عبور

ما مشك رنج‌هاي انقلاب را به دندان كشيده‌ايم و دست و پا داده‌ايم، اما رهايش نكرده‌ايم

برگردید

برای "مالک" بودن و همراهی علی(ع) باید زجر "مالک برگرد" را هم به جان خرید.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۱ساعت 16:44  توسط مسعود يارضوي  | 

ولنتاین

(با اجازه‌ی خدا...)

ــ گاهی خودم را می‌گذارم جای خدا و از آن بالا به "مسعود" نگاه می‌کنم. واقعا با خودم به تناقض می‌رسم که باید با چه انگیزه‌ای به این بنده‌ای که دارم، می‌بینمش کمک کنم.

بنده‌ای همیشه خسته که بی هیچ لبخندی دنبال سر به نیست کردن دشمن‌هاست و انگاری دنیایی که برایش خلق کرده‌ام هیچ زیبایی‌ای ندارد.

گاهی که خودم را جای خدا می‌گذارم؛ دلم برای خدا باربکیو می‌شود. سخت است تحمل دیدن بنده‌ای که حتی اگر کار خوب و شرعی هم می‌کند ولی باز به یاد مهربانی‌های خدایش نیست.

خدایا قربون دل سوختت برم.


ــ کاری به اعتقاد کسی ندارم. این نظر شخصی خودم است!

همیشه وقتی عطر شهادت در جایی می‌پیچد؛ اوضاع روبه‌راه می‌شود و خدا انگاری قصد می‌کند درد آدم‌های آن جا را از دلشان بردارد.

این چند روزه، هم شهید شاطری کبوتر خونین بال شد و رفت پیش خدا و هم حاج رمضان روحی، جانباز عزیزی که 25 سال خانه‌نشین و روی تخت بود.

نظر شخصی من این است که شهادت به آدم‌های پیرامون احساس "بهجت" می‌دهد. یعنی شاید برای آن شهید عزیز بغض کنی و گریه‌ات بگیرد ولی یکجورهایی ته دلت می‌دانی اگر روزگاری بروی کنار مزارش حتما به دلیلی دلشاد خواهی بود.

ضمنن امیدوارم شهادت شاطری؛ مقدمه‌ای برای شهادت حاج‌قاسم خودمان نباشد.

این روزها دیگر اعصاب این یکی را ندارم و حتماً یک بلایی سر خودم خواهم داد. (با همان احساس بهجت البته!)


ــ می‌خواهید در چند جمله کوتاه بهتان بگویم حلقه انحرافی چطور بوجود آمد؟

از اینجا که یک عده‌ای دورشان بودند که بعدها این جملات را گفتند: "تمام مشکلات کشور تقصیر هوای نفس! است"، "همه مرتجع‌اند غیر از ما!" و "کاندیداهایی که الان هستند همه‌شان مستعد فتنه و انحراف‌اند غیر از کاندیدای اصلح ما!".

به همین راحتی.


ــ این روزها مرا ببینی یا دارم چیز می‌نویسم یا به چیزهایی که باید بنویسم فکر می‌کنم. تازه به یک نقشه شماره B هم باید فکر کنم که فرجامش معلوم نیست.

خلاصه طی هفته اخیر تا الآن، یا توی خیابان می‌خورم به آدم‌ها یا ایستگاه‌های اشتباهی پیاده می‌شوم و یا یادم می‌رود شام و ناهار و صبحانه خورده‌ام یا نه...! و کارم شده عذرخواهی از آدمها، راننده تاکسی‌ها و کلی پیاده روی بین ایستگاهی!


پانویس:

به هر دینی که مسلمانید به خودتان ربط دارد ولی برای "آقا" دعا کنید. قرار نیست فتنه 88 در سال 92 هم تکرار شود اما الآن شرایطی مثل فتنه صفین درست شده است.

شاید ما خیلی چیزها را نبینیم و دور و برمان خبری نباشد اما توی خیمه علی زمانه خبرهای زیادی هست.

