عبور

ما مشك رنج‌هاي انقلاب را به دندان كشيده‌ايم و دست و پا داده‌ايم، اما رهايش نكرده‌ايم

عصرمرگی...

_"جوانفکرِ مشاور" یک جایی گفته است:"احمدی نژاد ستاد انتخاباتی ندارد..."

من: ببخشید پس ما داریم توی ستاد احمدی نژاد چه غلطی می کنیم...!؟

 

 

_ من اخراجی های 2 را هنوز ندیده ام. ولی این را می دانم که فیلم خنده داری است. اخراجی های 1 هم همینطور بود. ضمن اینکه به نظر من "حاج مسعود" ما زیادی فضای جنگ را به تسامح و ولنگاری کشیده است... بگذریم...

این روزها، حاج مسعود و رفقایش یک چماق به اسم "شعور مخاطب" گرفته اند دستشان و می کوبند توی سر هر کسی که بهشان ناسزا می گوید یا انتقاد وارد می کند.

می خواهم بگویم نمی شود که آدم یک فیلم خنده دار بسازد؛ بعد هم مردم بیایند و کلی برای این فیلم خنده دار بخندند؛ بعد هم ما اسم این خنده ها را بگذاریم "شعور مخاطب...!"

 

 

_... زنگ می زند. می گوید: "ستاد، متاد سراغ نداری بریم توش... رضایی هنوز کاندیدا نشده...!؟"

می گویم:" نه. فعلن فقط احمدی نژاد و میرحسین بازن. واسه چی...!؟"

(با خنده) می گوید:" بابا پیر شدیم رفت. دنبال پست دولتی می گردیم..."

... راست می گوید بنده خدا. حداقل حافظه انتخاباتی من می گوید تمام آدم هایی که عنصر مهم ستادهای پیروز بوده اند بعدها به شرف مقام دولتی دست یازیده اند.

گوشتان را کمی جلو بیاورید... حتی بچه های ستاد احمدی نژاد هم...

 

 

_ یک "گل پسری" توی تهران گفته: "مسعود یارضوی آدم ضعیفی است..."

راست می گوید شاید... ولی تنها چیزهایی که از من می داند یکی صحبت های من است در جمع تشکل های دانشجویی و دیگری هم اینکه تعریف مرا زیاد از این و آن شنیده است... همین!...

 

 

_ یک بنده خدایی بود که دامپزشک بود ولی گزارش های اقتصادی می داد به رئیس جمهور...

یادتان هست...!؟

این بنده خدا توی بازرسی ریاست جمهوری کار می کرد... یک بار آمده بود بین ما و می گفت: "ما که پست نگرفتیم که... من هنوز با اینکه دارم توی بازرسی کار می کنم ولی توی همان تشکل مردم نهاد دامپزشکی خودمان هم دارم کار می کنم...!"

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین ۱۳۸۸ساعت 20:15  توسط مسعود يارضوي  | 

قهوه خانه

تا حالا شده است دلتان به حال آدم هایی بسوزد که تمام بلاهایشان تقصیر خودشان است؟

من کلا" آدم سنگدلی هستم. از این سوسول بازی ها هم حالم بهم می خورد... از آنهایم که وقتی اینطور آدم ها را می بیند؛ شروع می کند به نطق کردن که : "حقّشه..."

اما همین من یک جایی توی این دنیای بزرگ هست که وقتی آنجا می روم، می شوم مثل همه...

یک قهوه خانه ای توی شهر ما هست که گاهی وقت ها آنجا آفتابی می شوم. یعنی یک چند سالیست که وقتی دلم برای یکرنگی تنگ می شود می روم آنجا...

توی قهوه خانه ی ما همه جور آدمی پیدا می شود. البته عمدتا" معتادند. ولی بین همین معتادها هم با تمام خصوصیت های مشترکشان می شود آدم های جورواجوری را پیدا کرد.

ما آنجا یکی را داریم که از من بپرسید می گویم ترجمان واقعی "علی سنتوری" است. توی کار موسیقی است و البته احتمالا" دستی هم بر آتش سفیدِ گرد دارد. حلقه ازدواجش هم همیشه براق و تمیز است. گاهی که می بینمش دلم می خواهد رئیس یک گروه موسیقی باشم که فقط یک گیتاریست کم دارد. دوست دارم توی آن شرایط دل خواسته به همین "علی سنتوری" خودمان پیشنهاد بدهم که بیاید توی گروه ما. بعد هم یواش یواش کمکش کنم که بی خیال مواد شود.

پیرمردهای قهوه خانه دوستش دارند. گاهی که می آید به قول بچه ها یک "دهن" برایشان می خواند...

توی قهوه خانه ما آدم یاد می گیرد خدا نه نان می شود نه گرد! یعنی وقتی که هم گرسنه ای و هم خمار؛ مثل نیازمندها یاد خدا نمی افتی بلکه یاد تمام نامردی هایت در حق خدا می افتی. یاد تمام وقت هایی که می بایست یاد خدا بوده باشی و نبوده ای... و حالا باید بِکشی تمام این لحظه های سخت را. باید توی دود سفید یک سیگار و یا شاید یک ته سیگار، تمام گذشته ی بر باد رفته ات را مرور کنی و هرجایش که در حق معرفت خدایت؛ لامعرفتی کرده ای؛ صمیمانه بگویی که: "معذرت"...

