عبور

ما مشك رنج‌هاي انقلاب را به دندان كشيده‌ايم و دست و پا داده‌ايم، اما رهايش نكرده‌ايم

یه لحظه...

_ می گویم: مرسی. پیاده می شم.

و بعد در حالیکه دارم پیاده می شوم به راننده می گویم: "سلام"!

صبح هم که یک تاکسی جلوی پایم ترمز می زند کمپلت یادم می رود اصلا کجا می خواستم بروم...؟!

خلاصه جایتان خالی... دنیا خوش می گذرد!

 

_ از "فارس" هم نرفتنی شدم. یعنی نمی دانم به خاطر گل روی ماه من بود یا دلیل دیگری داشت اما زد و مدیرکل اداره مان عوض شد. و صحبت کرد و تصمیمم چیز دیگری شد.

توی گروه سیاسی هم رفقای خوبی دارم. که البته با نصفشان اصلا نمی شود کار کرد. ولی خب. بچه های خوبی اند و رفقای بامزه ای که می شود گاهی یک ناهار مشتی باهاشان خورد.

 

_ و اوقات بیکاری هم کلا برای امثال من لحظه های وصف ناشدنی ای ست.

چیپس و کافی شاپ و جاهایی که آدم ها به نگاه هایت طور دیگری نگاه می کنند.

و خودت می شوی و برنامه ریزی برای یک خواب چندین ساعته. و فرار از یک هفته هجوم اخبار بعضاً بیرحم.

 

_موقع مصاحبه با جواد لاریجانی اشک می دود توی چشمهایم. وقتی می فهمم ده سال قبل با چه مرارتی رفته اند و دامنه IR را بعد از کلی دعوا با ایرلندی ها برای کشور ثبت کرده اند. و هیچکس هم خبر نداشته است.

من نه لاریجانی چی هستم نه هیچ چیز دیگری (غیر از یک مورد ـ قابل توجه برادر ابوفاضل!)... ولی انصافا کاری که کرده اند خیلی ارزش دارد.

خدا خیرشان بدهد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم شهریور ۱۳۹۰ساعت 19:18  توسط مسعود يارضوي 

هیس!

از روی متکا نشستن برخی مقامات دولتی و قوه ای! در مقابل چشم های مردم انتقاد می کنی، می گویند هیس!

دوباره از اشتهار به سوارکاری و غواصی و تنیس بازی کردن چندتا از همین آقایان و بعض دیگر از آقایان انتقاد می کنی می گویند: وارد اما باز هم هیس!

به هیس گفتنشان انتقاد می کنی می گویند چون تو می گویی، هیس!

می گویی خب خودتان که قبول دارید، بگویید. می گویند آدمش را نداریم!، پس در نتیجه هیس!

* می خواهید لخت ترش را برایتان بگویم...؟!

قصه این است که همیشه تقصیر آن گردن کلفت ها و کشته و مرده های بستنی های روکش طلای برج میلاد و بقیه نیست که حدّشان میل می کند به سمت این چرب و شیرین های چند روزه دنیا و در ادامه پامال کردن حق چندتا مستضعفی که امام راحلمان گفت انقلاب مال همینهاست...؟! نه...!

گاهی هم تقصیر خود ماست. که به هزار دلیل، جلوی "صدا" را می گیریم.

ولی فقط صداست که می ماند!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۰ساعت 10:36  توسط مسعود يارضوي  | 

روزهايي كه گذشت!

اینهمه توی جای خوابم وول می خورم تا پوزیشن نوشتنم راحت بشود... و وقتی راحت می شوم یه هویی تمام آنچه از قبل برای نوشتن، توی ذهنم آماده کرده بودم جایشان را اجاره می دهند به چند تا علامت سوال گنده.

در واقع احساس می کنم به یکی مثل من، وبلاگ نویسی مثل آدم های با کلاس و پولدار نیامده که در حال نوشیدن اسپرسو کنار شومینه بتوانیم چیز بنویسیم. به سخن دیگر اینکه همان روش چریکی خودمان، حتی در چیز نوشتن هم عشق است.

(و درست مثل همان سیاق چند ساله تمام عملیات ها و کمین ها؛ دمادم صبح که می شود، سیال ذهنم انگار دویدن می گیرد...)

 

شکر خدا، این چند وقته کرمان خیلی خوش گذشت.

علی کوچولوی ما حالا کلی حرف می زند و مردی شده است برای خودش.

و با من که هنوز نفهمیده ام برای او مسعود هستم یا عمو مسعود...؟! و بابا و عموهایش، این چند وقته کلی بساط "آبمیده خوری!" راه انداخت.

مادربزرگ را هم به هر ضرب و زوری بود بردیمش باغ شازده.