نگذاریم آقا به مالکهایش بگوید: "برگردید"

ضمنن مواظب خودمالک پندارهای تقلبی هم باشیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۱ساعت 19:36  توسط مسعود يارضوي  | 

...

زنده یاد بهار!

(چقدر استعمال این کلمه "زنده یاد" کِیف می‌دهد)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۱ساعت 20:47  توسط مسعود يارضوي  | 

"ما"

ــ آقای رئیس ساختمان، سعید را توی آسانسور دیده و کلی ادای "ما" را درآورده‌اند.

گویا به آقای سعید گفته: این داداشت چرا همیشه "خسته" است؟!

بعد هم گردنش را مثل کلاه قرمزی تکان تکان داده و به حساب خودش ادای "ما" را درآورده که ... "خسته‌ام"... "خسته‌ام"...

تازه کلی هم خندیده...

پ.ن: من باشم وقتی حوصله کسی رو ندارم، راست نگم و خیلی راحت بگم "حوصلتو ندارم". از دست آدمای این دوره زمونه.


ــ می‌رویم استخر. خوشحال و شادان...

شیرجه خفنی می‌زنیم و به صورت اصابت می‌کنیم کف استخر. عینهو پیراناهای گوشتخوار آمازون که توسط بومی‌ها تیر می‌خورند و شکار می‌شوند، وسط زیر آب بی‌حس می‌شویم و آرام آرام کشیده می‌شویم به سطح آب.

پ.ن: پیشانی‌ام زخم و زیلی شده است و درد می‌کند. آخ!


ــ حالمان بد است. چند روزی می‌شود... شب‌ها را به هر بدبختی هست خواب می‌رویم به امید نماز صبح. نمازهای صبحمان هم همانطور که آقای هاشمی گفته بود فعلاً که با "استانداردهای جهانی"! منطبق نیست.

پ.ن: چه پی‌نوشتی؟! عشقمان یک نماز است که آنهم...


ــ از تصور احمدی نژاد توی لباس فضانوردی داریم ریسه می‌رویم. البته شما احتمالاً از معادلات ذهنی ما باخبر نیستید. نکته ولی اینجاست که حضرت والا اعتماد به نفس این کار را هم دارد. خداااااااااااااا...

پ.ن: شنیدید می‌گن: ما ول کردیم. خودش ول نمی‌کنه؟!


ــ یک عالمه حرف هست روی دلمان.

گله‌ای ندارم. خستگی‌هایش مثل همیشه برای من اما عباس‌وکیلی دعا برای "آقا" هم سهم شما.


ــ با تمسخر متلکی بهمان می‌گوید درباره جنگ و این حرف‌ها. راست می‌گوید خب.

چه خواسته خوبی داشت برایمان.

دشمن آدم اینهمه مهربان و چیز فهم باشد، دنیای آن آدم گل‌ها چه گل است شاید.

پ.ن: زیر لب می‌گویم دعایت خیلی وقت است مستجاب شده برادر


ــ خدا لعنتتان کند که نمی‌فهمید حضور این مردم در صحنه و حمایت‌هایشان از مظلوم حسینیه امام خمینی، نه ربطی به "انسان" و "انتخابات آزاد" و "مذاکره با آمریکا" دارد و نه معنایی مساویس! با جمهوریت و "ولایت در چارچوب قانون اساسی" و "رأی ملت" و این قبیل بهانه‌های اصلاح‌طلب‌ها.

پ.ن: بعضی‌ها عارشان می‌آید، بگویند "انقلاب اسلامی"!


مسعودنوشت:

ببخشید.

لحظه‌نوشت‌های این آدم همین شکلی است دیگر. حاوی ترکیباتی از عصاره سیاست، ورزش، آبی‌های زندگی و البته افزودنی‌هایی از تلخی‌های خاص یک مرد جنگی که (به سهم کوچک خودش) برای امنیت این مملکت ای‌بسا مار هم خورده است.