توی قهوه خانه ما نخوردن ته املت و دیزی یک جورهایی رسم است. خیلی طول کشید تا چرایش را فهمیدم. "اینجا بعضی ها هستند که توی این غذا با تو شریکند. وقتی که داری غذا می خوری؛ یکی هست که شکم گرسنه اش با فقط کمی کمتر خوردن تو سیر می شود.". آدم وقتی اینجاست راحتتر می فهمد که وقتی می گویند خدا روزی رسان است یعنی چی! اینجا بعضی وقت ها گداها یا معتادهایی می آیند که نه گدایی می کنند نه پیش این و آن می روند. پچ پچی دم گوش قهوه چی و بعد هم نصفه نانی که یواشکی می رود زیر اورکت یا توی کیف مندرس مرد گدا... ( و من هم البته شیطان بوده ام که دیده ام )

گاهی با خودم فکر می کنم بعدا" با چه ولعی این نان را می خورد...

داشتم می گفتم...

توی قهوه خانه ی ما زن جماعت را راه نمی دهند. انگار یک قانون نانوشته است که روی تمام در و دیوار دود زده قهوه خانه نوشته اند. و همینست که شاید از قدیم و ندیم و تا همین الآن وقتی آدم می رود قهوه خانه صحبت از مردی و نامردی روزگار است. و نه صحبت هایی که مثل توی کافی شاپ به گوش آدم می خورد. و عجب شنیدنی هم هست این گفتگوهای مردها بین هم... (فکر می کردم ما مردها با هم که باشیم کارمان تعریف بی تربیتی جماعت، است ولی اینجا حتی با اینکه بعضی هایشان معتادند؛ حرف از معرفت در حق زن و بچه و رفاقت در حق نارفیق است)

اینجا گاهی اوقات یک نفر می شود خطیب جمع و این خطیب شاید در هر موردی هم صحبت کند. و چه دیدنی بود برای من که یک بعد از ظهر گرم، یکیشان شروع کرد به تعریف ماجرای سفرش به حرم حضرت رقیه و حضرت ابوالفضل... می دانم ... شاید خنده دار باشد. ولی تمام قهوه خانه داشتند گریه می کردند و چه با صفا... گریه ی مرد جماعت همینجور است لابد...

معتادها آدم های بدی هستند. این را همیشه باید یادمان باشد. برو و برگرد هم ندارد. ولی مگر می شود صفای بعضی از این آدم ها را ندید... آدم هایی که زمانی برای خودشان یلی بودند و حالا...!؟ امان از این مخدر لعنتی... و شاید امان از این روزگار لعنتی که چنان آدم را گاهی بی پناه می کند که جز مخدر پناهی نداری...

قهوه خانه ی ما غیر از اینکه زن جماعت را توی آن راه نمی دهند؛ محسنات زیاد دیگری هم دارد. مثلا" اینجا اگر روی نیمکت خوابت ببرد،تمام لباس هایت چرک آلوده باشند، صدایت بد باشد و یا قیافه ات زشت باشد... هیچکس ریشخندت نمی کند...

می خواهم بگویم اینجا می شود با یک خیال راحت، یک استکان چای خورد. نه کسی از صدای هورت کشیدن تو مشمئز می شود و نه کسی مثل غربتی ها نگاهت می کند.

اینجا هرجور هم که لباس بپوشی کسی مسخره ات نمی کند. می خواهم بگویم این آدم های بد قهوه خانه! همه جوره به تو حق می دهند. قهوه خانه مثل دانشگاه نیست که اگر فقط یکی دو بار با لباس عملیاتی مجبور شده باشی بروی سر کلاس؛ دانشجوها تا آخر عمر مسخره ات کنند.

توی قهوه خانه ما کسی به احمدی نژاد هم ناسزا نمی گوید. آدم های اینجا را نمی شود تهمت بی خیالی بهشان زد... ولی انگار یکجوریند. لابد کاپشن پاکوی احمدی نژاد را بیشتر از عبای شکلاتی خاتمی می فهمند... آنطور که از لابلای حرفهایشان می شود فهمید برای اینها مهم این است که رئیس جمهورشان یک کاری بکند نه اینکه طوری حرف بزند که حتی نفمهمند دارد چه می گوید...!؟

توی قهوه خانه ما 25 تومانی و 50 تومانی و همینطور بیشتر و کمتر، هنوز پول رایج مملکت حساب می شوند. یعنی اینکه بی ارزش نیستند. اینجا همه چیز را می شود فروخت برای اینکه آدمی شکمش را سیر کند... و همین اتفاق خوب است که نرسیده به اول مهرها، می بینی یکی دارد دم گوش دیگری پچ پچ می کند:" این کفشا به دردت می خوره؟ بچه ها فردا مدرسه دارن..."

القصه... گاهی که دلم برای یکرنگی تنگ می شود می روم آنجا...

 

پ.ن:

_زنده باد یک جامعه سالم و منها شده از اعتیاد و زنده بادتر باشد هرچی دل صاف و یکرنگ است.

