عبور

ما مشك رنج‌هاي انقلاب را به دندان كشيده‌ايم و دست و پا داده‌ايم، اما رهايش نكرده‌ايم

اگر دل دلیل است

ــ دو هفته قبل از جلسه‌ی اخیر آقا با دولتی‌ها؛ مطلب را برای رفقای الف ارسال می‌کنم. "چرا رهبری از احمدی نژاد تعریف کردند؟"...

بچه‌ها منتشر نمی‌کنند. (همان دو هفته قبل از دیدار آقا با دولتی‌ها)؛ می‌گویند: کار نمی‌کنیم. سوژه روز نیست.

می‌گویم: برادر من سوژه روز نیست. ولی ضرورت مفهومی است.

می‌گویند: نه... و یادداشتم کار نمی‌شود تا اینکه به دیداری که گفتم رسیدیم و آقا از دولت تعریف کردند.

بچه‌های الف چند روز بعد مطلب را کار می کنند و یکیشان هم یواشکی می‌گوید "ببخشید".


ــ دو هفته قبل از همین روزها؛ به رئیسمان می‌گویم: بیایید یک پرونده رسانه‌ای برای کوچک‌زاده، رسایی و باهنر باز کنیم و بپردازیم به مواضعشان از زمان انتخابات تا حالا... که چرا این همه تناقض دارید؟!

می‌گوید: نه... سوژه روز نیست.

چیزی نمی‌گویم.

و حالا که گندکاری می‌شود و یک تعدادی! نامه‌ی حمایت از مرتضوی و زرنگ‌بازی‌های دولت علیه قانون و مجلس را امضا می‌کنند و از قضا کوچک‌زاده هم رسماً می‌گوید که این نامه را امضا کرده و به این امضا هم افتخار کرده؛ آدمی مثل من فقط دلش می‌گیرد و دم نمی‌زند.


ــ سه هزار سال قبل به رفقای فرهنگی‌ام می‌گویم: اینها "اپوزیسیون فرهنگی‌اند"... تا می‌توانید رویشان آتیش بریزید... اینها دستور کارشان براندازی از درون است. کارهایشان هم غیر قانونی نیست اما در مرز قانون شکنی و دین شکنیست... (و این خطرناک‌تر از قانون شکنیست. مثل تظاهرات سکوت که از اغتشاش خطرناک‌تر است!)

می‌گویند: حالا اساساً ما سر واژه‌ "اپوزیسیون فرهنگی" بحث داریم! (این حرف یعنی اینکه قبولش نداریم!)

چیزی نمی‌گویم.

سه هزار سال بعد!... یعنی همین روزها؛ نیکی خانم (همیشه دوست داشتم و دارم که یه اسب داشته باشم که اسمش نیکی! باشه.) پیرمرد 80 ساله را می‌کشد در بَر... بعد هم هیچکس جرأت نطق کشیدن ندارد.

که آخه نمک نشناس‌های بی‌شرف... بگذارید اول شهدایمان را از میان آب‌های خلیج فارس و بیابان‌های شرق سیستان و زمین‌های مرزی عراق بیاوریم و تشییع بکنیم؛ بعد با این کارهایتان حمله کنید سمت باورهایی که اگر نبودند همین الآن اسمتان به جای شرق؛ الشّرق بود و به جای نیکی؛ ام خالد با هفت، هشت،‌ ده تا بچه دورگه عراقی ـ ایرانی.

خب معلوم است که وقتی هوا را ابرهای سفید و سرد و در هم کشیده اشغال می‌کنند؛ چند ساعت بعد برف می‌بارد. فهمیدن این خیلی هوش و ذکاوت می‌خواهد؟!


ــ 25 هزار سال قبل، به بچه‌های یک تشکل دانشجویی گفته‌ام که من یکی هیچ تمایلی برای مشورت دادن به شماها ندارم. یکی از دلایلش هم اینست که تلاش عمدی و غیر عمدی‌شان برای ارتکاب به اشتباه واضح است و جدای از آن، روشی هم که برای مشورت گرفتن از یکی مثل من دارند روش غلطیست. ضمن آنکه برخوردهایشان هم در مقاطع دیگر، با من اصلاً مودبانه نبوده است. (و البته این هم فراموش نشود که هرکس از مسعود یارضوی مشورت نگیرد ذنب لایغفر مرتکب نشده است. ارض خدا که کم مساحت نیست! این را همه در جریان باشند.)