اگر باز هم تضادهای تلخ حل نشدند باید این برادر کوچکتان را مهربانانه ببخشید.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۱ساعت 18:19  توسط مسعود يارضوي  | 

درباره خوب و ناخوب استیضاح وزیر کار

جدای از اینکه به گواه پست دیروز، رأی نیاوردن وزیر کار قابل تحلیل بود، باید درباره جریان استیضاح دیروز در مجلس اینطور بگویم که آنچه که اتفاق افتاد را نه تنها چندان "بد" و "سیاه" و "توطئه فتنه و انحراف" و غیره نمی‌دانم بلکه مطلوبیت‌ها و مثبتاتی را نیز برای آن قائلم.

اماره‌های من برای این تحلیل به دلایل زیر است:


اول: تمام رخدادهای دیروز مجلس به هیچ وجه روندی غیر طبیعی نداشت. یعنی حتی رفتار بد رئیس جمهور هم غیرطبیعی نبود. رفتار نمایندگان، صحبت‌های رئیس مجلس و رأیی که به وزیر کار داده شد نیز غیر طبیعی نبودند.

در این میان اگر کسی، از نمایندگان مجلس انتظار داشته است به وزیر کار بخاطر این همه بی‌قانونی و عرض ارادت به ساحت کارهای اشتباه رئیس جمهور رأی مثبت بدهند حتما در اشتباه است.

کسانی هم که فکر می‌کرده‌اند مثلاً رئیس جمهور احمدی نژاد قرار است در این جلسه بر سیاقی حرکت کند که به تأکید مطلوب عدم اختلاف میان سران قوا احترام بگذارد و یا اینکه از سیاق گذشته خود دست بکشد، اشتباه می‌کردند.

و لذا جلسه دیروز تنها یک "اقتضای طبیعت" بود که به دلایلی که در قسمت‌های بعدی توضیح می‌دهم، مثبتاتی هم با خود داشت.


دوم: عملکرد رئیس مجلس و نمایندگان در صحبت‌ها، تذکرات و رأیی که دادند عین منطق بود و تقریباً (بجز چند جمله‌ای ناخوبی که گفته شد) قابل دفاع است.

کسانی هم که با برداشت‌های اِخباری‌گرانه از صحبت‌های حضرت آقا و غیره اینطور استدلال می‌کنند که این استیضاح مصداقی از اختلاف قوا، حرکت بر ریل عدم هماهنگی، کار بی فایده و غیره بوده است؛ اولاً باید سعی کنند به قدرت فهم جان کلام رهبر دست یازند و ثانیاً با تئوری آنها مجلس باید همواره در سکوت و تسامح باشد و هیچگاه هیچ کاری درباره هیچ خلاف قانونی انجام ندهد.

این در حالی است که همه باید بدانیم، تأکید بر اجرای قانون و مبارزه با قانون‌ستیزی و انحراف، به هیچ وجه تابع زمان و مکان نیست و در همه حالی باید اجرا شود. حتی اگر فقط 2 سال از انقلاب اسلامی گذشته باشد! یا اگر 5 ماه بیشتر به پایان عمر یک دولت نمانده باشد.


سوم: جلسه دیروز مجلس را در تمثیل می‌توان به زخم‌هایی درمان نشده و چرک کرده تشبیه نمود که سرانجام تیغ بر گرده‌شان نشست و همگی از هم‌اکنون است که می‌توانند به شفا فکر کنند.