_این پست را اگر نمی نوشتم احساس می کردم من هم زیر چرخ های تهاجم فرهنگی که کافی شاپ لعنتی را قالبمان کرده، له شده ام. پس اگر قهوه خانه را علیرغم تمام بدی هایش زیادی تحویل گرفته ام در جریان باشید که اصل قصه از کجا آب می خورد!

_ یکوقت هوس نکنید بروید قهوه خانه... آنجا برای زیر 22 سال به دلایل مختلف! ممنوع است.

_ اگر رفتید قهوه خانه و بچه های پلیس یک هو ریختند و گرفتندتان؛ ور ندارید به من زنگ بزنید. من حتما" آن موقع خاموشم.

یا علی...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۸۸ساعت 23:58  توسط مسعود يارضوي  | 

جومونگ و ما

این روزها همه یکجوری درگیر "جومونگ" شده ایم. از خیل عظیم جومونگ ببینان که بگذریم هرکس هم که مدعی است این سریال کره ای را نگاه نمی کند (مثل خود من تا چندی قبل) به نوعی شنبه ها و سه شنبه هایش به نمایش این چشم بادامی های عصر حجر گره خورده است.

این مقدمه را داشته باشید...

می خواهم بگویم تنها علت مهمی که ما ایرانی ها در یک برهه خاص طرفدار یک آدم یا آدم هایی می شویم اینست که با او احساس "همزاد پنداری" می کنیم. البته این احساس همزاد پنداری به نظر من بی اصل و ریشه است. یعنی معلوم نیست از کجا می آید. مثلا" ما ایرانی ها گاهی به این فکر می کنیم که فقط "گفتگوی تمدن هاست" که می تواند نجاتمان دهد. بنابراین و ناگهان ترجیح می دهیم نان شب نداشته باشیم ولی از آزادی بهره مند باشیم. البته بعد از هشت سال می فهمیم که "گل و بلبل" برایمان نان و آب نمی شود و تصمیم می گیریم به احمدی نژاد رأی بدهیم و این ماجرا به نظر من! همچنان ادامه خواهد یافت.

اگر جدی نمی گیرید، حرفم اینست که به نظر من پرطرفدار شدن جومونگ هم در این روزها مال اینست که متأسفانه یا خوشبختانه؛ "افسانه جومونگ" شده است حال وقت ما ایرانی ها...SongIlGook

خب برادر من، طبیعیست که وقتی آدم یکی مثل خودش را توی جعبه جادو می بیند خوشش می آید... همه را می گویم. از مدیران بگیرید تا ما دانشجوها، مادرها، دخترها، پیرها، جوان ها و غیره...

داشت یادم می رفت. این سریال "جومونگ افسانه ای" یک چیز جالبی هم دارد و آن اینستکه توی فیلم هایش "قشرهای مختلف اجتماعی" را تحویل نمی گیرند. مثلا" توی این فیلم اگر شاعر، مستضعف یا آدم های درس خوانده دیدید سلامشان را برسانید. البته به نظر من این اتفاق برای اینکه یادمان بیاندازد از اصلمان دور نشویم زیاد هم بد نیست. به هر حال پسرهای ما باید بفهمند که دانستن "هنر شمشیر زنی" می تواند گاهی خیلی تعیین کننده باشد و یا بالاخره یکی باید پیدا می شد که به دخترهای ما می گفت که "ته ماجرا اینست که همسر جومونگ یا نهایتا" امپراطور می شوید؛ تازه اگر ندیمه های قصر بویو، گوی سبقت را ازتان نربایند"...

داشتم می گفتم با "جومونگ" احساس همزاد پنداری کرده ایم... چون به نظر من آدم های این سریال خیلی شبیه ما هستند... مثلا همین "یونگ پو" عین سعید ما می ماند. ید طولایش اذیت کنی است. و توی این حرفه کلی تخصص هم دارند حضرت آقا... به قول مادر:" گرسنه که باشد کار تمام است...". گاهی با خودم فکر می کنم اگر ما هم مثل "جومونگ اینها" توی خانه مان زندان داشتیم حتما" گاهی این "وکیل البلایا" را باید مثل "تسو" که یونگ پو را انداخت توی زندان قصر؛ بیاندازیم توی زندان تا آرام بگیرد...

همسران امپراطور بویو را نباید از قلم انداخت که چقدر مثل زنان ما می مانند. همان حسادت ها، همان مهربانی ها و البته همان رقابت ها... بعضی هایشان مثل "بانو یوها" اگر شوهرشان 10 تا زن هم بگیرد جیکشان درنمی آید که هیچ، خودشان برای 10 تای دیگر هم می روند خواستگاری و بعضی هایشان هم مثل "مادر تسو" (که اسمش را الان یادم نیست) تا از توی چشم های شوهر بیچاره، این غلط خوردن های زیادی را درنیاورند ساکت نمی نشینند. لطفن فکر نکنید که مثلا" همه از بانوی اول قصر بویو متنفرند. نخیر... مطمئن باشید خیلی ها! هستند که تنها قصدشان از دیدن جومونگ اینست که ببیند این بانوی قهرمان! بالاخره موفق به ریختن خون امپراطور و به عبارت خودمانی تر! درآوردن چشم های او می شود یا نه...

