ـ این الجزیره نامرد، برای تمام خیزش های مردمی منطقه یک بنر برای ویژه اخبار طراحی می کرد که تویش یک مشت مردم داشتند شعار می دادند و رنگ سبز! هم در این طراحی کاملاً هویدا بود. اسم همه شان هم یا آپرایزینگ + نام آن کشور بود یا آنرست + نام آن کشور...
ولی همین الجزیره ی زنجیره ای! حالا که نوبت به انگلیس رسیده است، یک بنر طراحی کرده که تویش کلی پلیس به صف ایستاده اند. از رنگ سبز هم خبری نیست. زیرش هم عوض نارضایتی و ناآرامی نوشته است: ریوت (شورش!)
ـ به اوس جواد! عزیز هم تبریک... نگو سر صبحی بچه توی بغلشان بوده که ما زنگ زده ایم سراغ برادر ۲۰۰ میلیاردی را می گرفتیم!
ـ آنچه توی لندن دارد اتفاق می افتد سرآغاز یک بیداری است.
ـ غروب های تهران مثل غروب های عملیات می ماند. بوی دود و خورشیدی که دارد توی انتها غرق می شود و رنگش از طبقه ای که ما هستیم سرخ تر معلوم می شود.
ـ اندر احوالات نامفهوم شناسی! ما از جنگ نرم همین بس که الان بلد نیستیم در قبال بروز نخستین جرقه های بیداری در اروپا کار رسانه ای بکنیم. خیر سرشان فکر می کنند مثلا هرچی خبر از انگلیس در این باره بیشتر کار کنند بهتر است. برادر من، اصل کار این است که شما خبرهایتان را ببرید به زبان انگلیسی و بعد هم بتوانید توی خود جزیره منتشرشان کنید. البته حواشی (انتشار اخبار در ایران) لازم است اما اصل کار نیست.
ـ امروز رفته بودم بانک. اَه، اَه، اَه... آدم یاد فیلم گوزنها می افتاد... "ممنونم قربان، چشم قربان، حتماً قربان..." (اشاره به دیالوگ عنایت بخشی)
ـ آسانسور خانه ما بعد از تعمیر، حالی به حالی شده است و آهنگ همان خواننده ای را پخش می کند که نام فارسی اش می شود "چپی!"
ـ از اول ماه رمضان تا حالا فقط سه تا سحر را از خواب پا شده ام. در مابقی مثل مرد، روزه دار بدون سحری ام. سومالیییییی ی ی ...!
ـ ویژه نامه "خاتون" جوانفکر را دیده اید...؟! من اگر وزیر ارشاد بودم، زنگ می زدم به بچه های قرارگاه و جملگی می رفتیم دَر روزنامه ایران را می بستیم. آنوقت مرد می خواست بیاید وازش! کند. جوانفکر هم که صبح فردا می آمد جلوی دَر موسسه، می رفتیم جلویش می گفتیم به به... آقای جوانفکر... چه خوب شد آمدید... بفرمایید داخل در مورد مشکلات با هم صحبت کنیم. بعد می بردیمش داخل، و راجع به مشکلات یک جوری با او صحبت می کردیم که همه مشکلات حل بشود و دیگر هیچ مشکلی، مشکل درست نکند...
(اگر شهدا بودند و می دیدند دارید با پول بیت المال (در موسسه ایران) به دشمن چراغ سبز نشان می دهید، دودمانتان را به باد می دادند...)
پانویس: دلنوشتک! را خودم اختراع کردم. امتیازش محفوظ باشد لطفاً!
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۰ساعت 19:13  توسط مسعود يارضوي
_ صبح شده و در حال خواب و بیداری دارم خودم را جمع و جور می کنم که بروم خبرگزاری. می خواهم در کیفم را ببندم که یادم می آید باید چندتا کارت اعتباری را با خودم ببرم؛ و در را باز می گذارم و کیف را با خودم کشان کشان می برم.
کارت ها را از توی کمد برمی دارم و می گذارم توی کیف پولم. نگاهم می افتد به در باز کیف همراهم که عینهو آدم های تیر خورده به بغل کیف آویزان است. با خودم می گویم خب چرا از همان اول در کیفم را نبستم... و جواب سوالم را پیدا نمی کنم...؟!