احمدی نژاد، دیروز همه آنچه که داشت را نشان داد و این ارائه البته در پیشگاه عصاره ملت شکست خورد و نتوانست هیچ تأثیری بر رأی آنها بگذارد. مگر بر رأی عددی از نمایندگان منتسب به جبهه پایداری که به اِخباری‌گری، فهم ناصحیح بیانات مقام معظم رهبری، هدیه "انحراف" به مردم و نظام، خود محوری و ... مشهورند. (و البته در جلسه دیروز نیز با تشبیه مقاومت مرتضوی به مقاومت سوریه! درصد فهم و تحلیل سیاسی خود را نشان دادند)

از سوی دیگر، موضع صحیح رئیس مجلس (منهای تمام انتقاداتی که به ایشان در بحث سکوت در فتنه و غیره وارد است) در برخورد با نواری که احمدی نژاد از برادر او پخش کرد و اعلام اینکه همه باید در صورت تخلف مورد تعقیب و مجازات قرار بگیرند؛ بر عددی از زخم‌های دیگر نیز نِشتر زد و سلامت نظام را بیش از پیش به رخ کشید.


و چهارم: جلسه استیضاح وزیر کار، تعاون و رفاه اجتماعی، بیش از هر چیز سلامت و آزادی در نظام جمهوری اسلامی ایران و بی‌تعارفی مسئولان نظام در تمامی سطوح را در اجرای صریح و قاطع قانون به رخ منافقان داخلی و دشمنان خارجی کشید.

این نظام عزیز که ثمره خون هزاران شهید گلگون کفن است، نشان داد که قدرت فهم دقیق شرایط و انطباق آنها با منویات ولایت، قانون و مصالح امر را دارد و می‌تواند در لحظه خود را بازسازی و امور غیر قانونی را به ریل قانونی بازگرداند. حتی به قیمت پذیرش رفتارهای مخاطره آمیزی که البته در برآیند خود تهدیدی برای نظام اسلامی ما محسوب نمی‌شوند و بیان کننده قید مسلم "استقرار" برای نظام جمهوری اسلامی ایران هستند.

پ.ن:

قبول است که در این جلسه نکاتی توسط رئیس جمهور گفته شد که مصداق اختلاف سران قوا بود یا اینکه شاید من، در روز گذشته صدقه‌ای را هم برای سلامت رهبر کنار گذاشتم و از این دست...

اما نکته آن است که فهم خوب و ناخوب جلسه دیروز گامی اساسی است.

گامی اساسی که نباید باعث شود غبار به هوا برخیزد و این غبار برخاسته سبب شود که سر فهم صحیح و مدقانه شرایط کشور و نظام توسط عده‌ای بریده شود.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۱ساعت 11:1  توسط مسعود يارضوي  | 

تحلیلی بر یک استیضاح

ــ الآن ساعت 10:15 دقیقه است و استیضاح شیخ‌الاسلامی به واسطه مرتضوی در جریان.

هیچی رأیی هم در این زمینه هنوز اعلام نشده است.

تحلیل من این است که شیخ الاسلامی رأی نخواهد آورد.

در صورتی که برکنار شد، ا‌ِماره‌ها و گزاره‌های خودم رو اگه خواستید واستون توضیح می‌دم.

اگر هم رأی اعتماد دوباره گرفت، باز هم اگه خواستید گزاره‌های خودم رو بهتون می‌گم.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۱ساعت 10:15  توسط مسعود يارضوي  | 