این سریال جومونگ یک خصوصیتی دارد که لج آدم را درمی آورد... می خواهم بگویم شاید خیلی از ما فکر می کنیم که مثلا "جومونگ" بهترین شخصیت این سریال است. به نظر من هیچم! این طور نیست. به نظر من بهترین شخصیت این سریال "مدیر اوته" است. بهترین شخصیت که هیچ، اصلا" مردترین، با خداترین!، با احساس ترین و کلی ترین های دیگر است...

وجدانی شما فکر کرده اید چندتا مثل این مرد بزرگ! پیدا می شوند که حاضر باشند با "بانو سوسانویی" ازدواج کنند که هنوز هم درگیر عشق سهمگین جومونگ! است...!؟ تازه مدیر اوته ی ما مثل همسر گرامیش؛ قبل از ادواج پرونده عشقی نداشته و با هیچ نامحرمی! هم نرفته مسافرت که برای استخدام سرباز مذاکره کنند...!

مدیر اوته ی قهرمان ما به خاطر پُز خانوادگی سوسانو هم کلی خودش را تغییر داد تا آنجا که حتی حاضر شد مثل عصا قورت داده های قصر "ارباب یونتاوال" (ابوی سوسانو) راه برود، غذا بخورد و لباس بپوشد...

می خواهم بگویم این مدیر اوته شبیه بعضی از جوان های ماست...

اصلا این "سریال جومونگ" به نظر من کلا" داستان دعوای دخترها و پسرهاست...

پسرها خب انواعی دارند، بعضی ها مثل جومونگ اند، جذاب، قوی، پولدار و البته پدرسوخته... (من هم مثل شما طاقت خوشبخت شدن "بانو لی سایا" تکپر جدید جومونگ را ندارم!)؛  بعضی ها مثل اوته، مهربان و نجیب و بقیه هم از "عالیجناب تسو" گرفته که به شرارت مشهور است تا "سایون" منشی زیبا روی ارباب یونتاوال که هم از آخور می خورد هم از توبره!... (چرایش را زرنگ ها می فهمند...) هریک با یک خصوصیت.

و البته دخترها هم...

از "همسر عالیجناب تسو" گرفته که به پدرسوختگی واقعی! و معنوی شهره است تا "بانو سوسانو"، که او هم با لگد زدن به عشق جومونگ به مقام پدرسوختگی نائل شد و "بانو لی سایا" تکپر جدید جومونگ که او را هم به دلیل بی خانمان کردن معنوی "سوسانو" باید جزو قبیله پدرسوخته ها به حساب آورد... هریک با خصوصیت...

توی این سریال البته زنان با اخلاقی هم ایفای نقش می کنند. مثل "بانو یومیول" که ملاحت، زیبایی ، اقتدار و البته معرفتش (بخاطر شفا دادن امپراطور علیرغم تنفر عشقی که دچارش بود) این روزها زبانزد خاص و عام است. یا مثلا "بانو یوها" والده مکرمه جومونگ که از بس که خوب است امپراطور بویو این همه سرپیری خوشگل و ترگل برگل! به نظر می رسد و تازه هفت، هشت، ده تا زن دیگر هم گرفته است و شاید هنگام تصرف احتمالی"لیندان" باز هم به صرافت بیافتد...

"قصر بویو" هم البته به نظر میخواهد یک واقعیتی را بگوید و آن اینکه نسل دخترهای خوب این قصر منقرض شده است و خوب ترها الان دیگر، شیرین یک چهل، پنجاه سالی را چسبانده اند و البته جزو همسران امپراطور هم هستند. با این حساب به نظر می رسد آدم هایی که مثل "مدیر اوته" دین و ایمان درست و حسابی ندارند که بی خیال سابقه عشقی دختر مورد علاقه شان بشوند؛ باید منتظر فوت امپراطور باشند تا درخواست های شرعی آنها بررسی شود.

خلاصه که سریال خوبیست این "افسانه جومونگ"... دم حاج عزت گرم...

ما که می بینیم و می خندیم...

 

 

پ.ن:

_لطفا" حرفهایم را زیاد! جدی نگیرید...

_ کسی هم کامنت بیربط! بگذارد فحش ناموس می دهیم. بی تعارف...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۸۸ساعت 0:6  توسط مسعود يارضوي  | 

شباهت ها و فیلم ها

توی ذهن من، خیلی از آدم هایی که دوستشان دارم و یا می شناسمشان و همینطور بعضی از مکان ها، شبیه فیلم ها هستند.

البته این حرف من را باید بیشتر از بعد طنز! نگاه کرد تا واقعیت...

 

 

_ خودم : پایگاه جهنمی

_محمد لطیفکار (رئیس خانه مطبوعات) : مادر

_ ایمان ادهمی (از بچه های ارشاد) : آژانس شیشه ای

_ سیدحسین مرعشی: عزیز میلیون دلاری

_ محمدرضا باهنر: پدرخوانده

_ آقای حسن (دوستم) : راه حل نهایی

_ حاج احمد یوسف زاده (آزاده عزیز) : فرار از آلکاتراز

_ آقا مرتضای دلاوری : امام علی (ع)

_ وحید قرایی : مرد سیندرلایی

_ میرمجتبی فضل جو (عکاس و خبرنگار) : هالک (halk)