25 هزار سال بعدش!، صحبت‌های یک عده‌ایشان سر از بی‌بی‌سی و بالاترین و غیره درمی‌آورد. کلی هزینه به نظام و کشور و ... تحمیل می‌کنند. بعد بچه خوبهایشان می‌روند روی وبلاگهایشان می‌نویسند: "خوشحالیم که ابوذر کنار ماست".

نه برادر. یک ابوذر که هیچ. ده تا ابوذر هم کنارتان باشد کارتان همین است که دیدید. نکته‌تان هم آنجاست که سراغ نقطه اصلی عیوبتان نمی‌روید. یعنی به عبارت دیگر... توی زمین فوتبال، افتاده‌اید دنبال اینکه به دروازه سوم گل بزنید.

ضمن اینکه اشتباه نشود. من، مسعود یارضوی(ابوذر)، بودن خودم را در کنار دیگران فقط به معنای رفاقت قبول دارم نه به معنای قبول کردن اخذ هر موضعی و تایید هر اقدامی.

و این هم اصلاً لازم به گفتن نیست که من با 75 میلیون ایرانی هم رفاقت دارم.



حرفی از هزاران...

حالا متوجهید چرا گاهی وقت‌ها دل یک آدم می‌تواند یک عالمه بگیرد و آن آدم نمی‌تواند حرف بزند...؟!

حالا می‌فهمید چرا مجبورم برای گفتن حرف‌هایم، وادی لفّافه را انتخاب کنم...؟!

به دعای خوب و بدهایتان نیاز دارم.


+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور ۱۳۹۱ساعت 13:9  توسط مسعود يارضوي  | 

برای جنبش دانشجویی؛ مقاماتش!، مسئولانش و اعضایش

ــ یک نفر اگر توی این دنیا می‌فهمید من چقدر جنبش دانشجویی و بچه‌هایش را دوست دارم خوب بود...!

از آن معجزه‌خواه‌تر ولی اینست که یک نفر پیدا بشود که بفهمد من، مسعود یارضوی، چقدر به قابلیت‌های این جنبش اطمینان دارم.

با همه این تفاسیر ولی از آن‌هایی هستم که برای خوب شدن و سالم ماندن کسیکه که دوستش داشته باشم، حتی اگر شده، نیشتر هم به جانش می‌زنم تا تبش قطع شود. استخوان در رفته‌اش را می‌شکنم تا خوب و اصولی جوش بخورد و به زور کتک هم که شده دوای تلخ می‌دهم بخورد تا خوب شود.

راستش را هم بخواهید توی این راهی که پیش روی خودم دارم از ملامت ملامت‌کننده‌ها هم نمی‌ترسم.

و تازه اگر این ملامت‌کننده‌ها دانشجوی معقول و منطقی هم باشند خوشحال می‌شوم و چیزی را به دل نمی‌گیرم.

این توضیح ضروری را می‌بایست می‌نوشتم تا آنهایی که احیاناً نمی‌دانستند کسی جز من از این چیزها برای جنبش دانشجویی نمی‌نویسد، زیاده از این توی حیرت نمانند.

هوای اینجا همیشه آفتابی می‌ماند. ان‌شاءالله...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 10:18  توسط مسعود يارضوي  | 

تنها


ــ مسعودِ تنهایی

ــ soft news هم یک رویه دیگر از هجوم فرهنگی علیه سبک روزنامه‌نگاری در انقلاب اسلامی است!

ــ حلقه انحراف؛ کودن با شمشیرهای بزرگ و آخته...

ــ همه می‌خواهند خوب! باشند. و رئیس جمهور که انتخاب شد، هیچ آسیبی ندیده باشند. و اینکه چرا رهبر مظلوم می‌شود...

ــ مثل احساس علمی که از دست یک سقای رشید روی زمین افتاده است

ــ من خودم هستم. مسعود یارضوی. ولی از عمارها، حبیب‌بن مظاهرها و عباس‌ها دفاع می‌کنم. تا همیشه

ــ مرد که سیگار نمی‌کشد. جز گاهی وقت‌ها که نه می‌تواند گریه کند، نه حرف بزند، نه بنویسد!

ــ نه ابوذر که احساس زمان خوب بودن زبیر! را می‌فهمم. درب خانه علی مظلوم(ع) با شمشیری که حکم گرفته بود توی غلاف بلرزد. زبیر حتما درب و داغان شده بود.

