عبور

ما مشك رنج‌هاي انقلاب را به دندان كشيده‌ايم و دست و پا داده‌ايم، اما رهايش نكرده‌ايم

تناقض

کمین حادثه های تلخ ...غریب و خودی نمی شناسد ...

            از حصار تنگ خیال عبور میکنم .

                                                        *" من پراز تناقضم، عاشقم تو را و مرگ را "

 

 

*( نوشته ی داخل گیومه از گفته های استاد عزیزم مرتضی دلاوری پاریزی است)

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد ۱۳۸۶ساعت 20:50  توسط مسعود يارضوي  | 

ما فعلا" درگیر امتحاناتیم ها ...

                      

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد ۱۳۸۶ساعت 11:28  توسط مسعود يارضوي  | 

اشکهای سامرا

امروز در تعدی دوباره به حرمت اهلبیت دو گلدسته ی باقیمانده ی حرم عسگریین نیز بعد از تحمل فراقی طولانی به خرابه های این حرم پیوستند .

و ما نسل عاشورایی هستیم که منتظریم تا این روزهای دل افگار بگذرد و حساب معرکه را تیغ روشن کند .

ای سامرا ما منتظر می مانیم . و تا لحظه ی موعود قلبهایمان را مرهم پاره های بدنت می سازیم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد ۱۳۸۶ساعت 11:26  توسط مسعود يارضوي  | 

پسری مثل من

کنار هریک از این حادثه ها ... پسری مثل من مرده است .

و اینک که در پسرویها از حادثه های روزگاری اتفاق افتاده عبور می کنم ...

هیبت سرد شده اش را میبینم که پر از زخم بر زمین افتاده است ...

                                     این پسر شباهتی عمیق با من دارد...

دلم برایش می سوزد .. و در لحظه های عبور شاید بخاطرش اشک هم ریخته باشم ...

می شود خوب از چشمهای فروافتاده اش فهمید ..

                                                                 با چه سختی جان داده است ...

به دوردستها نگاه می کنم ... التهاب صدا همیشه مرا بخود می آورد ..

همین لحظه شاید در انتهای موهوم این دشتهای سبز و پشت کوههای مه زده ی عمر من کسی به من نگاه میکند و برایم اشک می ریزد .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد ۱۳۸۶ساعت 11:12  توسط مسعود يارضوي  | 

   و این هم شعری زیبا از مجذوب تبریزی ...

یک شب آتش در نیستانی فتاد

سوخت چون عشقی که بر جانی فتاد

 

شعله تا مشغول کار خویش شد

هر نی ای شمع مزار خویش شد

 

نی به آتش گفت کاین آشوب چیست

مر تورا زین سوختن مطلوب چیست

 

گفت آتش بی سبب نفروختم

دعوی بی معنیت را سوختم

 

زان که می گفتی نی ام با صد نمود

همچنان در بند خود بودی که بود

 

با چنین دعوی چرا ای کم عیار

برگ خود می ساختی هر نو بهار

 

مرد را دردی اگر باشد خوش است

درد بی دردی علاجش آتش است

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد ۱۳۸۶ساعت 16:17  توسط مسعود يارضوي  | 

بوسه بر تیغ

شمشیر آویخته گویا از روزگار می هراسد 

     مرد جنگی در خوابی عمیق ... و تیغ خسته در مواجهه با زنگارها امن الیجیب می خواند ...

در این ویرانه سالهاست صدای طبلی نیامده ...

شمشیر از خودش متنفر شده است .

صدای موذن قبیله بگوش میرسد ... کم کم صبح می شود .

بعد از نماز صبح دل مرد جنگی لحظه ای برای شمشیر تنگ شد .

بوسه ی گرم او شمشیر آویخته را اندکی در غلاف تکان داد ...

                                                اشکهای مرد سرازیر شد ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم خرداد ۱۳۸۶ساعت 18:50  توسط مسعود يارضوي  | 

من و امام

دوران کودکی من پر است از خاطره های امام .

مردی روحانی که مثل آدم خوبهای قصه ها می مانست و وقتی حرف می زد یک دنیا سوال می شدم که چرا بسیجیهایی که روبه رویش نشسته اند بلندبلند گریه می کنند .

شش سال بیشتر نداشتم ولی مشتاق شنیدن حرفهایش بودم . امام همیشه کم حرف میزد و من با اینکه چیزی از آنها نمی فهمیدم اما ذره ذره اش را فقط برای اینکه امام برایم جالب بود خوب گوش می کردم .

خدا مادرم را حفظ کند . خیلی چیزها در مورد امام از او می پرسیدم و او با اینکه شاید دستی در بینش سیاسی نداشت اما جوابهایی به سوالهای من داد که مطمئنم اگر روزگاری فرزند من هم از من در مورد رهبرم سوال کند همین جوابها را به او می دهم . میگفتم: " مامان چرا وقتی امام حرف می زند این رزمنده ها گریه میکنند؟" و او جواب میداد:" چون آنها امام را خیلی دوست دارند ." البته بعدها فهمیدم که امام در این مواقع از ائمه و مصایبشان می گفته . و خیلی سوالهای دیگر که مادرم به آنها جواب میداد و این جوابها کم کم از من کودکی ساخت که هروقت نماز امام را از تلویزیون نشان میداد من هم با اقتدای به امام نمازم را می خواندم .