چرا

_ مهدی هاشمی می رود منزل مرحوم حبیبی. مازیارجان بیژنی سایت کاریکاتور راه می اندازد. زیر شرشر باران تجریش خیس آب می شوم. رئیس بزرگ گزارش قشنگم را می گذارد روز بعد منتشر می کند و نصف اهمیت گزارش پَر. با 32 هزارتا دلیل اصلاً وزیر ارشاد را دوست ندارم. هیچکس نیست در رسانه های خودی که تحلیل کند چرا اقدام وزارت ا.ط برای دستگیری مرتبطین بی بی سی درست بود. مشایی با کت و انگشتر سبز می رود جشنواره تئاتر فجر. آقاتهرانی مشکلات کشور را ناشی از "هوای نفس" می داند و نمی فهمد تحلیل صحیح سیاسی می تواند ربطی به هوای نفس هم نداشته باشد. گزارش هایم درباره عسگراولادی منتشر شده اند. دوست خوبم گیر داده است شماها مخالف احمدی نژادید پس اس.ام.اس های خبری تان را نمی خوانم. رقابت افتاده است که چه کسی زودتر گفت هاشمی می آید؟ و هنوز هم کسی نمی فهمد که مهمتر از هاشمی گفتمان اوست. هرکس فکر می کند من آدم خوب یا بدی ام دیگر حق ندارد مطالبم را بخواند چون اصلا حالی اش نیست که مهمتر از من، حرف های من هستند و در واقع "من" اصلاً هیچ اهمیتی ندارد. چه کسی گفته است حلقه انحراف باهوش اند؟ و چرا؟. اصلاح طلبان نامه می نویسند به عسگراولادی ولی با 50 باری که می گویند عبور از بحران، معلوم است که خطاب اصلی شان به کیست. فصل کرگدن اسکورسیزی و "بهمن قبادی بیشعور" فیلم مسخره ایست که اولاً نشان دهنده سطح هوش دشمنان ماست و ثانیاً از کم هوشی گذشته و به درد توالت هم نمی خورد(ضمنن آقای قبادی، توی خانه خودتان و آبا و اجدادتان و کل حامیانتان برف باریده نه روی انقلاب ما. این شمایید که خزان زده اید. نه ما. ما به استقبال بهار رفته ایم). قول یکماهه ای که دارد به روزهای سختش می رسد. به اسم نمایشگاه عکس هرچی توانسته اند عکس خانم ها را منتشر کرده اند و گفته اند ما فمینیستیم. عذابی به نام آقای سعید. عزادار همچنان جلسه آقای هاشمی با سبزها. در حسرت فانتزی یک بشقاب ماکارونی. دلتنگی برای Ak47ای که سال ها با آن جنگیده ای و الآن معلوم نیست توی کدام اسلحه خانه او هم مثل من تک افتاده است و تنهایی غریب حسینیه امام خمینی(ره) و خواهش پشت خواهش که دعا کنید رهبر را.

حالا من حق دارم گاهی خیلی خسته باشم و چیزهایی بنویسم که مُردید مرا بس که هِی گفتید رمزدار می نویسی؟!

رونوشت: قابل توجه آقای خدا.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۱ساعت 15:54  توسط مسعود يارضوي  | 

" تا "

ــ از وقتی از جلسه‌ی آقای هاشمی برگشته‌ام، حالم زیاد خوب نیست.

تکلیف کردند که باید در جلسه باشید و ما هم رفتیم آنجا تا یک‌بار هم که شده حسّ و حال اپوزیسیون‌ها را بفهمیم.

البته موقع سخنرانی آقای هاشمی دستمان را گرفتیم بالا تا حرف بزنیم ولی هنوز مانده "تا" مردم بفهمند "اعتدال" آنها یک خالی‌بندی بزرگ است که فقط برای بهتر بودن در دهکده جهانی مطرح شده نه به خاطر هیچ چیز دیگر.

نگذاشتند خلاصه.

یک خانمه‌ای هم با تمسخر گفت: شما از مخالف مغربی؟!

جواب دادم: بله. شما هم با این تسبیح سبز دور دستتان معلوم است مال کجایید.

گفت: این را آقای خاتمی داده.

و جواب شنید: آقای خاتمی فقط به دخترها از این چیزها می‌دهد.

جلسه هم در واقع توسط بادمجان دور قاب‌چین‌های فراوانی که همیشه اطراف آقای هاشمی بوده‌اند شکل داده شد تا آیت‌الله بیشتر بداند نظر سبزها و هواداران فتنه درباره‌اش چیست؟!

پ.ن: خیلی خودش را ناراحت نکنید. آنهایی ناراحت باشند که مؤثر بودند اما گفتند ما متوهمیم که می‌گوییم هاشمی، می‌آید.

البته نه به خاطر ما. بخاطر خودشان... که اگر امروز صدای زنده باد موسوی در مقابل هاشمی و در ساختمان مجمع تشخیص مصلحت نظام بگوش می‌رسد؛ نام آنها هم لابد در سیاهه‌ی مقصّرین نوشته می‌شود.