_ محمد رئوفی نژاد (استاندار سابق کرمان) : تنهاترین سردار

_ محمد حسنی (وبلاگ نویس) : سرگیجه

_ حاج احمد سعیدی (قائم مقام ارشاد کرمان) : سفیر

_ محمدرضا نژاد حیدری (وبلاگ نویس) : قهرمان تحت تعقیب

_ سعید قرایی : پنالتی

_ آقای فرهاد (دوستم) : آواز گنجشک ها

_ دفتر انجمن اسلامی دانشگاهمان : مارهای آناکوندا

_ اداره کل اطلاعات استان کرمان : دیوار

_ غلامرضایی (رئیس دفتر استاندار کرمان) : معجزه در خیابان سی و چهارم

_ حاج آقای مقدم (دبیر حزب مؤتلفه در استان کرمان) : گاندی

_ اصولگراهای وارداتی! : body of lies...!؟

_ مهندس سیف الهی (شهردار کرمان) : کشتار با اره برقی در تگزاس

_ استانداری کرمان: داستان دو شهر

_ جوانفکر (مشاور مطبوعاتی رئیس جمهور) : همه مردان رئیس جمهور

_ محمود احمدی نژاد : درباره الی

_ سیدمحمد خاتمی : وقتی همه خوابیم

_ میرحسین موسوی : مومیایی

_ مهدی کروبی : من ترانه، 15 سال دارم

_ محسن رضایی : زنده باد زاپاتا

_ آقای حمزه (دوستم) : در جستجوی نِمو

_ محمد مایلی کهن : ده فرمان

_ محسن روحی (رئیس سازمان ملی جوانان کرمان) : طراح ازدواج

_ دانشکده مدیریت دانشگاهمان : محله چینی ها

_ اتاق من : سکوت بره ها

_ هادی طالبی زاده (کاریکاتوریست کرمانی) : رژه پنگوئن ها

_ محمد امام (استاد نقاشی من) : بزرگ

_ ارسطو پاکروان (استاد رزمی من) : مردی به نام ایپ

_ حمید صادقی (عکاس) : قاب های خالی

_ محمد جهانشاهی (از بچه های میراث فرهنگی کرمان) : جوردیانو برونو

_ اداره کل تربیت بدنی استان کرمان در زمان سابق : دار و دسته نیویورکی ها

_ ستاد انتخاباتی احمدی نژاد در استان کرمان : روایت فتح

_ ستاد انتخاباتی میرحسین موسوی در استان کرمان : پیشگویی های نوسترآداموس

_ ستاد انتخاباتی محسن رضایی در استان کرمان : اسکادران عشق

_ ستاد انتخاباتی کروبی در استان کرمان : مدرسه پیرمردها

_ حاجی یزدی (سردبیر نشریه ثارالله کرمان) : سجده بر آب

_ حسین پورغریب شاهی (دبیر جامعه اسلامی دانشجویان کرمان) : ما هنوز زنده ایم

 

 

پ.ن:

_ خیلی از این فیلم ها را ندیده ام. پس لطفا" اگر صحنه دار بودند کسی ناراحت نشود. غرض من عمدتا"! اسم فیلم ها بود و نه بیشتر از آن...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین ۱۳۸۸ساعت 13:25  توسط مسعود يارضوي  | 

روز مرگی

_ خدا کند حاجی مایلی را فدراسیون فوتبال انتخاب کرده باشد!

اصلا" به ما چه ربطی دارد که "احمدی نژاد" توی هیئت دولت از نحوه مربی گری تیم ملی انتقاد می کند.

و در ادامه به کسی هم چه مربوط که مایلی کهن چند وقت قبل با رئیس جمهورمان رفته اند صبحانه خوری...

و از بین تمام اینها به کسی چه مربوط تر! که دیشب عادل آقای فردوسی پور توی "90" می گفت که وقتی با علی دایی صحبت می کرده که یک جوری شهریار خان را بیاورد پشت میز 90؛ علی آقا افاضه فرموده اند که " مایلی کهن سرمربی تیم ملی می شود..."

از حالا گفته باشم؛ بنده و دوستان معظم از همان اول دوستدار حاجی مایلی بودیم. از مقدماتی 1998 را عرض می کنم. نه اینکه چون حاجی مایلی، احمدی نژادیست یا اینکه چون ریش می گذارد... نه! ( البته این دلیل نمی شود که حاجی مایلی ما را با رانت و پارتی و غیره بتپانند توی تیم ملی ولی خب... )

 

 

 _ بی خیال دنیا... "آقا مرتضا" را عشق است... که حتی وقتی هم با آدم قهر می کند یک جورهایی دوست داشتنی تر می شود...

می خواهم بگویم کلا" این آقا مرتضای ما؛ بنز آخرین سیستم! است.

 

 

_ رقص خنجر هم چیز خوبیست ها...!؟ مخصوصا" اگر مناجات های ترکمنی اش را بلد باشی...

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین ۱۳۸۸ساعت 13:27  توسط مسعود يارضوي  | 

شب مرگی

ـــ یکی روی وبلاگش و زیر عکس "علی دایی " نوشته بود: " ما اهل کوفه نیستیم... علی تنها بماند..."