_ امروز باید دو سه تا کیسه زباله چند روز مانده را ببرم بیرون. یواشکی با کیسه ها از خانه می زنم بیرون و می پرم جلوی آسانسور. آسانسور دارد، می رود طبقه بالا و از من رد می شود. با خودم فکر می کنم خیلی باید ضایع باشد اگر همسایه طبقه بالا که الان آسانسور را زده و می خواهد برود پایین مرا با این زباله های لعنتی ببیند. و صبر می کنم تا او برود پایین و بعد دکمه آسانسور را بزنم.
اما نمی فهمم چرا پایین نمی رود. آسانسور همینطوری توی طبقه 6 فیکس مانده است.
و در حین همین معطلی... نگو طرف از اول از پایین داشته می یومده بالا و توی طبقه 6 از آسانسور رفته بیرون... و این بار دیگر با خودم هیچ نمی گویم...
_راننده پخش رادیو را بلند کرده و خانم مجری اعلام می کند که "حالا می خوایم براتون یه قطعه ی بدون کلام گیلکی پخش کنیییییییییم...". من هم احساس می کنم که اندکی بوی زباله می دهم. دامبال دیمبول رادیو که شروع می شود با خودم می گویم: "سعی کن شاد باشی" و به سرم می زند که روی کیف پولم که حالا قلمبه شده ضرب بگیرم. و با اولین ضرب کیفم پرت می شود روی پای مسافر کناری که یک آقای سیبیلوست. چشمهایم را ریز می کنم و با لبخندی مردنی می گویم "ببخشید..." و این بار مرد سیبیلوست که زیر لب با خودش چیزی می گوید و کیف پولم را پس می دهد...
_ حالا دیگر رسیده ام سر چهار راه اصلی. احساس خوبی! دارم.
یک عالمه آدم ایستاده اند درست سر چهارراه. با خودم فکر می کنم رعایت فرهنگ شهروندی دیگر کافیست. من هم از این به بعد درست سر چهارراه می ایستم تا راحت تر سوار تاکسی بشوم. خسته شدم بس که آن طرفتر ایستادم و این اول ایستاده ها!، هی، تند و تند سوار تاکسی شدند.
... و می ایستم کنارشان.
اما یک جوری اند. آدم احساس می کند نمی خواهند سوار تاکسی بشوند.
... و من همینطور ایستاده ام کنارشان.
دارم به پلیس نگاه می کنم که جلوی همه ما ایستاده و دارد دستش را مثل اوستاهای بنا هی اینور و آن ور می کند.
اصولا توی تهران دیدن حرکات عجیب از پلیس ها چیز چندان عجیبی نیست.
ولی دارم با خودم فکر می کنم "این چرا داره جلوی ما از این کارا می کنه...؟!"
و چند ده ثانیه بعد، یهویی تمام آدمهایی که کنارم ایستاده بودند از من جدا می شوند و می روند آنطرف چهار راه... نگو حضرات منتظر چراغ قرمز ایستاده بودند...
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم مرداد ۱۳۹۰ساعت 21:47  توسط مسعود يارضوي
_ در واقع برای شادی هیچوقت دیر نیست. ولی گاهی آنقدر زمان بین شادی بار اول و تکرار و خستگی های روزمره می گذرد که آدم دیگر رمقی برای شاد شدن دوباره شاید نداشته باشد.
خسته ام...
_ من همیشه ی همیشه تعجب کرده ام از دیدن آدم هایی که توی ماه رمضان فقط به فکر این هستند که بین افطار و سحر چطوری غذاهای مختلف را توی شکمهایشان عینهو خشاب کلاشنیکف بچینند که نکند یه وَخ! در طول روز گرسنه بشوند!
_ گزارشی را که همین دو، سه روز قبل در مورد هاشمی رفسنجانی نوشته بودم یادتان هست...؟!
توی سایت الف که عمدتا همه کامنت های زیر مطالب را منتشر می کند، برای این گزارش حدود 190 نظر تأیید شده وجود دارد که خواننده ها در لابه لای این نظرات، بی آنکه مرا بشناسند، نظرات جالبی در مورد "نویسنده این گزارش!" داده اند.