با رفقای سیاسی و غیر سیاسی هم اینجا و آنجا و توی این هتل و آن قهوه خانه و فلان رستوران ملاقات کردم. و چه ملاقات کردنی!

می خواستم بچه های وبلاگنویس را هم که فکر کنم روابط همه مان این روزها مثل در و دیوار شهر! خاک گرفته است را مثل همان مرام های همیشگی خودم! دور هم جمع کنم ولی گذاشتمش برای وقتی دیگر (به دلایلی!)

"جریان انحرافی" هم که به نظر من پسمانده خنگول تر منحرفین پایتخت هستند، کما فی السابق در برخی سوراخ سمبه های شهرمان مشغول جویدن فرصت های کرمان و تاراج اموال مادی و معنوی مردم هستند.

اَییییییییییی... از این جماعت که می نویسم احساس می کنم وبلاگم نیاز به تطهیر پیدا می کند. ولی انجام تکلیفی که در قبال این خبائث دارم، به تلخ شدن هر خاطره خوبی می ارزد.

آقای شهردار اصلاح طلبمان هم کله درخت های شهر را نمره 2 تراشیده بودند و هدیه طرح های عمرانی بدون تنفسّشان به شهر؛ خاک بود و خاک بود و خاک. و البته من نمی فهمم چرا در منظر اینان، طرح عمرانی فقط مساوی با گشاد کردن خیابان ها و بریدن درخت های بی نفس شهر است و ایجاد فضاهای سبز بیشتر، برگزاری جشن های عمومی و رسیدن به روح و روان و مذهب مردم، اصلاً جزو هیچ چیز هم حساب نمی شود.

و یک اتفاق خباثت آمیز و البته بامزه هم رخ دانداندیم!. با آقای حسن و آقای فرهاد و بقیه...

رفتیم یک جایی که مثل شهربازی های دور افتاده توی فیلم های آمریکایی می ماند. مسئول ماشین برقی ها را پیدا کردیم و تا آمد به خودش بجنبد، دو سری بلیط و چندتایی قربان صدقه دادیم دستش؛ و به صورت اختصاص نیم ساعتی را ماشین برقی سواری کردیم.

(و اتفاقی که یک روز برایم رویا بود در یک شب خاک گرفته بالاخره افتاد و کلی ذوق کردم!)

ضمنن تصمیم گرفته ام از "فارس" بروم.

مرا که می شناسید دیگر...؟! کلا هر موقع دیدید یک جایی زیادی مانده ام تعجب کنید. یعنی لزوماً وقتي در جايي زياد بمانم لابد يك دليل خاص داشته است.

فارس را هنوز هم بهترین خبرگزاری ایران می دانم و توی متن خداحافظی ام هم نوشته ام: "خبرگزاری خوب فارس!".

حاضرم کارهای زیادی برای فارس بکنم اما حالا به این نتیجه رسیده ام که فعلا نیازی به من و امثال من که به "محتوا محوری" معتقدیم ندارند و "رخداد محورها!" را بیشتر دوست دارند.

البته هنوز نمی دانم با درخواستم موافقت می کنند یا نه...؟! ولي الخير في ماوقع.

و البته تر، حرف هایی هم هست که می ماند برای آنها که خصوصی ترند! اينكه چرا رئیس جمهورمان هم می زند زیر قصه و می گوید کمپلت به جنگ فرهنگی معتقد نیست.

نه برادر...! به قول آقا مرتضا: "ما مرد غصه ایم... بلانسبت شما"

آقای فرهاد هم از 5 صبح برای من و فرزاد برپا زده است که "یالا بیدار شید، واستون صبحانه حاضر کردم"... البته من و فرزاد هم  بیدی نبودیم که به این بادها بلرزیم ولی دست آخر، حوالی هشت صبح وقتی نشسته ایم دور میز، فرزاد می گوید: صبحانه ای که آماده کرده ای با همانی که از مغازه می خریم هیچ تفاوتی ندارد... و صبحانه نخورده می رویم سر کارهایمان.

و اگر بخاطر علی کوچولو نبود، دعا می کردم آقای فرهاد بمیرد تا همه مان خلاص شویم از دستش! (از وقتی آمده تهران، کشته است ما را!)

و خلاصه اینکه مثل بعضی وقت ها تمام اینها را نوشتم که همانطور که احتمالا خودتان هم فهمیده اید؛ بگویم دعا کنید برایم. و همین.

فعلن!

(ضمنن این علامت تعجب هایی که تازگی های زیادی توی یادداشت های مطبوعاتی و وبلاگی ام می گذارم را جدی بگیرید.)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۹۰ساعت 14:26  توسط مسعود يارضوي 

"من" و "من"

_ اين چند وقته، خودم هم تبديل شده ام به كسي كه دارد وبلاگ عبور را مي خواند. و گاهي هم شايد از دست نويسنده لجش مي گيرد.

