عبور

ما مشك رنج‌هاي انقلاب را به دندان كشيده‌ايم و دست و پا داده‌ايم، اما رهايش نكرده‌ايم

معذرت خواهی کودکانه

گفته بودم از کودکی ام می نویسم. ( این غم نان اگر بگذارد...) چند روزی که گذشت روزی نبود که به این حرفم و نوشته ای که می خواهم روی دیوارهای این کلبه ی شیشه ای بنویسم فکر نکنم. اما آن دو سه تا کار تقریبا بزرگی که گفتم دارم انجام می دهم امانم را گرفته اند.

از همه دوستان خوبم که ابراز لطف کردند و شکایت از اینکه چرا به قولم عمل نکرده ام عذرخواهی می کنم. اما کارهایی که گفتم حتی خواب را هم از چشمانم برده است. حلالم کنید.

نوشتن من از کودکی ام هم بماند برای بعد. نمی دانم. شاید یک ماه دیگر. ولی حتما خواهم نوشت.

شاید خیلی بانشاط تر از سطوری که الآن دارم می نویسم...

حلالم کنید...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۸۷ساعت 19:6  توسط مسعود يارضوي  | 

حدیث من_2

سلام

این بار تصمیم گرفته ام از کودکی هایم بنویسم. چون کودکی هایم را دوست دارم. نمی دانم... شاید عصر و شاید هم فردا...

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۸۷ساعت 9:37  توسط مسعود يارضوي  | 

حدیث مسعود

دلم برای نوشتن تنگ شده است. این چند روزی هم که از آخرین پستم می گذرد را اصلا نمی دانم چطور گذشت...

نمی دانم یعنی اینکه اصلا به خودم فکر نکردم. دارم چندتا کار بزرگ می کنم که به قول خودم تقّش بعدا درمی آید. اگر الان نمی گویم این کارهای بزرگ من چیست ( ببخشید که می گویم بزرگ! ) بخاطر اینستکه قول داده ام نگویم. خلاصه که گه گاه چیزهایی به ذهنم می آمد که به درد این خانه بی در و پیکر مجازی من می خورد ولی وقت نمی کردم بیایم و پای رایانه بنشینم بنابراین "چنانکه افتد و دانی" همه شان را یک گوشه ای توی دفتر یادداشت جلد سیمی ام نوشته ام که اگر وقت کنم می خواهم اینجا هم بنویسمشان.

یک بدبختی یک هفته ای هم داشتم که الحمدالله تمام شد. نمی توانم بگویمشان چون بدبختی های من که البته خودم اسمشان را انتخاب کرده ام از جنس همه دردسرها نیستند بیچاره ها. یک جوریند. یعنی مثل خودمند. ( به تعبیر مادر بزرگ... ) و هکذا...

حالا هم یک جوری هستم. انگاری دارم از پشت در با مخاطبانم حرف می زنم. انگاری از هر صدایی هراسانم و هر صدایی حتی با فرکانس کوچک می تواند تکانم دهد. البته من که می دانم دردم چیست... همه اش تقصیر همین یک هفته است. خودمانیم ها. من هم سرگرمی های خنده داری دارم...

همین ...

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت ۱۳۸۷ساعت 19:29  توسط مسعود يارضوي  | 

بنویس شهید و بعد برو سر خط ...

امروز بازهم شهیدی دیگر از شهدای مظلوم مبارزه با ناامنی بر دوش مردم شهر رودبار در جنوب استانمان تشییع شد.

نمی دانم ولی انگار اگر مدتی هم نمی خواهم چیزی بنویسم..( یعنی دستم نمی رود که چیزی بنویسد ) نام کسی وسط می آید و قلمم مثل لبم آتش می گیرد..

شهادت بسیجی دلاور احمد بامری را تسلیت می گویم و برای خانواده عزیزش آرزوی صبر دارم.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت ۱۳۸۷ساعت 19:14  توسط مسعود يارضوي  |