پدرم مرد خوبی بود . از آن بامرامهای روزگار . از همان باباهایی که به دنیا آمده اند تا پدربزرگهای خوبی باشند . اهل احساس فانتزی نبود ولی گاهی کف دستهای تاول زده اش را نشانم میداد و می گفت: ببین پسر٫ درس بخون ...
پدرم گهگاه حرفهایی میزد که آنموقع هیچکدامشان را قبول نداشتم اما الان درست بودنشان را خوب فهمیده ام . بابا کارمند بود . (از نوع صاف و ساده اش) بعد بازنشسته شد و از بازنشستگی هم تا وقتی توانست کار کرد . خیلی چیزها بلد بود و خاطرات زیادی داشت اما انگار همه شان در سایه ی سنگین روزمرّگیهایش گم شده بودند . شنیده بودم پدرم جوانتر که بوده آهویی داشته به نام "جیران" که عمرا" از بابا دور نمی شده و یک روز هم مرده ٫ یک تفنگ شکاری داشته که دوستش آنرا امانت گرفته اما هیچوقت پس نیاورده٫ و یک موتورگازی و کلّی خاطره از شیطنتهای دوران مدرسه...
مادر بزرگ می گفت: بابا وقتی مدرسه می رفته یکسال رد می شود و بعد از گرفتن کارنامه وقتی داشته به سمت خانه می آمده اتوبوسی را می بیند که راهی شمال بوده . بابا هم از زور شرمندگی سوار می شود و میرود شمال و بعد از چندماه بالاخره با هزار التماس حاضر می شود برگردد .
بابا اهل ورزش هم بود . جودو ٫ شنا ٫باستانی و موتورسواری.بابا دوتا میل باستانی داشت که آرپی جی های بچّگی من بودند و الان هم ترده امانشان را بریده ... و یک طناب و یک تخته شنای باستانی هم داشت ...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۸۵ساعت 16:54  توسط مسعود يارضوي
|
|
رهبر معظم انقلاب اسلامي: |
|
22 بهمن روز عصباني شدن سرويسهاي جاسوسي امريكا، اسرائيل و انگليس است
|
|
خبرگزاري فارس:حضرت آيت الله خامنهاي تاكيد كردند: روز 22 بهمن روز نگراني و عصباني شدن سرويسهاي امنيتي و جاسوسي امريكا – اسرائيل و انگليس است . |
|
به گزارش خبرگزاري فارس، به نقل از پايگاه اطلاع رساني دفتر مقام معظم رهبري، حضرت آيت الله خامنه اي رهبر معظم انقلاب اسلامي صبح امروز پنجشنبه در ديدار فرماندهان و هزاران نفر از اعضاي نيروي هوايي ارتش جمهوري اسلامي ايران، عمليات رواني دشمنان را براي تضعيف روحيه ملت ايران، نشانه ضعف و استيصال آنان خواندند و تأكيد كردند: اين ملت بزرگ، روز 22 بهمن گرمتر، پرشورتر و فعالتر از هميشه، در سراسر ميهن عزيز، به ميدان مي آيد و به جهانيان ثابت مي كند كه همچنان با هوشياري و قدرت، به راه پرافتخار خود ادامه مي دهد. ...(ادامه)
|
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم بهمن ۱۳۸۵ساعت 21:17  توسط مسعود يارضوي
|
این فردیت دلسوخته ی ما هم خدا وکیلی قصه ای دارد ...
تصمیم گرفته ام بیشتر از خودم بنویسم . از اینکه بعد از آن کودکی که گهگاه دلم خیلی برایش تنگ می شود چطور ناگهانی اینهمه بزرگ شدم . یادم هست یکبار رندی از من خواست خودم را در یک جمله معرفی کنم و من گفتم : مسعود یارضوی کودکی است که زود بزرگ شد . قبلا اگر کسی به قول امروزیها از فردیتش می نوشت به او خرده می گرفتم اما امروز می بینم اینقدرها هم بد نیست البته اگر نیتت پاک باشد .
حتی تصمیم گرفته ام از رازهای سربه مهر زندگیم نیز بیشتر بنویسم . از رازهایی که بعضیهایشان مرا در قالبی ریختند که شاید به جرات بتوانم بگویم این قالب جدید توانسته حتی مسیر زندگیم را نیز تغییر دهد .
از شما پنهان نباشد خودم هم نمی دانم دلیل این تصمیمم چیست اما آنچه که بیشتر برای جواب به ذهنم آمده اینستکه دلم برای کودکیم و برای روزهای خوبم تنگ شده . حتی برای روزهایی که سختی مرگ آورش را با خنده تحمل می کردم . و خلاصه اینکه این روزها خود خواه شده ام ...
................
امروز بعد از چندین سال نشستم و کارتون تماشا کردم . یادم نیست چقدر طول کشید اما تمام برنامه را نگاه کردم . به قول اخوی کوچکترم کلی حال داد . هنگام تماشا مدام آرزو می کردم کارتونهای دلخواهم را نشان بدهند . اما نشان ندادند . تازه بعد از برنامه فهمیدم که چند سالی از آن روزها گذشته .
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم بهمن ۱۳۸۵ساعت 21:13  توسط مسعود يارضوي
|
این روزها یا خوابم و یا دارم حرص می خورم . راستش را بخواهید خسته ام .از خیلی چیزها ... . گاهی با خودم فکر می کنم چرا مثل آدمهای مرض دار هی دغدغه های خودم را زیادتر می کنم . سیاست ، کار و زندگی هرکدام به تنهایی می توانند یک آدم را به قهقرا بکشانند چه برسد به اینکه آدمی مثل من که نه هوای جیبش آفتابی است و نه اوضاع زندگیش روبه راه ،بخواهد در وانفسای سیاست هم بال و پر بزند .
بعضی وقتها تصمیم می گیرم همه ی شکایتهایم از روزگار غدّار را توی این وبلاگ بنویسم . اما از شما هم پنهان نباشد به دو دلیل این کار را نمی کنم . یکی اینکه این شکواییه های من آنقدر زیادند که برای هرکدامشان باید وبلاگ جداگانه ای بنویسم و تازه چند ماهی را هم صرف کنم که خیر سرم از دلم بنویسم و دیگر اینکه برای هرکدام از این نوشته ها باید کلی برنامه ریزی کنم تا به پر قبای کسی برنخورد . بر نخورد چون برخورنده می نویسم . چون از تعارف خوشم نمی آید و چون یاد گرفته ام این دنیا روزهای قشنگش زود شب می شود .
الحال نتیجه اینکه همان بهتر که همینجوری جسته و گریخته و البته تا انتها واقعی بنویسم تا مخاطب و مخاطبان لحظه های عبورم شراکت خود را در روزمرّگی های من حفظ کنند .
والسّلام ...
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم بهمن ۱۳۸۵ساعت 12:35  توسط مسعود يارضوي
|
به صدای قلبت گوش کن که چه خوش ترنّمی دارد در تپیدن حسین ..
حسین حسین حسین .... (شهید آوینی)
ــ محرم رسید و دوباره غصه ی جاماندگی از عاشورایت وجودم را به شهر نیستی
کشانده است .
پسر فاطمه ای کاش بودم و می شد که من هم به بهانه ی یک رخصت میدان ...
... در ترنّم مهربانی دستهای تو شهید می شدم .
+ نوشته شده در یکشنبه یکم بهمن ۱۳۸۵ساعت 18:7  توسط مسعود يارضوي
|