عبور

ما مشك رنج‌هاي انقلاب را به دندان كشيده‌ايم و دست و پا داده‌ايم، اما رهايش نكرده‌ايم

آخر قصه

 پسرک از آخر قصه می ترسید..." بغضی همیشه حنجره اش را فشرده است "

 آخر قصه ترسناک تر از این حرف هاست... او می دانست.

             واژه های دژخیم را یکی یکی مرور می کرد .. و کلمات شرمگین از بی کسی.

حق داشت که از واژه هم گذشت...  او احساس می کرد. بین این هجاها حرفی از عشق نیست.

خورشید در لابه لای قصه بارها طلوع کرده بود امّا ... امّا تمام لحظه های داستان هنوز از خفّاش ها ترسانند ... 

سرما استخوان هایش را می فسرد.. باید کاری کرد .. در این انزوا هم حتّی ..

          کاشکی پایان داستان این نبود.

احساس حسرت زده اش آخرکاری دل دل می زد...

                    تنها مقاومتش شده بود شمردن ثانیه ها.

یک، دو، سه ...

  آخر قصّه رسید.

                         مثل همیشه...

جویبارها به دریا نرسیده مرداب شدند، سلحشوران در خواب و دیو ترسناک قصه دوباره در تاریکی

وهم ناکش گم شد.

پسرک در ترس ماند؛ این هیولا چرا نمرد، چرا پهلوان از جنگ برنگشت..

چه کسی کوچه های شب را رهسپاری می کند؟

کودک با اینکه می دانست بچه یتیم ها خیالی اند ولی دلش برای آنها سوخت.

از خاطرش رفته بود این چندمین پایان است

                                                       کودک می خواست بنویسد.

در هوشیاری ذهن قصّه ی دیگری آغاز کرد:

                                                      "یکی بود یکی نبود"

پسرک ولی هیچ وقت از حادثه نترسیده بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد ۱۳۸۶ساعت 21:54  توسط مسعود يارضوي  | 

بنده یک شب با خدایش حرف زد...

بی قرار یک نگاه بود؛ بنده شرمسار بود... و خیلی چیزهای دیگر هم بود و خدا این ها را می دانست.

جراتی برای نگاه کردنش نمانده بود. خیره به سجاده الحمد می خواند و حرف می زد...

                                                          من دست به گریبان ابهامی نفس برم.

 بنده از عشق هم توشه ای نداشت

                                        این یکی را هم خدا می دانست...

اما گاهی دلش برای خدا خیلی تنگ می شد. اسمش را می گذاشت دلتنگی ... بنده اما در عین حال اعتقاد داشت خدا هم گاهی ... نه؛ به کسی جز خدا ( که از همه قویتر بود) این را نگفته بود.

بنده بعضی وقتها از ترس می خواست پشت دری نیمه باز یا یک دیوار حتی برای لحظه ای هم که شده قایم شود.

خدا ولی همیشه پیداش می کرد. بنده رویش نمی شد بگوید از ترس خدا رفته ب...

جور زمانه بی تاب می کرد گهگاه دل بنده ی خدا را. ولی حالا دیگر گوش هاش  سنگین شده بود. در 

بی خیال شدنی تلخ جز تحمل کاری از دستش ساخته نبود.

بنده دلش می خواست شادمانه بازی کند ولی نمی توانست. می خواست خدا این را بفهمد. ولی انگار حواس خدا جای دیگری بود...

بنده ی خدا مثل همیشه قانع شد که آدم خوبی نیست. بنده دلش می خواست نسبت گوشت های تنش را با سرب داغ مشخص کند اما یادش می رفت گاهی که آدم خوبی نیست.

بنده اعتقاد داشت حقش این نیست ولی ... نماز داشت به آخرین سجده می رسید.

دل بنده شکست. شاید اگر نمی خواست خدا را دوست داشته باشد حالا دلش نمی شکست.

برایش مهم نبود...

بنده بعد از نماز یواشکی رفت پشت یک در قایم شد...

                                                                         و گریه کرد.

بنده جز خدا کسی را نداشت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد ۱۳۸۶ساعت 0:11  توسط مسعود يارضوي  |