تسلیت
باز هم شهیدی دیگر، اینبار از کربلای راور؛ راهی آسمان شد که من و تو بمانیم...
شهات سربار سرافراز اسلام شهید استواریکم حسین صادقی را به محضر آقا امام زمان، پرسنل جان برکف نیروی انتظامی و خانواده این شهید والا مقام تسلیت می گویم.
ما مشك رنجهاي انقلاب را به دندان كشيدهايم و دست و پا دادهايم، اما رهايش نكردهايم
باز هم شهیدی دیگر، اینبار از کربلای راور؛ راهی آسمان شد که من و تو بمانیم...
شهات سربار سرافراز اسلام شهید استواریکم حسین صادقی را به محضر آقا امام زمان، پرسنل جان برکف نیروی انتظامی و خانواده این شهید والا مقام تسلیت می گویم.
*رييس جمهور و نامه به مارادونا
نامه ي رسمي رييس جمهور كشورمان در پاسخ به هديه ي مارادونا فوتباليست مشهورآرژانتيني امروز رسما منتشر شد. به عنوان يك خبرنگار سياسي نظرم اين است كه رييس جمهورمان نمي بايست در اين سطح به پيام ارسالي مارادونا پاسخ مي داد. به نظرم بهتر بود احمدي نژاد روي وبلاگش و يا با ارسال هديه اي متقابل اين كار را انجام مي داد نه اينكه با يك نامه ي رسمي كه با عبارت " جناب آقاي ديگو آرماندو مارادونا ، سلام عليكم " شروع مي شود؛ يك نامه ي رسمي به اين فوتباليست مشهور بنويسد.
البته من در قضيه ي آزادي سربازهاي متجاوز انگليسي هم همين نظر را داشتم و معتقد بودم نمي بايست در چنين سطحي وسيعي زمينه ي توجه به مشتي سرباز متجاوز را فراهم كرد. اما بايد اذعان كرد همانگونه كه رهبر معظم انقلاب تاكيد فرمودند؛ دستگيري سربازان متجاوز و در ادامه آزادي آنان و نيز اعطاي مدال شجاعت به فرمانده قرارگاه دريايي سپاه پاسداران توسط شخص رييس جمهور يك افتخار بزرگ براي ملت ايران تا هميشه باقي خواهد ماند.
شايد اين اولين باري باشد كه مي خواهم در مورد فوتبال رسما اظهار نظر كنم.
امروز بازي مس و برق شيراز را كه با پيروزي دو بر يك برق شيراز پايان يافت ديدم. به نظر من يكي از عمده ترين ضعف هايي كه مس را به عدم توانايي در اجراي تاكتيك هاي تعيين شده و همچنين اشتباهات فردي بازيكنان رهنمون شد ضعف بدني بازيكنان مس بود. به نظر من مس از همان اول هم در اين قضيه دچار مشكلات جدي بود. يعني فكر مي كنم كادر فني تيم بجاي اينكه در انتخاب يك بازيكن به همه ي فاكتورهاي يك انتخاب حرفه اي دقت كنند فقط بحث تكنيك را مدنظر قرار مي دهند و احتمالا عليرغم مشاهده ضعف هاي بدني مي گويند اين يكي بعدا حل مي شود درحاليكه به نظر من اصلا اينطوري نيست. اين قدرت بدني بازيكن است كه به وي اجازه ي اجراي هرچه بهتر تاكتيك ها و بازي گرداني حرفه اي در تمام ي لحظات بازي را مي دهد. البته بايد گفت كه بهرحال ...
...*برای شهدای نیروی انتظامی و سربازان گمنام
امروز جور دیگریست. صبح دوازده فروردین است و هوا هم ابری.
از آن ابری هایی که هم آفتابش خودخواهی می کند و نورش را به زمین می ریزد و هم ابرهایش قلچماقند و از رو نمی روند.