جای آنها باشم دعا می‌کنم سیئات من با کاندیداتوری هاشمی بیشتر نشود.


ــ با استاد عسگراولادی هم بیش از این مماشات روا نبود! +


ــ به نظر من، تحلیل‌گرهای اصلاح‌طلب باید روز قیامت یک جواب حسابی به وجدان خودشان و پیشگاه خدا و مردم بدهند.

نامردها فکر می‌کنند ما نمی‌فهمیم که چرا از روز اول در تحلیل‌هایشان هیچ اسمی از هاشمی نبردند.

فکر می‌کنند همه مثل خودشان هستند که اباطیلی مثل آمدن دوباره خاتمی، شرکت نکردن در انتخابات و غیره را باور کنند و اینطوری افکار عمومی از سمت بد بودن گفتمان آقای هاشمی منحرف بشود.

من یکی بعنوان یک 75 میلیونی‌اُم، ازشان نمی‌گذرم.

تحلیل‌گر اگر حقیقتی که می‌داند را به هیچ نحوی از انحاء نگوید، تحلیل‌گر نیست، خیانتکار است.

پ.ن: این هم که چرا گفتمان هاشمی بد است، پاسخ ساده‌ای دارد. آدم اگر عقل داشته باشد، پیراهن 20 سال پیشش را دوباره نمی‌پوشد و بدتر اینکه پُز نو و آنتیک بودن هم با آن بدهد.

(اصولاً اصلاح‌طلبان عزیز کلاً انگاری توی کار رو کردن مومیایی‌های سیاسی هستند. یکبار موسوی، یکبار کروبی و حالا هم که علی‌الظاهر آقای هاشمی را. درس هم که نمی‌خواهند، بگیرند!)


ــ خانم اشرف بروجردی هم فرموده‌اند: "اصولگرایان در امان نخواهند بود". بعد هم گفته است "هاشمی" و این حرفها... (و لابد می‌دانید که منظورش از اصولگرا؛ امثال علی مطهری، عسگراولادی و ... نیستند!)

از زن‌های اصلاح‌طلب بیش از این هم انتظاری نیست که نمی‌توانند سرّ درون هاشمی و خاتمی را لو ندهند... ولی بنده‌ی خدا اشرف خانم راست می‌گوید خب.

واقعیت را اگر بخواهید این است که ما بچه‌های چریک آقاسیدروح‌الله خمینی همیشه مثل گوشت قربانی هستیم.

احمدی‌نژاد باشد یا هاشمی؛ قربانی باید بشویم و از وقتی یادمان می‌آید از دست هیچکس در امان نبودیم. نه از دست اشرار مسلح، نه از دست سبزهای خنگول و نه از دست هرکس که با دُردی‌کش میخانه‌ی ما دشمن بود.

اذان را ولی روی مأذنه‌ها نگه می‌داریم. می‌دانید که همیشه سر قولم هستم و از روی هوا حرف نمی‌زنم.


ــ اگر تمام 4 اپیزود بالا را درست بخوانید و بفهمید باید قاعدتاً به یک نکته برسید.

"تنهایی غریب حسینیه امام خمینی(ره)"...

برای آقا دعا کنید.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم بهمن ۱۳۹۱ساعت 10:45  توسط مسعود يارضوي  | 

لالایی

ــ لالا لالا گل انجیر... بابات داره به پاش زنجیر...

لالایی... چه بد شده است این روزهای تهران...

هوای کثیف آزرده است همه را... صبح به صبح نیم‌نگاهی می‌اندازی به کوه‌های آنسوتر از آتی‌ساز که ببینی، می‌بینیشان یا نه!

آدم‌ها هم دود‌زده‌اند انگاری. همه‌مان مریضیم. من، داوودی، بچه‌ی کوچک سعادت، آقای حسن که فقط یکسر آمده تهران و زود رفته است، شیخ، میلاد و بقیه.

