ــقسمت اول: امروز ظهر رفته بودم قهوه خانه ی پاتوقم. مدتِ طولانی می شد که آن دور و برها نرفته بودم. به قهوه چی ناهار همیشگی را سفارش دادم و طبق معمول مشغول ورانداز آدم ها و در و دیوار دود گرفته قهوه خانه شدم. این چیزها برای من خیلی حرف دارد!
با ولع مشغول خوردن غذا بودم که دو نفر بی سیم به دست وارد قهوه خانه شدند. یک افسر جزء هم در قهوه خانه را بست و جلوی آن ایستاد. شروع کردند به گشتن مغازه و آدم هایش. برای لحظاتی شیطنتم گل کرد که متلکی هم به من بیاندازند تا یک دعوای درست و حسابی با بچه های انتظامی افتاده باشیم. طرف به من که رسید نمی دانم چی شد که راهش را کج کرد و رفت سمت پستوی قهوه خانه...
تقریبا" همه را گشتند و استنطاق کردند. اینجا چه کار می کنی؟ فلانی را می شناسی یا نه؟ روزی چند بار می یای اینطرفا و از اینجور حرفها...
البته بعضی ها نمی دانم از کدام سوراخ در رفتند و کسی هم نتوانست آمارشان را بگیرد.
... ماجرا از این قرار بود که آن دور و برها یکی را گرفته بودند که به شغل ناشریف عرق فروشی اشتغال داشته. طرف یک ربط کوچکی هم به قهوه خانه ما داشت که بماند. توی سمند پلیس دیدمش. فکر می کنم هنوز 20 سال هم نداشت. پیرمرد صاحب قهوه خانه مدام داشت به جوان که داشت گریه هم می کرد فحش می داد. بی پدر... پدرسگ... کره خر... صدبار نگفتم از این کارا نکن...؟! بچه های انتظامی می خواستند تمام متعلقین و دوستانش را هم بگیرند و کَت ببندند که البته ماجرا به همین جا ختم شد.
ــقسمت دوم: امشب برای انجام کاری مجبور شدم بروم طرف های خیابان هزار و یک شب و در ادامه سری هم به ویلا، میثم، حمزه و چند تای خیابان بالای شهر بزنم.
دخترک ها و پسرهای بزک کرده راه و بیراه، از در و دیوار آویزان بودند. دم در سوپر مارکت های باکلاس، توی کافی شاپ های شیشه ای، پشت شمشادهای قیچی خورده، جلوی خانه های نما رومی و هرجایی که چشم می چرخید بودند.
آن طرف ها چادر که هیچ؛ نسل "مانتو" هم دیگر دارد منقرض می شود. در عوض پوشش هایی برای زن و مرد مثل ولد زنا پیدا شده اند که آدم هاج و واج می ماند. پسرها را برق! گرفته است. این را از موهایشان می شود راحت فهمید. تمام پرده ها هم برای رفع نیاز چشم ناپاک ها از روی پنجره ها کنار رفته اند...
کنار خیابان دخترکی ایستاده و دارد سگش را که توی باغچه یک مغازه مشغول قضای حاجت است خیره خیره نگاه می کند. آقا یا خانم سگ کارش که تمام می شود شروع می کند به نگاه کردن به دور و بر. دختر لبخندی می زند و قلّاده ظریف سگ کوچک را با خودش می کشد و می برد...
دو تا پسر کنار یک عابر بانک ایستاده اند. چشم هایشان گشاد است و فروافتاده... می دانستید این چشم ها چرا اینطوری شده اند...؟!
می رسیم سر چهارراه. این چیزها دیگر عادّی شده. رومئو و ژولیت های همزمان را می گویم...
یک جفتشان داشتند از خیابان رد می شدند. چنان با تبختر پراید رنگ و رو رفته ما را نگاه می کردند که انگار دارند می گویند: پیف پیف...
حاشیه ها:
تمام این اتفاقی را که خواندید، همین امروز دیدم. اولی را دم ظهر و دومی را سر شب!
ولی عرضم چیز دیگری است...
می خواهم بگویم چرا پُلیسمان باید با یک نوع عمل مجرمانه، دو جور برخورد کند. به نظر من مشروب فروشی با سگ بازی در ملأ عام جرمش یکی است. اما چرا توی اولی پلیس گردن کلفت می شود و یقه مافنگی های دور ارگ را می گیرد و می برد ولی توی دومی اولا" که پیدایش نمی شود. ثانیا" وقتی هم که می خواهد پیدایش بشود در یک قالب مشخص (منظورم طرح امنیت اجتماعی است!) آن هم با هزار تا معذرت خواهی و نامه فدایت شوم و البته دست آخر هم با یک اخم پدرانه حقیقت ماجرا را گِل می گیرد می رود پی کارش...
مسعود درد گرفته ام. پسرکی را که امروز دور ارگ گرفته بودند حتما" بدش نمی آمد مثل یکی از همین برق گرفته ها با یک ژولیت سراپا رنگ راه برود. حتما" بدش نمی آمد که هر صبح که از خواب بیدار می شود مامان برایش شیر داغ بیاورد دم رختخواب. او حتما" مثل هر آدم عاقل دیگری می دانسته مشروب فروش ها جایشان توی هلفدانی است. می دانسته بچه های پلیس این روزها بصورت مخفی دارند اینطور آدم ها را می گیرند...
می خواهم بگویم اگر غم نان به این کار مجبورش کرده باشد چی ...؟!
این وسط چه کسی باید حق و ناحق کند؟
بین این پسر و برق گرفته های بالای شهر، بین آن پنهان ده ها ! و بدحجاب های سگ باز و بین معتادهای ارگ با قرصی های بالاشهر چه فرقی هست؟
قبول دارم که جرم، جرم است. اما چرا با همه شان یکسان برخورد نمی شود؟ چرا مثلا" داد و بستاد تریاک یک جرم حتمی است ولی آوردن و بردن اکس و ال اس دی و این زهرماری های جدید فقط یک کار بد است و همین...؟!
چرا به تریاکی ها می گوییم مرتیکه و به قرصی های برق گرفته خیلی که به خودمان زحمت می دهیم می گوییم : "پسر بد"
دلم گرفته است. بین تمام این آدم ها و موقعیت های مختلف فقط یک چند صد متری فاصله و چند تا اسکناس رنگ و وارنگ فاصله هست. نه بیشتر...
سطرهای قبل تر گفتم که پیرمرد به پسر فحش می داد. حتی فحش هایش را هم نوشتم. بخدا از پدر و مادرهای بالاشهری شنیده ام که وقتی پلیس تحفه های بدحجابشان را برده است برای تذکر؛ یقه گیر پلیس شده اند که " اصلا کجای قرآن نوشته شده این حجاب...؟! "
می خواهم دیوارهای شهرمان خوب بشنوند...
بخدا آه نداری آن پسر مشروب فروش که فقط و فقط بخاطر آرزوهایش دست به توزیع مسکرات زده بود دامنتان و دامنمان را می گیرد.
و هُرم نفس های گناه آلود آنها که فقط و فقط بخاطر بالا شهری بودنشان چیزی بهشان نمی گوییم هم یک روز دامنمان را می گیرد...
و شاید تا الآن هم گرفته است و بی خبریم...
والسّلام