اینهمه توی جای خوابم وول می خورم تا پوزیشن نوشتنم راحت بشود... و وقتی راحت می شوم یه هویی تمام آنچه از قبل برای نوشتن، توی ذهنم آماده کرده بودم جایشان را اجاره می دهند به چند تا علامت سوال گنده.
در واقع احساس می کنم به یکی مثل من، وبلاگ نویسی مثل آدم های با کلاس و پولدار نیامده که در حال نوشیدن اسپرسو کنار شومینه بتوانیم چیز بنویسیم. به سخن دیگر اینکه همان روش چریکی خودمان، حتی در چیز نوشتن هم عشق است.
(و درست مثل همان سیاق چند ساله تمام عملیات ها و کمین ها؛ دمادم صبح که می شود، سیال ذهنم انگار دویدن می گیرد...)
شکر خدا، این چند وقته کرمان خیلی خوش گذشت.
علی کوچولوی ما حالا کلی حرف می زند و مردی شده است برای خودش.
و با من که هنوز نفهمیده ام برای او مسعود هستم یا عمو مسعود...؟! و بابا و عموهایش، این چند وقته کلی بساط "آبمیده خوری!" راه انداخت.
مادربزرگ را هم به هر ضرب و زوری بود بردیمش باغ شازده.
با رفقای سیاسی و غیر سیاسی هم اینجا و آنجا و توی این هتل و آن قهوه خانه و فلان رستوران ملاقات کردم. و چه ملاقات کردنی!
می خواستم بچه های وبلاگنویس را هم که فکر کنم روابط همه مان این روزها مثل در و دیوار شهر! خاک گرفته است را مثل همان مرام های همیشگی خودم! دور هم جمع کنم ولی گذاشتمش برای وقتی دیگر (به دلایلی!)
"جریان انحرافی" هم که به نظر من پسمانده خنگول تر منحرفین پایتخت هستند، کما فی السابق در برخی سوراخ سمبه های شهرمان مشغول جویدن فرصت های کرمان و تاراج اموال مادی و معنوی مردم هستند.
اَییییییییییی... از این جماعت که می نویسم احساس می کنم وبلاگم نیاز به تطهیر پیدا می کند. ولی انجام تکلیفی که در قبال این خبائث دارم، به تلخ شدن هر خاطره خوبی می ارزد.
آقای شهردار اصلاح طلبمان هم کله درخت های شهر را نمره 2 تراشیده بودند و هدیه طرح های عمرانی بدون تنفسّشان به شهر؛ خاک بود و خاک بود و خاک. و البته من نمی فهمم چرا در منظر اینان، طرح عمرانی فقط مساوی با گشاد کردن خیابان ها و بریدن درخت های بی نفس شهر است و ایجاد فضاهای سبز بیشتر، برگزاری جشن های عمومی و رسیدن به روح و روان و مذهب مردم، اصلاً جزو هیچ چیز هم حساب نمی شود.
و یک اتفاق خباثت آمیز و البته بامزه هم رخ دانداندیم!. با آقای حسن و آقای فرهاد و بقیه...
رفتیم یک جایی که مثل شهربازی های دور افتاده توی فیلم های آمریکایی می ماند. مسئول ماشین برقی ها را پیدا کردیم و تا آمد به خودش بجنبد، دو سری بلیط و چندتایی قربان صدقه دادیم دستش؛ و به صورت اختصاص نیم ساعتی را ماشین برقی سواری کردیم.
(و اتفاقی که یک روز برایم رویا بود در یک شب خاک گرفته بالاخره افتاد و کلی ذوق کردم!)
ضمنن تصمیم گرفته ام از "فارس" بروم.
مرا که می شناسید دیگر...؟! کلا هر موقع دیدید یک جایی زیادی مانده ام تعجب کنید. یعنی لزوماً وقتي در جايي زياد بمانم لابد يك دليل خاص داشته است.
فارس را هنوز هم بهترین خبرگزاری ایران می دانم و توی متن خداحافظی ام هم نوشته ام: "خبرگزاری خوب فارس!".
حاضرم کارهای زیادی برای فارس بکنم اما حالا به این نتیجه رسیده ام که فعلا نیازی به من و امثال من که به "محتوا محوری" معتقدیم ندارند و "رخداد محورها!" را بیشتر دوست دارند.
البته هنوز نمی دانم با درخواستم موافقت می کنند یا نه...؟! ولي الخير في ماوقع.
و البته تر، حرف هایی هم هست که می ماند برای آنها که خصوصی ترند! اينكه چرا رئیس جمهورمان هم می زند زیر قصه و می گوید کمپلت به جنگ فرهنگی معتقد نیست.
نه برادر...! به قول آقا مرتضا: "ما مرد غصه ایم... بلانسبت شما"
آقای فرهاد هم از 5 صبح برای من و فرزاد برپا زده است که "یالا بیدار شید، واستون صبحانه حاضر کردم"... البته من و فرزاد هم بیدی نبودیم که به این بادها بلرزیم ولی دست آخر، حوالی هشت صبح وقتی نشسته ایم دور میز، فرزاد می گوید: صبحانه ای که آماده کرده ای با همانی که از مغازه می خریم هیچ تفاوتی ندارد... و صبحانه نخورده می رویم سر کارهایمان.
و اگر بخاطر علی کوچولو نبود، دعا می کردم آقای فرهاد بمیرد تا همه مان خلاص شویم از دستش! (از وقتی آمده تهران، کشته است ما را!)
و خلاصه اینکه مثل بعضی وقت ها تمام اینها را نوشتم که همانطور که احتمالا خودتان هم فهمیده اید؛ بگویم دعا کنید برایم. و همین.
فعلن!
(ضمنن این علامت تعجب هایی که تازگی های زیادی توی یادداشت های مطبوعاتی و وبلاگی ام می گذارم را جدی بگیرید.)