و این چندتا از آن اظهار نظرهای جالب است:
- نگارنده بسیار با محتوا مطالبش را قلمی نموده است
- اصلا شما کی باشید که به هاشمی امید داشته باشید ؟؟
- بهتره که خیلی تند نرید سعی کنید به سناریوی اصلی که انگلیس!!! نویسنده اون بوده توجه کنید
- متنی قوی از ذهنی ضعیف که تحت تاثیر 16 سال تبلیغ تشنه های قدرت علیه هاشمی ، همفکران خودش را همه مردم و القائات چپ و راست منحرف را واضحات میپندارد.
- آقايان تندرو با اين حرف هايتان هيچ كس را براي خود نگه نداشتيد .
- مطلب درست و مروری واقع بینانه به تاریخ و پرونده آقای هاشمی رفسنجانی بود . هیچکس نمی تواند این واقعیتها را انکار کند
- یک مقاله و ابراز عقیده زمانی ابکی میشود که نویسنده ان قادر نباشد واقعیت را قبول کند و از سوئی محور حقیقت را شخص خود میداند!
- استفاده بيش از حد از واژه " پير مرد " حاكي از ضعف فكري و ضعف ادبي نويسنده اين مقاله است.
ـ نویسنده این متن از حد انصاف خارج و نعل وارونه زده است
- شما اگر هر از گاهی مطلبی بر علیه هاشمی ننویسید دلتان آرام نمی گیرد. درباره تمام اینها تاریخ قضاوت خواهد کرد و شما هم در منظر ایرانیان نسل بعد مانند اطرافیان امیر کبیر خواهید بود و سهمی جز لعن و نفرین نخواهید داشت.
- خوبید؟ (این نظر رو می تونید به عنوان ته نویس نظرات بالا حساب کنید _ مسعود!)
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مرداد ۱۳۹۰ساعت 17:10  توسط مسعود يارضوي
_ الآن احتمالا همه تان کنار سفره های افطارید... قبول باشد.
ولی من جایی هستم که از سفره افطار، بیشتر دوستش دارم.
بگذریم.
امروز گزارشی را در فارس منتشر کردیم که دوست داشتم اسمش را بگذارم "پیرمرد". ولی خب... بچه ها هنوز به این تیترهای به قول من، نیوزویکی عادت ندارند.
گزارشی بود از آقای هاشمی. و کلی هم دعا کردم که منصفانه دربیاید.
هنوز بالا نرفته چندتا سایت و وبلاگ ضد انقلاب، سایت الف و چند سایت دیگر نقلش کردند و سایت خود آقای هاشمی هم هول زده تمام لینک هایش را نقل کرد.
متن کامل گزارش را می توانید اینجا بخوانید.
_ شده است حال و احوال این روزهای ما... این شعر وبلاگ کتیبه...
قرار بود فقط یکنفر زمین بخورد
و دیگری برود چایِ دارچین بخورد
نه اینکه مست کند، شوکران شود عرقش
نه اینکه روح شود، ذره ذره چین بخورد
بهجای اینکه بجنگد، رها شود، برود
فقط سکوت کند، از خودش کمین بخورد
فقط سکوت کند، در خودش فرو برود
فقط سکوت کند، فحش ... بخورد
.
.
.
_این روزها، گاهی دلم برای حضرت روح الله(ره) خیلی تنگ می شود. شاید بروم مرقد امام(ره). شاید هم بروم کرمان. بعد با آقای فرهاد یواشکی برویم مناطق عملیاتی!
_ و خوبم. خیلی...
ضمناً ملتمس دعا هم هستم هااا... این روزها به برکت دعای دوستانم از بلاهای بزرگی رسته ام... اما باز هم دعا می خواهم... به قول شهید فضلعلی یادتان نرود... دعا، دعا، دعا...
ــ راستی این یادداشت هم دیروز در سایت الف منتشر شد.
من به این راه معتقدم. و نمی گذارم خون امثال جعفرآبادی، خالداری، اسماعیل بیگی و بقیه هدر برود.
