاق شنیدن حرفهایش بودم . امام همیشه کم حرف میزد و من با اینکه چیزی از آنها نمی فهمیدم اما ذره ذره اش را فقط برای اینکه امام برایم جالب بود خوب گوش می کردم .
خدا مادرم را حفظ کند . خیلی چیزها در مورد امام از او می پرسیدم و او با اینکه شاید دستی در بینش سیاسی نداشت اما جوابهایی به سوالهای من داد که مطمئنم اگر روزگاری فرزند من هم از من در مورد رهبرم سوال کند همین جوابها را به او می دهم . میگفتم: " مامان چرا وقتی امام حرف می زند این رزمنده ها گریه میکنند؟" و او جواب میداد:" چون آنها امام را خیلی دوست دارند ." البته بعدها فهمیدم که امام در این مواقع از ائمه و مصایبشان می گفته . و خیلی سوالهای دیگر که مادرم به آنها جواب میداد و این جوابها کم کم از من کودکی ساخت که هروقت نماز امام را از تلویزیون نشان میداد من هم با اقتدای به امام نمازم را می خواندم .
روزیکه امام رفت را خوب به خاطر دارم . ساعت نزدیک هشت صبح بود که از خواب بیدار شدم . مادر سفره ی صبحانه را پهن کرده بود و به من گفت:" برو صورتتو بشور بیا صبحانه بخور." رادیو روشن بود و صدای مارش اخبار در حال پخش بود . همینجور که داشتم صورتم را می شستم صدای گوینده ی رادیو را هم گوش می کردم . روح بلند و ملکوتی ... و ناگهان صدای های های گریه ی مادر بلند شد . با عجله بیرون دویدم و مادر را دیدم که سر بر دیوار گذاشته و ضجه می زند .
از چند روز قبل می دانستم که امام مریض است . گریه های سر سجاده ی مادر و تصاویر تلویزیون خود گویای همه چیز بود .
گریه های سوزناک مادر عذابم می داد . به هر بهانه ای میخواستم مامان گریه نکند . اما او دست بردار نبود . حتی مهمان هم که می آمد مادر گریه می کرد . آنقدر برای امام اشک ریخت که نفهمیدم بالاخره این گریه های مادر کی تمام شد .
شب روز رفتن امام هم آسمان شهرمان سخت باریدن گرفت . و مادر می گفت:" آسمون داره برای امام گریه
می کنه." و من انگار فکر کردم " فرزندان امام هم الان دارند سخت گریه میکنند ."
گفتم فرزندان امام . یکبار که تلویزیون داشت تصاویر امام را در بیمارستان نشان می داد امام را درحالی دیدم که داشت به صفحه ی تلویزیون داخل اتاقش و به تصاویری از جبهه نگاه می کرد . به مادر گفتم:" مامان اینها کی هستن که دارن با تفنگ
می دون؟" و مادر جواب داد:" اینها فرزندان امامند .امام آنها را دوست دارد" همان لحظه آرزو کردم کاش من هم در جبهه و رزمنده بودم تا امام مرا هم نگاه کند .
نوشته ی روی دیوار اتاقم که سالها پیش با یک مدادرنگی آبی نوشتمش هنوز باقیست و انگار دارد بزرگ شدن مرا نگاه میکند:" من امام را دوست دارم."
ایکاش این تن خسته را راهی بود که در آن لحظات سخت حتی در فرصت یک فریاد به یاریت
می شتافت ..
وبلاگ روزگاری نو خاطرات بسیار زیبایی رو از امام راحل ارایه کرده .
از لینک نام این وبلاگ می تونید این خاطرات رو بخونید ...
(شهید آوینی)
هیچوقت یادم نمی رود روزیرا که ۱۵ سرباز انگلیسی در ایران اسیر بودند و ظرف یک روز ۳ تا وزیرخارجه ی غیر انگلیسی با منوچهر متکی تماس گرفتند و آزادی این ۱۵ سرباز متجاوز را از وی خواستار شدند . رسانه ی ملی هم با پخش با افتخار این اخبار آنها را تند و تند انعکاس می داد .
انگار در مملکت ما همه چیز را با شهادت حل کرده اند .
یادحاج احمد متوسلیان بخیر ... و یاد همه ی دیپلماتهای فعلی ایران هم بخیر ...
من به خانه ای دیگر می اندیشم ...
اهل مرگم ، هیچ .. ولی خوب میدانم ... تو زنده ی مرا هم بر باد می دهی .. .
از من هیچ هم به این خانه نمی رسد ...
نقل به مضمون اینکه آقا گفته بودند جوانان باید نقشهای جدی تری را برعهده بگیرند .
خودمانیم ولی ما هم یه چیزهایی حالیمان می شود . نه...!