شبش را هم خوب نخوابیدم. یعنی چند سالیست که خوب خواب رفتن از یادم رفته است. این ها همه برای من دلیل می شود یک صبح دوازده فروردین دیگر را هم به یاد بیاورم.
( کاش می شد گریه را هم نوشت ).
می خواهم گل آلودش کنم و رمزوار بنویسم. نمی شود. پس از قول کسی می نویسم که یک بار سفره ی دلش را برایم باز کرد.
... دو تا از ماشین ها جلوتر رفته بودند. طرف های * هروز . عملیات دو مرتبه لغو شده بود. و حالا بار سوم بود. بچه هایی که جلوتر رفته بودند آنروز طور دیگری بودند. قبل از رفتن با بقیه عکس گرفتند. روبوسی هم کردند. با همه. و در آخر هم دو بار از زیر قرآن رد شدند. هوای غریبی بود.
... داشتیم می رفتیم که متوجه شدیم جلویمان دو تا موتوری با چهار سرنشین دارند می روند. منطقه مسکونی بود. فقط می شد شک کرد. همین. فرمانده ی بسیجی از پشت بیسیم مشغول صحبت بود که ناگهان شب رنگ صبح گرفت. یکی از موتوری ها برگشت و از فاصله ی 20 متری روی ماشین رگبار گرفت.
... درگیری شروع شد. دو تا از بچه ها همان لحظه ی اول درست مثل برگ خزان ( همانی که در قصه ها می نویسند ) از ماشین روی جاده ی خاکی افتادند. یکی از بسیجی ها با دلاوری گرینفش را روی سقف ماشین گذاشت و شروع کرد...
... از نامردها دیگر خبری نبود... مثل همیشه به سوراخ خزیده بودند و گه گاه تیری می انداختند. بچه ها ولی دشت را سِیر می کردند. رگبار مسلسل و موشک آر پی جی بود که دشت را می رفت و می آمد. هُرم مردانه ی نفس بچه ها دشت را شرمنده کرده بود...
... ماشین های پشت سر هم درگیر شدند. دو تاشان که مال بچه های خودمان بود چپ کردند. کسی شهید نشد ولی تا دلت بخواهد دست و پا و صورت بود که در رفت و شکست و مجروح شد...
... ته ماشین انگار شتر کشته باشند. شیارهای آبکی خون بچه ها آرام آرام روی جاده می چکید... ناله نمی کردند. فکر می کردی شهید شده اند یا الآن دیگر شهید می شوند. ( کاش می شد گریه را هم نوشت ) فقط زیر لب گاهی آب می خواستند. نمی شد. حتی اگر کمی هم می خوردند شاید دیگر امیدی به زنده ماندنشان نبود. نه! نمی شد...
جفتشان توی راه به قول خودشان وصیت کردند. و بعد سکوت تا بعد از جراحی در بیمارستان...
... صبح شده بود... روی جاده دو تا دریاچه ی خون مانده بود و کلی پوکه ی فشنگ و چندتا جعبه ی خرج آر پی جی... هرازگاهی هم چندتا خمپاره ی رنگی در هوا منفجر می شد. بچه های شناسایی بودند که از جلوتر علامت می دادند. رفته بودند رد زنی. شاید اثری از اشرار پیدا کنند. خون بر زمین ریخته ی بچه ها برای مردم روستاهای کم خانوار اطراف که حالا کم کم سر و کله شان داشت پیدا می شد حکم حِرز را داشت. این را می شد از چشم های مردم فهمید. بهت زده اما مطمئن. "اینجا حتما کسی هست..."
اینبار ساده تر بنویس...
خوب گوش کن. صدای بسیجی ها هنوز از پشت خاکریز می آید.
تو فقط یک روز گریه را هم بنویس. همین.
انتهای پیام/
*هروز: نام منطقه ای در حوالی شهرستان راور در استان کرمان که یک پاسگاه انتظامی نیز به همین نام در آن محل قرار دارد.