روزیکه امام رفت را خوب به خاطر دارم . ساعت نزدیک هشت صبح بود که از خواب بیدار شدم . مادر سفره ی صبحانه را پهن کرده بود و به من گفت:" برو صورتتو بشور بیا صبحانه بخور." رادیو روشن بود و صدای مارش اخبار در حال پخش بود . همینجور که داشتم صورتم را می شستم صدای گوینده ی رادیو را هم گوش می کردم . روح بلند و ملکوتی ... و ناگهان صدای های های گریه ی مادر بلند شد . با عجله بیرون دویدم و مادر را دیدم که سر بر دیوار گذاشته و ضجه می زند .

از چند روز قبل می دانستم که امام مریض است . گریه های سر سجاده ی مادر و تصاویر تلویزیون خود گویای همه چیز بود .

گریه های سوزناک مادر عذابم می داد . به هر بهانه ای میخواستم مامان گریه نکند . اما او دست بردار نبود . حتی مهمان هم که می آمد مادر گریه می کرد . آنقدر برای امام اشک ریخت که نفهمیدم بالاخره این گریه های مادر کی تمام شد .

شب روز رفتن امام هم آسمان شهرمان سخت باریدن گرفت . و مادر می گفت:" آسمون داره برای امام گریه

می کنه." و من انگار فکر کردم " فرزندان امام هم الان دارند سخت گریه میکنند ."

گفتم فرزندان امام . یکبار که تلویزیون داشت تصاویر امام را در بیمارستان نشان می داد امام را درحالی دیدم که داشت به صفحه ی تلویزیون داخل اتاقش و به تصاویری از جبهه نگاه می کرد . به مادر گفتم:" مامان اینها کی هستن که دارن با تفنگ

می دون؟" و مادر جواب داد:" اینها فرزندان امامند .امام آنها را دوست دارد" همان لحظه آرزو کردم کاش من هم در جبهه و رزمنده بودم تا امام مرا هم نگاه کند .

نوشته ی روی دیوار اتاقم که سالها پیش با یک مدادرنگی آبی نوشتمش هنوز باقیست و انگار دارد بزرگ شدن مرا نگاه میکند:" من امام را دوست دارم."

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد ۱۳۸۶ساعت 20:46  توسط مسعود يارضوي  | 

عشق یعنی عشق ناب فاطمه

یا علی

ایکاش این تن خسته را راهی بود که در آن لحظات سخت حتی در فرصت یک فریاد به یاریت

می شتافت ..

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد ۱۳۸۶ساعت 15:4  توسط مسعود يارضوي  | 

سلام ...

وبلاگ روزگاری نو  خاطرات بسیار زیبایی رو از امام راحل ارایه کرده .

از لینک نام این وبلاگ می تونید این خاطرات رو بخونید ...

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد ۱۳۸۶ساعت 15:0  توسط مسعود يارضوي 

آرمانخواهی انسان مستلزم صبر بر رنجهاست،پس برادر خوبم برای جانبازی در راه آرمانها یاد بگیر که در این سیاره ی رنج صبورترین انسانها باشی ..

                                                                                      (شهید آوینی)

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد ۱۳۸۶ساعت 9:51  توسط مسعود يارضوي  | 

دیپلماسی بیخیالی

به نظر من دولت مردان باید به این سوال پاسخ جدی بدهند که چرا وزارت خارجه و دولت نهم مسائل مربوط به دیپلماتهای ربوده شده در لبنان و همچنین مساله ی ترور دیپلماتهای ایرانی در سال ۵۹ در لندن را پیگیری نمی کند.
اوایلی که دولت نهم بر سر کار آمده بود خیلی خوشحال بودم که لااقل دولتی که می گویند در مباحث بین المللی از حق ملت کوتاه نمی آید این مسائل را حتما پیگیری می کند اما نکرد که هیچ حالا مساله ی ربوده شدن دیپلماتها در بغداد هم به آن اضافه شده و دولت باز هم اقدام فوری انجام نمی دهد .

هیچوقت یادم نمی رود روزیرا که ۱۵ سرباز انگلیسی در ایران اسیر بودند و ظرف یک روز ۳ تا وزیرخارجه ی غیر انگلیسی با منوچهر متکی تماس گرفتند و آزادی این ۱۵ سرباز متجاوز را از وی خواستار شدند . رسانه ی ملی هم با پخش با افتخار این اخبار آنها را تند و تند انعکاس می داد .

انگار در مملکت ما همه چیز را با شهادت حل کرده اند .

                 یادحاج احمد متوسلیان بخیر ... و یاد همه ی دیپلماتهای فعلی ایران هم بخیر ...

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد ۱۳۸۶ساعت 19:54  توسط مسعود يارضوي  | 

در این تکرار پراز تردید

              من به خانه ای دیگر می اندیشم ...

اهل مرگم ، هیچ .. ولی خوب میدانم ...     تو زنده ی مرا هم بر باد می دهی .. .

                                 از من هیچ هم به این خانه نمی رسد ...

+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد ۱۳۸۶ساعت 20:8  توسط مسعود يارضوي  | 

حرفهای سانسوری آقا ...!

شنیدم آقا هم در دیدار با بسیجیهای دانشجو از مشاوران جوان انتقاد کرده اند . که البته این قسمت از حرفهایشان و قسمت دیگری که از دانشجویان خواسته بودند درس را جدی بگیرند از سخنانشان حذف شده بود .

نقل به مضمون اینکه آقا گفته بودند جوانان باید نقشهای جدی تری را برعهده بگیرند . 

خودمانیم ولی ما هم یه چیزهایی حالیمان می شود . نه...!

+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد ۱۳۸۶ساعت 20:3  توسط مسعود يارضوي  |