ــ عباس که شمر را در آن عصر مذاکره نکشت چقدر حسین(ع) را دوست می‌داشت.

ــ اطاعت از فرمانده، اطاعت از امام است. لحظه‌ای که می‌خواستیم، برویم گفت. اینجا هم که هستم یک کمین دیگر... چندتا اشرار نامرد! دیگر... یک عملیات دیگر... خدایا یک شهید دیگر...

ــ از دِزموند توتو بدم می‌آید... که مهربان بود. حتی با منحرف‌ها... حتی با اشرار... حتی با دماغ بالا‌ها...

ــ مسعود صحابی رسانه را نمی‌شناسم. ابوذر را می‌شناسم

ــ سمت تو پر از گل‌های پروانه‌ای است با پر از رنگ صورتی... با پر از قاصدک و رشحه‌های نور... دوستت دارم

ــ تکیه به دیوار می‌دهم... زمین‌های زمانه ما چاه ندارد علی جان...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۳۹۱ساعت 11:53  توسط مسعود يارضوي  | 

درباره فیلم اهانت به پیامبر اعظم(ص)

برای یکی از بچه‌ها توضیح دادم که چیزی که وجهه آمریکا را خراب می‌کند یا می‌سازد نه این تله فیلم‌های دسته چندم که فیلم‌های هالیوودیست. یعنی برند آمریکا هالیوود است نه چهارتا کاریکاتور و فیلم و غیره‌ای که چند تا آدم بی‌هویت آنها را خلق می‌کنند. از آنطرف اعتراض کنندگان در کشورهای مسلمان هم عمدتا کسانی نشان داده می‌شوند که نماد اسلام وهابی (از نظر ما) و اسلام شریعتی (به معنای اسلام مساوی با انقلاب اسلامی و جهاد از نظر آمریکا) هستند.

نتیجه هم واضح است دیگر. از کشته شدن سفیر لیبی و تسخیر احمقانه سفارت انگلیس در ایران کسی غیر از همان آمریکا سود نمی‌برد.

درباره تجمع دانشجویی به مناسبت انتشار یک فیلم توهین آمیز نظرم این است که این جریان، کاری که می‌بایست می‌شد نبود. حداقل‌ترین کار بود. حداقل‌ترین کاری که البته کسی هم نمی‌گوید بد است ولی راستش این است که به مرگ گرفته‌اند که به تب! راضی شده‌ایم.

در واقع، این سوال‌ها بر دامن برخی از فعالان مدعی جنبش دانشجویی می‌ماند که اولاً چرا عموماً بعنوان رکن اول واکنش نشان نمی‌دهید و مثلاً در همین ماجرا بعد از سایرینی در سایر کشورها در یک اقدام عادی به صحنه آمدید؟!

دوماً بفرمایید مثلا توهین م.نامجو با ترانه جدیدش به ساحت امام زمان، توهین‌های هر روزه سایت بالاترین به امام هادی(ع)، توهین‌های هر روزه برخی کشیش‌های تندروی آمریکایی به ساحت قرآن کریم و... را چطوری پاسخ می‌دهید؟! (می‌خواهم بگویم برای پاسخ به یک اقدام دم دستی فاقد ارزش باید حساب شده عمل کرد. نه اینکه تمام ظرفیتتان را با یک عملیات فریب دشمن به صحنه بیاورید و در مابقی جنگتان بی نیرو و ساکت باقی بمانید.)

و سوماً به این مهمترین سوال پاسخ بدهید که جنبش دانشجویی ما بالاخره غیر از بیانیه و تجمع و مصاحبه چه خواهد کرد؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم شهریور ۱۳۹۱ساعت 11:58  توسط مسعود يارضوي  | 

روزانه

ــ این روزها، اگر غربتش را منها کنی، خیلی دارد خوش می‌گذرد...

همکارهای خوبی دارم.

 

ــ "شیر دره پنج‌شیر" منم نه احمد شاه مسعود... نمی‌خواااااااام...

 

ــ‌ تازگی‌ها دیگر به همه مشورت نمی‌دهم. خیلی راحت سرم را می‌اندازم پایین و می‌روم.