چه مریضی بد مریضی هم گرفته‌ایم. دائم خوابمان می‌آید. نشانه‌هایمان یکیست ولی دکتر به یکی گفته است برونشیت داری، به دیگری گفته است آلرژی داری و سومی هم مزاجش...!

چه روزهای بدی... می‌خواهد طرح اصلاحات ارضی شاه را اجرا کند.

فکرش را بکن. توی این هوای آلوده... میان این همه بگومگو... می‌خواهد به همه، هم پول بدهد، هم دو هکتار زمین، هم قول استخدام بچه‌ها و کلی وعده‌ی دیگر...

وای خدای من... نکند آلودگی هوا نه از اگزوز ماشین‌ها که از ما آدم‌ها باشد؟!

ما پر از این همه دود... پر از این همه بی‌وفایی به ولیّ مظلوم حسینیه امام خمینی(ره).

و هوا هم اگر پاک بود، می‌بایست تعجب می‌کردیم برادر...

ما نمی‌فهمیم. مولکول‌های هوا که نباید عقلشان را بدهند دست ما!

معلوم است وقتی یک آدم غریب و مظلوم از 14 میلیون آدم هم تنهاتر باشد همه‌ی ارکان عالم حس می‌کنند این تنهایی را...

نمی‌فهمیم برادر... و شاید هم این مریضی‌ها و دلگیری‌هامان مال ادراک گنگی باشد که از مظلومیت حسینیه امام خمینی(ره) داریم و نمی‌فهمیم.

رئیس می‌گوید: فلانی دارد آقا را می‌زند. فلانی هم... و من به هیچ وجه نمی‌فهمم وقتی هواخواهان وحدت و انحراف! آقا را نشانه رفته‌اند و بقیه دنبال یللی تللی هستند؛ چرا هوای شهر باید دلگیر نباشد و در شرایط "فتنه صفین" هم نباشیم!

دِ لامسّب ... هوا هم دل دارد خب... می‌گویی: هوای ابری؟! خنگ خدا، هوای ابری مال لحظه‌های اشک‌ریزان است نه مال لحظه‌های دلگیری.

این هوای بسیط و زلال اگر یک روز دلش بگیرد و بخواهد به ما آدم‌ها بگوید که ازمان خوشش نمی‌آید چکار باید بکند؟! کِه‌را باید ببیند؟!

همه که مثل غریب حسینیه امام خمینی(ره) رئوف نیستند که لب به نفرین و شکایت وا نکنند.

تازه این‌همه بد شدن‌های این روزهای تهران؛ شاید اول کار باشد.

زمانه همیشه تحمل همه را دارد الّا نامردها را. دلیلش را در قصه‌های کودکی‌ات نیوش کرده‌ای جانم.

زمانه اگر تحمل نامردها را داشت که نطفه‌ی هیچ قصّه‌ای بسته نمی‌شد. نامردها می‌شدند بامرام‌های روزگار و تمام.

زمانه باید نسبتش را با همه‌ی نامردها روشن کند تا بعدها وقتی مادری دارد در گوش شیربچه‌ای لالاییِ مرد و نامردی می‌خواند؛ اقلّ کم رسم دنیا غلط نشود.

لالا لالا... خلاصه چه بد شده است این روزهای تهران...


+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن ۱۳۹۱ساعت 19:20  توسط مسعود يارضوي  | 

سرویس سیاسی ــ فرهنگی

ــ رسوایی ده‌نمکی فیلم بدی بود. خیلی بد. نقدم را بعداً منتشر خواهم کرد.


ــ آکادمی موسیقی خرگوش! را برای اولین و آخرین بار می‌بینم. بی‌مادرها مصادیق قدرت نرم و دیپلماسی عمومی را دارند به اسم هنر انعکاس می‌دهند. آه از فتنه‌ی ماهواره و شبکه‌های ماهواره‌ای. (ولی عمراً)


ــ درباره "آقای هاشمی" هم نظرم همانست که گفتم و نوشتم. همچنان معتقدم ایشان کاندیدای اصلاح طلبان خواهد بود. یکی از دوستان در کامنتش اینطور نوشته که ماجرای انتخابات آزاد زمین بازی را درباره هاشمی عوض کرده است. من به این معتقد نیستم. عوض شدن زمین بازی قضایای دیگری دارد که هنوز رخ نداده‌اند.