این روزها آنقدر به وبلاگم و نوشته های داخلش فکر کرده ام که حالا وقتی اسمش را هم می بینم تنم می لرزد...
چرایش را نمی دانم. شاید به خاطر تعطیلی های شیرین آغاز سال جدید باشد که دلی از عزای خواب های نرفته درآورده ام و شاید هم بخاطر پشت بام شاعرانه ی خانه ی جدیدمان باشد که از آنجا می شود تمام شهر و البته بخش زیادی از حومه ی آنرا دید.
آنجا که می روم دلم هوایی می شود. گنبد فیروزه فام مسجد دانشگاهمان را می بینم.
قله های بلند جوپار را و البته کوه های سر به فلک کشیده ی سیرچ را که اگر سنگی بیاندازی و پشتشان بیافتد می توانی به کویر همیشه ساکت لوت هم برسی.
با بچه ها قرار گذاشته ایم تا سال اصلی! شروع نشده یک شب برویم روی پشت بام و بیتوته کنیم. تا صبح شعر بخوانیم. تنقلات و شیرینی خامه ای بخوریم و از هر دری هم حرف بزنیم. و اگر هم وقت شد نماز شبی رویایی بخوانیم.
از شما پنهان نباشد این چند خط را ننوشتم که از پشت بام خانه مان تعریف کنم. نوشتم که بگویم اگر هرازگاهی توی این وبلاگ واژه هایی را می بینید که شاید توی صدتا دفترخاطرات و کتاب شعر آنها را ندیده باشید برای اینستکه گاهی دل نالطیف من روی پشت بام خانه چیزهایی را از دور می بیند که برایش خاطره انگیزه اند. آن آدم نالطیف دلش نمی آید از این خاطره ها که شاید خیلی هاشان مال خودش هم نباشد حرف نزند. حتی برای نشنیدن... یا علی
دلیرمرد در غروب سرد *" پلوار " بر بخاری متصاعد از تپانچه اش می نگرد ...
بوی خون و زیره در هم می پیچد و خیال مرد در جادویی مبهم شروع به زایش می کند...
پسری در کنار اطلسی ها خواهد مرد و همه یادشان می رود از پژواک تفنگ ها بپرسند چرا؟
باورهای نارس در میان دل سیاه ریگستان " لوت زنگی " زنده بگور می شوند...
بیغوله ها در نیرنگ شب جای " قلعه دختر " را می گیرند... و از مسجد شهر جز برقی بر گنبدش در دوردست هیچ نمی ماند...
دلیرمرد سردش شد...
... درّه ی " سه شاخ " شاهد نماز مغرب مردی بود که داشت به خدای مهربانش می گفت.. نمی خواهد دلیر باشد...
مترسک ها زیر نقاب های عروسکی کِل می کشیدند...
****
* پلوار: نام ارتفاعاتی در غرب کرمان که از 30 کیلومتری این شهر آغاز می شوند.
قلعه دختر: نام یکی از قلعه های قدیمی در شهر کرمان
سه شاخ: نام درّه ای طولانی در لابه لای رشته کوه های جوپار کرمان
لوت زنگی: منطقه ای در حاشیه ی کویر شهداد کرمان موسوم به لوت زنگی احمد
در کوچه پس کوچه های بن بست این شب، زخم خورده ای هروَله می کند...
فریاد می زند... و لمس کنان به مرگی ناخواسته گرفتار می آید...
ستاره های زن باره چشمک زنان خیره مانده اند...
پسر نام کسی را برد.
دل مزّور شب مرد می خواست که با شمشیری گداخته سرش را سلامتی دهد...
... حالا خنکای صبح از هیچکس خجالت نمی کشد...
شبی که مُرد شبح سرگردان پسری جنگاور را هوهوکنان در ابدیّتش به تاراج کشید...
این صبح آبستن هم زود می میرد...
آی اهورا...
در فراخنای ذهن شب بوها؛ پسری متولد کن...