 

ـــ این سعید هم گه گاه یک حرف هایی می زند که آدم از خنده روده بر می شود. امروز که داشت از در می رفت بیرون گفت: " هوا بنز آخرین سیستمه... "

 

ـــ من هم تازگی ها به خیل "جومونگ ببینان ایران اسلامی" پیوسته ام. کاری نمی شود کرد. سامورایی خونم پایین افتاده و فعلا" هم که از اسطورهای چین و ژاپن خبری نیست که بخواهم ارادتم را بهشان ثابت کنم، در نتیجه من مانده ام و کره ای هایی که با آنها در زمینه تکواندو! وجه مشترک دارم. می خواستم بگویم این "عالیجناب تسو" را که می بینم یاد بعضی از سیاسیون اصولی! می افتم. نگاه هایشان عمیق است اما توی این عمق نگاه به جز منافعشان به هیچ چیز دیگری فکر نمی کنند...

 

ـــ احمدی نژاد گاهی کارهایی می کند که یکی مثل من عاشق این رئیس جمهور می شود. تریل سواری حضرت آقا را توی مناطق عملیاتی می گویم. فرض کنید مثلا" میرحسین یا خاتمی را که روی موتور نشسته اند و دارند از مناطق عملیاتی جنوب بازدید می کنند... 

با این کارهای احمدی نژاد موافقم. به این می گویند رئیس جمهور...

(حالا که دیگر نمی خواهم توی ستاد باشم حرف زدن راحت تر می شود)

 

ـــ کشتند این ژاپن را استادهای ما !، بس که هی گفتند ژاپن اینجور، ژاپنی ها اونجور، ...، فرهنگ ژاپن اینجور، اقتصاد ژاپن یه جور دیگه...

امروز که استادمان داشت همین حرفها! را در مورد ژاپن می زد و تاثیرپذیری گسترده ایرانی های مقیم کشور آفتاب تابان از فرهنگ چشم بادامی ها موضوع اصلی صحبت حاشیه ای استادمان بود، گفتم استاد: کدام فرهنگ؟ اشغالشان کرده اند و نطق هم نمی توانند بکشند. با خنده گفتم: به ناموسشان دارند تجاوز می کنند و آنوقت دانشجوهایشان هر روز دم در پایگاه های آمریکایی می نشینند و در حالی که دارند دست می زنند، می گویند: لطفا برید بیرووووووووووون. گفتم استاد: نخست وزیرشان چندین سال است که جرات نکرده برود سر قبر سامورایی هایشان برای فاتحه (بخوانید ادای احترام)...

و استاد هم کلا" منکر شد که ژاپن اشغال است.

اینجور وقت ها آدم محکوم است که تمام حرف های استاد را قبول کند. (البته در ظاهر)...

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین ۱۳۸۸ساعت 23:55  توسط مسعود يارضوي  | 

شوالیه های مامانی

 من یک چند وقتی ورزش حرفه ای می کردم، 5 سال از 10 سال، تکواندو...

و الآن هم خیلی از دست بچه های "شهریار خان" ناراحتم...

همین فوتبالیست های تیم ملی...

ببینید، توی ورزش حرفه ای شاید 70 درصد از خوب عمل کردن یک ورزشکار بستگی به مسائل روانی او و نحوه "کوچینگ" ورزشکار دارد...

من اساسا" به آمادگی بدنی بچه های تیم ملی فوتبال اشکالات شدیدی را وارد می دانم.

به نظر من اینها هیچوقت آماده نیستند. چرایش را هم نمی دانم. ولی همیشه حداقل برای من یکی خیلی راحت است که از توی چشم هایشان بخوانم اینها مرد دویدن نیستند. حرف من هم البته پرداختن به آمادگی بدنی بچه های فوتبالیست کشورمان نیست...

می خواهم بگویم ما ایرانی ها هروقت یک بازی حساس داشته باشیم باید قبل از شروع بازی؛ 95 درصد مطمئن باشیم که این یک بازی را که خیلی برایمان مهم! است لزوما" باخته ایم... ورزشکارهایمان موقع بازی خداحافظی شان مطمئن هستند که نمی توانند گل بزنند... رئیس جمهورمان که به ورزشگاه می آید دیگر اصلا" حرف برد را هم نباید زد... وقتی یک گل عقبیم عمرا" امیدی به مساوی نداریم... آدم بازی توی دقایق پایانی نیستیم و الخ...

به نظر من اینها عیب های بزرگی است که توی فوتبال ملی ما هیچوقت کسی ننشسته است برایشان چاره اندیشی کند. امیدوارم به حرفهایم نخندید. به نظر من تمام این اشکالاتی که گفتم برمی گردد به اینکه یا ورزشکارهای ملی مان یک جوری اند یا شهریان خان! یک جوری است. و یا اصلا" قبل از شهریار هم بقیه اینجوری بوده اند.

البته به نظر من یک زمانی مثل بازی های مقدماتی جام 1998 تیم ملی ایران این قبیل مشکلاتش خیلی کمتر بود اما نمی دانم چرا دیگر این روحیه تکرار نشد و با این حساب انگار باید همان روحیه مقدماتی 98 را هم به حساب مثال نقض گذاشت و نه "کوچینگ" خوب "مایلی کهن" یا "ویرا"...

حرفهایم را زدم که بگویم بالاخره باید این مشکلات را یک پدرآمرزیده ای حل کند...

این ماجراها البته ریشه هایی هم دارد...