ــ دیگر وقت نقد اصولی عسگراولادی فرا رسیده. موسم سکوت را باید به پایان رساند.


ــ "آقا می‌گویند بین مجلس و دولت تعامل باشد، مسئولین این‌قدر با هم دعوا نکنند. نه! منظورشان این نبوده و آن بوده است! همین‌طور بیهوده تعبیر و تفسیر می‌کنند و هر کدام‌مان نیت خودمان را به ایشان تحمیل و تازه تصور می‌کنیم خیلی هم داریم کار خوبی می‌کنیم. این از غلط‌‌های فاحش است. عین عبارت آقا را بگذارید و همگی هم پای آن بایستیم."

این جمله را هرکسی گفته است از نظر من نباید وارد سیاست بشود. (اگرچه شد و نتیجه‌اش هم حلقه انحراف شد!) این جماعت احتمالا اگر پیامبر خدا موقع صحبت بگوید زبان آن جوان را ببرید - که در هنگام سخنرانی پیامبر خدا شروع به داد و بیداد کرده بود - حتما برای بریدن! زبان آن جوان شمشیر خواهند کشید بی‌آنکه لحظه‌ای فکر کنند مقصود رسول خدا این بود که به لطایف الحیل، ساکتش کنید. (همان کاری که علی(ع) کرد)

هنوز متوجه نشده‌اید چرا می‌گویم برای آقا دعا کنید؟! و چرا جبهه پایداری باید عذرخواهی کند؟! و چرا علت اصلی فتن زمانه‌ی امیرمؤمنان، امام حسن و سیدالشهدا(علیهم السلام) نبود "تحلیل صحیح سیاسی" در میان مردمان بود؟!

ـ البته نصّ کلام ولی زمانه در بسیاری مواقع نیز عیناً باید اجرا شود اما متاسفانه در این بین توسط عده‌ای مغالطه می‌شود و "عقل و تأویل و فهم صحیح" به محاق می‌رود.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن ۱۳۹۱ساعت 19:6  توسط مسعود يارضوي  | 

از این ساعت‌ها

ــ بدون اینکه "اسب سحرآمیز" بفهمد... یواش یواش به گرده‌ی آهنی‌اش تکیه می‌کنم و چشم‌هایم را می‌بندم.

چه حسّ خوبی... با خودم فکر می‌کنم اصلاً "ژازه طباطبایی" این دو سازه را خلق کرده است تا روزگاری برسد و "من"های خسته‌ای که خسته‌تر می‌شوند و به تکیه‌گاه نیاز دارند؛ سراغشان بیایند.

از ذهنم می‌گذرد که رقّت‌بارترین منظره دنیا به زعم شریعتی گریستن یک مرد است.

ولی در نگاه من، این رقّت‌بارترین منظره وقتی متولد می‌شود که یک مرد گریه نکند.

وقتی که یک مرد همه دردهای فروخورده‌اش را مجبور باشد مثل یک مجرم واداده زیر هجوم سوالات بازجو؛ روی کاغذ ذهن دیگران بنویسد و پایش را امضا بزند. و همچنان گریه نکند.

"مرد بودن" درد بزرگیست؛ مخصوصاً اگر آشنای محله گلوله‌ها هم باشی.

دردی بزرگ که گریه نکردن رقّت‌بارترش می‌کند.

(این نوشته سیاسی نبود)

پ.ن

بعضی وقت‌ها آدم مثل آمریکا می‌شود. چون هیچ غلطی نمی‌تواند، بکند

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن ۱۳۹۱ساعت 13:21  توسط مسعود يارضوي  |