من البته هيچوقت جداي از روزمرگي ها و دغدغه هايم نبوده ام... اما هميشه يك "من" هست كه جداست از اين همه جنگ و درگيري و دغدغه.  و برای همینست که شاید گاهی از خودم لجم می گیرد.

مني كه شايد كه نه كه البته اصلاً به زعم آدم هاي معمولي، آدم خوبي نيست. و ترسي هم از بيان اين خوب نبودن ندارد. (اين شكسته نفسي نيست ها...!) ولي به دغدغه هايش كه خوب تر نگاه مي كند، مي بيند خب همين هائيست كه مي بينيد ديگر... و ديگر هيچ...

عمده كارهايم، اين روزها فكر كردن و نوشتن است و كمي هم تحمل ناملايماتي كه اصلا دوستشان ندارم. از محيط كارم تا افكار دور و بري ها و خباثت آدم هايي كه الكي مجبور شده بودم فكر كنم خوبند.

البته مشتري هاي اين وبلاگ بهتر از خودم شايد مي دانند كه براي هيچ تحملي اصلا مردد نيستم ولي اين تحمل كردن ها، وقتي كه خيلي طولاني مي شوند؛ سوق‌ات مي دهند به سمت گاهي در خود فرو رفتن و تلخ شدن و ننوشتن و شايد چيزهايي ديگر كه هنوز كشفشان نكرده ام...

ديشب با آقاي "مُمَحَّد" رفته بوديم بيرون. اصولا اينجوريست كه وقتي همان "مني" كه گفتم را مي برم براي هواخوري؛ اوضاعم كمي عوض مي شود. به فكر نوشتن وبلاگ مي افتم. سوژه‌هاي جديدي براي فكر كردن و نوشتن مي دوند توي ذهنم و كلا همان خود بیقرار مي شوم براي لحظاتي.

توي هايپر استار، دستم را كرده بودم توي آكواريوم ماهي فروشي. ماهي ها شروع كردند به شالاپ شالاپ و پيراهنم خيس شد. آقاي راننده هم كه اصلا آدرس را بلد نبود. همينجوري ماها را سوار كرد كه شايد يك دربستي خورده باشد. خلاصه جايتان خالي كلي توي اتوبان هاي غرب تهران، چرخ زديم. توي آينه آسانسور داشتم به خودم نگاه مي كردم، يعني همان "من" داشت به خودم نگاه مي كرد. خسته و با چشم هايي كه شايد تا دقايقي ديگر چوب كبريت هم نمي توانست باز نگهشان دارد. ولي نماز را كه مي خوانم خواب از كله ام مي پرد و يك و دوساعتي مي نشينم به چيز نوشتن.

و "من" هم چند وقتی آنقدر بهانه گرفت و قهر کرد که دست آخر مجبور شدم بروم برایش سور و سات یک سفر چند روزه به شهر خودش را برایش جور کنم.

قرار است کلی گردش و استراحت کنم و با چند تا جمع هم قرار صحبت دارم. یعنی آنها دوست دارند بدانند، اینجا، در قلب پایتخت، جریانات سیاسی دارند چکار می کنند و پشت پرده هایشان چیست...؟! (پشت پرده هایی مثل اینکه مطهری را احمدی نژاد وارد مجلس کرد!) و هم من هم کمی حرفهایشان را درباره کارهای گروه انحرافی لانه کرده در کرمان بشنوم بد نیست.

همان گروه انحرافی که السابقون منحرفین فعلی اند و روز تودیعم از خبرگزاری فارس در کرمان، تلویحاً تصریح کرده بودم که مثل بختک افتاده اند داخل برخی جریانات در کرمان و دارند پالان خر خودشان را پر می کنند.

و آدم های ناپاکی که 10 سال تمام را در کرمان باهاشان جنگیدیم و هنوز هم اگرچه آنها خیال می کنند، رفته ایم و دیگر خبری نیست ولی جنگ و تقابل ما همچنان و البته در وجهی خطرناک تر برای آنها!، ادامه دارد.

تازگی ها دارم توی "پنجره" هم گاهی مطلب می نویسم و از خیلی قبل تر از آن هم در یالثارات و الف و جهان و گاهی هم فارس.

و خلاصه اینکه هم "من" و هم "من" فعلا با هم دوستیم و گاهی که دل جفتمان می گیرد می رویم هواخوری... و توی جنگ نرم و البته سخت! هم تا وقتی که بخواهندمان، همه جوره کنار نظام و اسلام ایستاده ایم.

روی استاتوس ایمیلم نوشته ام: "مانده ام...؛ مهربانيت را باور كنم يا هميشگي بودن آتش جهنّمت را"

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم شهریور ۱۳۹۰ساعت 17:0  توسط مسعود يارضوي