ببینید این یک مثال توی ورزش من است. کسی که تا حالا پایش به "دوجانگ" باز نشده مبارز خوبی نیست. می خواهم بگویم نمی شود یک شبه از فوتبالیست هایی که توی دوران زندگی ورزشی شان به جز قرارداد و لژیونر بازی و از این حرف ها به چیز دیگری فکر نکرده اند؛ سرباز وطن! ساخت...

یعنی اینکه آمپولی وجود ندارد که بشود با آن به کسی تعصب و غیرت تزریق کرد؛ آن هم یک شبه...

گاهی با خودم فکر می کنم هیچکدام از بازیکنان ملی فوتبال کشورم می توانند کاری را که "لچکوف" با آلمان کرد؛ بکنند یا نه...؟! یادتان هست؟ خودش باعث گل خوردن بلغارستان شد ولی دست آخر خودش هم به تیم مقابل گل زد... از نظر من بعنوان کسیکه هم میدان دیده است و هم استرس را خوب می شناسد؛ این کاری که بازیکن بلغارستان کرد یک شاهکار بود... و البته نه از بعد تکنیکی یا خوش شانسی که از این بعد که احساس غیرتش و اعتماد به نفسش بود که گل تاریخی اش را به ثمر رساند.

(و البته حتما" لچکوف خیلی بیشتر از یک کمی کشورش، آرمانش و مردمش را دوست داشته است که اعتماد به نفسش اینجور به کمکش شتافت...)

و خلاصه اینکه ایکاش یکی بیاید که بتواند این مشکلات تیم ملی فوتبالمان را حل کند...

 

****

اهل پیش بینی کردن نیستم. بویژه اگر بحث فوتبال باشد. اما امروز فکر کنم وقتی حتی شما هم بازیکن هایی را دیدید که راه رفتن را بیشتر از دویدن دوست داشتند حتما" پیش بینی کردید که نتیجه بازی ایران و عربستان هرچه باشد برد ما نخواهد بود که البته پیش بینی مان هم درست از کار درآمد...

تمام این حرفهای من نتیجه نمی دهد! که با مربیگری علی دایی مخالفم. بهرحال هرچه باشد ما تجربه شعار دادن جلوی "احمدی نژاد" را از زمان "رئوفی نژاد" خوب بلدیم. امروز هم اگر دقت کرده باشید تماشاگرها، مقابل احمدی نژاد شعار "علی دایی... علی دایی" سر می دادند...

+ نوشته شده در  شنبه هشتم فروردین ۱۳۸۸ساعت 23:19  توسط مسعود يارضوي  | 

وقتی تو می روی...

چند روزی از شروع اولین سال تحصیلی می گذشت...

در زدند. خانم "کاویانی" در را که باز کرد؛ زنی میانسال و پسرکی که دستش توی دست زن بود آمدند تو.

پسرک زیبا بود و خیره نگاه می کرد و از چهره اش تنها چیزی که خیلی باعث جلب توجه می شد، عینک کائوچویی اش بود...

خوب و تمیز نقاشی می کشید، نمره هایش مثل "بهفر معماری" بود؛ خوب... و مثل اینکه همیشه در حال فکر کردن بود... یک پسردایی شرّ هم داشت به اسم "محمد"...

و روزها انگار حسودیشان شد به اینکه بعد از چند روز با هم دوست شدیم که شروع کردند به زود آمدن و زود رفتن...

از واژه خاطره و تمام هم خانواده هایش متنفرم. خاطره را همیشه آدم هایی می گویند که عناصر خاطراتشان را از یاد برده اند... و من از این اتفاق می ترسم...

از همان کلاس اول شاید معلوم بود که این دوستی بیشتر از این ها قصد ماندن دارد... از آنجا که یک روز با همان پسر خاله شرّش و یک دوست غولتشنشان؛ سه تایی آمدند که مثلا" با هم دعوا کنیم و آدمشان چنان مشتی را حواله صورتم کرد که لبم پاره شد... ولی ماندیم...

مسابقه می دادیم سر اینکه کفش کی پاره تر است یا خنده دار تر...

یک هفته تمام پول هایمان را جمع کردیم که ما هم مثل لات های کلاس برویم از مغازه مدرسه ساندویچ بخریم اما درست روزی که دو تا 20 تومان جمع کردیم و رفتیم برای خریدن ساندویچ؛ فراش مدرسه بهمان گفت: تمام کردیم...

و ما از زور ناراحتی 8 تا کیک خریدیم و همه را توی همان زنگ تفریح به یادماندنی خوردیم...

و بزرگتر شدیم...

او درس خوان و آرام و من درس نخوان و ناآرام...

نمی دانم 20 سال است یا کمتر و بیشتر... ولی توی تمام لحظه ها کنارم بود...

"حسن" پسرک کوچک عینکی که چند روز بعد از آغاز اولین سال تحصیلی؛ وارد زندگیم شد؛ یکی دو روزی می شود که ازدواج کرده است... با دختری حتما" شبیه خودش... از تبار آفتاب...

 

پ.ن:

_روز اول می خواستم در موردش بنویسم ولی انگار دستم به نوشتن نمی رفت... هرجور که راحتید فکر کنید... شاید حسادت، شاید دلم گرفته بود و شاید اینکه ما دیگر مثل قبل نخواهیم بود...