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم مرداد ۱۳۹۰ساعت 21:5  توسط مسعود يارضوي
ــ می گویم برادر من، عزیز دل، اخوی... این چیزهایی که توی استاتوس چتت می نویسی آدم را یاد غسل و کفن و نکیر و منکر می اندازد.
می گوید: این اذکار قراریست بین من و خدا و تا روز معهود هم ادامه دارد.
جواب می دهم: پس جسارتا یه ایمیل اختصاصی واسه خدا بساز. توش خدا رو اَد کن. اون موقع هرچی دلت خواست بنویس. چیزای اختصاصیت با خدا رو هم دیگه به ما نمی خواد اعلام کنی... 
ــ خداوکیلی یک وقت نگویید مثلا این چه آدمیست که همیشه توی فکرش تفنگ و جنگ و اینجور چیزها می گذرد. خب هرکس یک جوریست دیگر. یکی کارش را دوست دارد در نتیجه فقط کار توی ذهنش هست. یکی خوشش می آید دروغ بگوید و غیر از دروغ هیچ چیز دیگری در ذهنش نیست. من هم نه اینکه نفسم برای جنگیدن و کمین زدن در برود ولی خب... کلا بیشترین چیزهایی که دلم را مشغول می کند همین چیزهاست.
ــ این چند تا جمله نامتجانس را هم با هم بخوانید.
می گوید چرا رَنکمان توی الکسا آمده پایین؟ ـ بعد می روند یادداشت مجیزگویی از مدیر را اس ام اس می کنند ـ تازه حالا که اینجوریست می رویم با سردبیر یک سایت خبری هم مصاحبه می کنیم با عکس می گذاریم توی اخبار برگزیده ـ و هنوز دو روز از انتشار خبر کشته شدن دزدان دریایی سومالی توسط ناوگروه ارتش نمی گذارد که اسوشیتد پرس می رود عکس دستگیری دزدها توسط تفنگدارهای دریایی آمریکایی را می گذارد روی سایتش... و ما هنوز مدعی جنگ نرم مانده ایم ـ می گویم بگذارید من بروم توی سرویس جنگ نرم، می گویند جنگ نرم یعنی همین سیاست داخلی خودمان ـ و یکی هم که رئیس خروس هاست (اشاره به ماجرای قدیمی برده کشی خروس ها از گربه ها که بهشان می گفتند این تاج روی کله ما آتش است. گوش نکنید می دهیم ازتان کباب گربه درست کنند و بعد یک روز گربه ها فهمیدند ماجرا چیست و خروس ها تا همیشه بدبخت عالم شدند) هنوز نمی فهمد دارد از رو هم حتی چه چیزهایی را می خواند ـ خوبید؟
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم مرداد ۱۳۹۰ساعت 16:41  توسط مسعود يارضوي
ـ فرمانده از سر عصر فقط بد و بيراه ميگفت. به ديدهبانها بيشتر. بچهها دوستش داشتند ولي دلشان هم گاهي ميشكست... نيمههاي شب بود... از پشت بيسيم به ديدهبانها دستور داد..."ستارهها را خوب بشماريد. آمار دقیقشونو می خوام..."
ـ تیپ کربلا همیشه دیدنی بود. شب های عملیات بیشتر. بوی بهار می آمد.
ـ ۵/۱۴ که می زد فقط می گفت آخ... آخ... هربار که مشت تیربارچی می خورد روی ماشه و یک رگبار رها می شد، زیر لب زمزمه می کرد... آخ... از فرداش تا چند روز صداها را نمی شنید.
ـ و همین. برای من پشت مونیتور نشستن یا در استتار تیراندازی توی کمین اگر راستش را بخواهید هیچ توفیری ندارد. هنوز هم گاهی وقت ها نسبت گوشت های تنم را با سرب داغ می سنجم. نکند محکمتر شده باشد! و هنوز هم کله شق، گاهی طلبکار خدا و به قول مادر، پول تمام کن.
راستی، قاصدک و طلوع خون بار صبح هم هنوز قشنگند.
من هم فرزند تیربارهای خسته می مانم.
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم مرداد ۱۳۹۰ساعت 19:4  توسط مسعود يارضوي