عبور

ما مشك رنج‌هاي انقلاب را به دندان كشيده‌ايم و دست و پا داده‌ايم، اما رهايش نكرده‌ايم

گاهی من

_ دلم که می گیرد، شاکی می شوم. انگار بعضی ها می خواهند انتقام نگرفته اشرار را از ما بگیرند.

ولی یک نفر هست که جمال چهره اش حجت موجه ماست...

شکایت های ما می ماند برای مادر... شکایت های ما می ماند برای مادری که انتظارش از شماها! فقط این بود که به بچه هایش دروغ نگویید... شکایت های ما می ماند برای مادر...

 

_آیت الله بهاءالدینی می گوید: "آنان که مرده یک نان و کباب هستند، هرگز از این عالم سر در نمی‌آورند، چرا که در این عالم عقل و دین حاکم است".

میدانی منظور این آیت خدا از کباب و این عالم چیست؟ کنایه ها گاهی چقدر معنا دارند...

 

_نظرم را می خواهید؟

2 روز ماندن توی کمین و هزار بدبختی دیگر، می ارزد به اینجایی که الآن هستم.

آنجا، هم خالص تر می شوی... هم اینکه جنگیدنت سخت نیست. اینجا که هستیم از در و دیوار دارد تهدید می بارد و ما مانده ایم و یک عالمه ترس... که نکند بدون ثواب بمانیم.

زیر لب دعا بخوان برادر خوبم... و ما رمیت اذ رمیت...

 

_مهلت ها هم تمام.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم خرداد ۱۳۹۰ساعت 21:27  توسط مسعود يارضوي  | 

...

 

سیستان دوباره بوی مرصاد گرفت...

چه باک... همین خیابان های تهران هم می تواند شلمچه باشد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم خرداد ۱۳۹۰ساعت 21:8  توسط مسعود يارضوي  | 

به جای شب رغبت ها...

 _خب من دوستت دارم.

یعنی بین این همه نداری که دارم، دوست داشتن تو، معنای قشنگی به من می دهد.

و اینکه اگر باورت می شود دلم برایت تنگ می شود و حالا که شب آرزوها هم رسیده، باز هم اگر باورت می شود، از دست تو ناراحتم.

می بینی...؟! این دوست داشتن ها و دلتنگی ها و ناراحتی ها... با همه بدی من و خوبی تو... مفهوم قشنگی است که سکوت همیشگی ات را برای من تعبیر می کند.

  

_ اصلاً شاید این هم چیز قشنگی باشد که من مدام دعا می کنم و شما هم شاید مدام نمی شنوی... قیمت این حادثه اما لبخندهای تو و رنجور شدن های من است.

 

_یک چیزی را امثال شاه خیکّی عربستان خیلی خوب می دانند اما یک عده صاحب مدعا در داخل کشور نه...!

اینکه توی کشور ما هرچی " آقا " بگوید شرط است... حالا بقیه دلشان می خواهد نوروز عربی! و عامل بودن آمریکا در انقلابات اخیر را باور کنند، میل خودشان است.

این شرطی که گفتم کلّی هوادار هم دارد ها... مگر ما مرده ایم...؟!

 

 پانویس:

ـ خب از لیلةالرغائب دارد چند روز می گذرد... می دانم.

ـ در مورد بند اول هم هرکس ابهام دارد، بخاطر این است که اهل ولنتاین و ولنتاین بازی است.

ما بچه شیعه ها ولنتاین و سپندار مزگان نداریم... اما لیلةالرغائبی داریم که به قاعده تمام روزهای خوب دنیا می ارزد. و اگر فقط یک بار قرآن را خوانده باشی و به عبارت "هذا فراق بینی و بینک" رسیده باشی، می فهمی که عشق ازلی دلت را حتی اگر بی سواد ترین آدم های روی زمین هم باشی، اما در شب آرزوها نمیتوانی کتمانش کنی. لابد شنیده ای... "اوست نشسته در نظر..."

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم خرداد ۱۳۹۰ساعت 21:46  توسط مسعود يارضوي  | 

زخم

_ در انجمن عهد فروشان ننهم پای... دیوانه سر صحبت فرزانه ندارد...

(هنوز هم هستم. حتی با اینکه گاهی خیلی سخت می شود)

 

_ نگاهت را گذاشته ای رو مُهر و توی خیال خودت هستی.

قاصدک آرام آرام می آید و می چسبد به مهر نماز و همانجا می ماند.

و خجالت می کشی که سختی ها تو را از یاد مهربانی اش می برد!...

چه نماز قشنگی شد. نماز قاصدکی... اللهم ارزقنی...

 

_ دارم توی چشمهایش نگاه می کنم. "خب بگو چند بار دعایم کرده ای...؟!"

تعجب می کند. انگار دارم حرفی می زنم که هیچیک از معانی اش را نمی فهمد... دلم می گیرد و باز هم بیشتر التماس می کنم... "دعایم کن"

 

_من هنوز هم خجالت می کشم بروم منطقه جنگی...

همین جا هم می شود زیارت عاشورا خواند. یعنی منظورم از اینجا که واضح است، نیست...؟!

آنسوتر از بهرامجرد، جایی هست که بوی کربلا می دهد. و نزدیکی های کشیت و ارتفاعات جهنمی و ابتدای کویر دهنو...

یکی همین دور و برها عاشق شده بود، می گفت می خواهم بروم مناطق جنگی...

به شوخی گفتم همین حوالی هم می شود زیارت خواند...

 

_ و فرمانده چقدر خوب است...

مثل آفتاب اول صبح... مثل ملایمت مه برف های کویر...

سرت را می اندازی پایین و روی تمام تصمیم های گرفته ات، خط می کشی...

یک خط سیاه درشت که کاغذ را هم خش می اندازد...

جنگ اگر جنگ باشد، نرم و سختش هیچ توفیری نمی کند.

تو سربازی و لابد یادت هست که اطاعت از فرمانده اطاعت از ولی است.

و ابتدای نامه می نویسی: حضور محترم فرمانده خوب و بسیجی ام...

 

_ من حتی روی این خانه شیشه ای هم آدم رکّی هستم.

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم خرداد ۱۳۹۰ساعت 17:14  توسط مسعود يارضوي  | 

ماها...

 

ـ احساس می کرد یک مشت آدم دارند دور و برش هیمه آتش می زنند... تمام این سال ها...

 

ـ رفقای جدید من!

سبحون، مُمَحد، رضای مقدس و یاسی (یاسر)...

در واقع اساساً به نظر ما باید رفقا را جوری صدا زد که حال بدهد.

 

ـ دارم گاهی به این حرف فکر می کنم: "هرجا ناامنی باشد به شماها نیاز داریم"

نتیجه: هرجا امن می شود دیگر نیازی به ماها! نیست.

 

ـ به یکی می گویم: آدم ها خوب بلدند چیزی را که دلشان می خواهد چطور پیدا کنند اما برای چیزی که صلاحشان در همان است هیچ کاری بلد نیستند و در این میان این عقلا هستند که کچل می شوند.

 

ـاصولا گل ماگنولیا هم موجود زیباییست

 

ـ و چه روزهای سختی...!

 

ـ یادت می آید، شرط عشق، مرگ را...

می میرم، برای خودم و برای تو

 

پانویس: مراد از مرگ، پاکبازیست

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم خرداد ۱۳۹۰ساعت 22:9  توسط مسعود يارضوي  |