ولی بازی دنیاست دیگر... باید ساخت...

 

_فردا جشن عروسی "حسن آقای" ماست...

پسرک مهربان قصه های من حالا برای خودش مردی شده است...

 

و حرف آخر...

 

بگذر از این کوچه های سرد... و رد کن انتظار فاصله ها را...

که اهورا خنده هایت را بیشتر دوست دارد...

پشت این آب نماهای بی رنگ ؛ عاشقانه ای انتظار تو را می کشد...

( دوست خوبم، مواظب خودت باش... )

+ نوشته شده در  شنبه هشتم فروردین ۱۳۸۸ساعت 10:49  توسط مسعود يارضوي  | 

از خودمان رفته ایم...

می خواهم یک درخواست بدهم... که لطفا به "پسرخاله" مدرک افتخاری دکترای فرهنگ بدهید. یا دکترای جامعه شناسی و یا اصلا" هر مدرکی که نشان دهنده این باشد که این روزها توی کشور و جامعه ما، یک عروسک از خیلی ها بیشتر می فهمد...

به نظر من این یک فاجعه است. این که هیچکس تازگی ها از فقرا حرفی نمی زند را می گویم. اینکه فرهنگی را که توی رسانه ملی نشانمان می دهند؛ "ما" نیستیم. شاید بعضی ها باشند ولی قطعا" همه نیستند و این یعنی اینکه ما نیستیم.

مبل های خارجی، ماشین های آخرین مدل، دغدغه عشق، خارج رفتن و هزار و یک ارزش جن زده! که معلوم نیست از کدام خراب شده ای آورده اند و دارند با گول زنک به خوردمان می دهند؛ این روزها آنقدر توی رسانه هایمان زیاد شده اند که دیگر انگار نباید حرفی از کوخ ها زد.

انگار دهک های پایین! جزء قصه ها هستند و باید برای حرف زدن از آنها روادید گرفت.

مثل اینکه دیگر کسی توی کشورمان این چیزها برایش مهم نیست...

البته فکر می کنم نباید هم مهم باشد... وقتی توی تلویزیون قربان صدقه " چشم های قشنگ شیلا خداداد" می روند... وقتی برادر 16 ساله من می گوید: چرا "محسن یگانه" را دعوت کرده اند توی تلویزیون بخواند؟... وقتی فلان مسئول دولتی توی عروسی صبیّه اش فقط 4 جور سالاد سرو می کنند (توی همین کرمان خودمان!) ... و وقتی خیلی چیزهای دیگر! خب لابد مهم نیست دیگر...

و همین هاست که هزار و یک مشکل برای جوان ها و فرهنگمان درست کرده ایم...

بگذریم...

"آقای مجری" می گفت: بچه ها عید خوب است چون لباس نو می خریم. چون عیدی می گیریم... و "پسرخاله" درحالیکه داشت آه می کشید گفت: خب شاید نداشته باشند...

 

پ.ن:

_ لطفا نگویید رئیس جمهورمان که خیلی از محرومان حرف می زند... رئیس جمهورمان روزهای اول می گفت: بعد از 6 ماه فضای کشور بگونه ای عوض می شود که همه متوجه شکل گیری گفتمان دولت نهم می شوند... حالا عمر دولت دارد تمام می شود. این شما و این هم فضای دولت نهمی کشورمان!

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم فروردین ۱۳۸۸ساعت 12:33  توسط مسعود يارضوي  | 

شب مرگی...

 _ خیالی نیست... از "جاده های نفس گیر" که بالا و پایین بروی ثواب هم دارد لابد...

که توی این همه گرد و خاک روز دوم عید... یکی آمد و به ما باران هدیه داد...

 

 

_ می گوید: مسافرت نرفتی؟

می گویم: پسر خوب این روزها جلوی گلوله رفتن خطرش کمتر از مسافرت رفتن است...

دیوانه ام مگر...؟!

 

 

_ دوستش دارم... برای اینکه خوب بلد است دستم را رو کند.

پیامک می دهم: "خداحافظ"... بعد کلی می روی توی حس... آه می کشی، یک جوری نگاه می کنی که انگار بار آخر است، مهربانترک می شوی و نم اشکی هم حتی...

دو سه ساعت که می گذرد؛ "دیلیوری" تکانم می دهد. روی صفحه نمایش نوشته است:" پیام شما ارسال نشد! مجددا ارسال کنید"... و انگار یکی کنار گوشم می گوید: قرار بود یک بار و نه بیشتر...

دوستش دارم... که گاهی اینطور به یادم می آورد که فقط خودش و اول خودش و همیشه هم خودش... بعد دیگران...!

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم فروردین ۱۳۸۸ساعت 0:9  توسط مسعود يارضوي  | 

خون و آرمان

دوست دارم یک جریانی را که خیلی توی فکرم نزج گرفته برایتان شرح بدهم و البته نمی دانم که موفق به گفتن اصل حرفم می شوم یا نه...؟! خب سخت است دیگر. اهل زدن یک وبلاگ دیگر هم نیستم که بخواهم اینجا رسمی تر باشم و آنجا خودمانی...

بهر حال امیدوارم ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین ۱۳۸۸ساعت 21:18  توسط مسعود يارضوي  |