... دل‌نازک‌تر از این حرفها هستم. عده‌ای هستند که به هر دلیلی خوش ندارند با آدم شهربازی بروند ولی می‌دانند که بلیط این موفقیت و این ورود به شهر بازی را باید از همان آدم بگیرند. جمع آن خوش نداشتن و این دانستن ولی جمع نقیضین است که با خصلت‌های من اصلاً نمی‌سازد.

 

ــ وقت غواصی* نمی‌دانستم این موجود "فرعون خلیج فارس" است. هیبت و طرز برخورد عجیب و خاصی داشت که تا حالا ندیده بودم هیچ حیوانی اینگونه در مقابل مهاجم برخورد کند.

در لحظه برخورد نمی‌دانستم که فرعون چندان هم خطرناک نیست. به سمتش که می‌رفتم عقب نمی‌رفت و حتی هیچ واکنش خاصی هم نشان نمی‌دهد. فقط رو به من می‌چرخید و حالتی تقریباً تهاجمی به خود می‌گرفت...

غواصی تنهایی، به نظرم تجربه‌های بی‌نظیری از طبیعت را در اختیار انسان می‌گذارد و البته سبب‌ساز خطراتی نیز هست.

*منظورم از غواصی، شنا در زیر سطح آب با اشنوکر است.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۹۱ساعت 20:2  توسط مسعود يارضوي  | 

می‌سوزد از اشتیاقم!

داره می‌سوزه...


بالاتر از میرداماد... بیمارستان سوانح سوختگیییییییییییییییییییییییییییییی...

refer to my previous post
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 11:26  توسط مسعود يارضوي  | 

ماهی ها

پسر کویر... پسر دریا... پسر ماهی ها... دعواییست خلاصه!

غذا دادن به ماهی ها, زیر آب و در عمیق دریا... می دانم که فقط از خودم برمی آید...

فرمول دارد البته... ظرف دو ساعت کار با اشنوکر (اسنورکلر) را یاد می گیرم, یک نیم ساعتی هم وقت برای فکر کردن و تمام... چندتا کیک می خرم و می زنم به دریا... آقای ناجی از آن ته با بلندگو داد می زند: "شناگر محترم لطفا از محدوده خارج نشید. برگردید". پیش خودم حرف پسرانه ای! تحویلش می دهم و به راهم ادامه.

وقتش می رسد.

کم کم با بازشدن کیک ها دورم حسابی شلوغ می شود. ماهی ها؛ انگاری که یک عالمه مداد رنگی دور آدم شروع کنند به وول زدن, مثل عروسی لات ها می ریزند وسط.

از ته دل حضرت دوست را شکر می کنم که می توانم این لحظه های ناب را تماشا کنم.

ماهی ها دور من جمع شده اند و دارند غذا می خورند. یکی, دو سه تاشان هم می خورند به عینکم. چیزی مثل اینکه یک نفر بیاید شیشه دوربین را ببوسد.

کم کم سر و کله گنده تر هایشان هم پیدا می شود. می خواهم تند تند همه شان را بشمارم. ولی نمی شود.

خدای من, این همه رنگ را غیر از خودت, هیچکس نمی توانست به این هنرمندی روی تن ماهی ها جا بدهد. می خواهم بگویم جلوه نقش خوردن این ماهی های زیبا رئال است ولی می بینم سوررئال است. اصلا کوبیسم است. یک جاهایی هم آبستره. و توازن و تناسب هم که اگر نبود معنای این همه هنرمندی خلاقانه و دیگردوست که درک نمی شد!.

... نمی خواهم خلوت ماهی ها را به هم بزنم ولی بخواهند یا نخواهند فردا باز هم آقا"مسعود" را خواهند دید. حتی با اینکه حسابی سوخته ام و آقای ممحمد نامسلمان! گفته است به شرطها و شروطها می توانی فردا دوباره بروی توی آب.

نمی دانستم ولی مثل اینکه از خواص اشنوکر (کره خر) این است که از یک طرف حسابی باربیکیو می شوی و وقتی می فهمی که شبش را داری توی کوچه پس کوچه ها دنبال پماد سوختگی "کالاندولا" می گردی.

ولی فدای سر ماهی ها... جمال تمام شیطنت های خطرناکی را عشق است که اگر do itشان نکنم حسابی حالم گرفته می شود.

_ اصلا هم مهم نیست که انقدر دوستتان داشته ام که وقت گردشم را وا می گذارم تا لحظه هایم را با شما تقسیم کنم.

_ ضمنن همیشه توی شنا قوانین را رعایت کنید. بخدا خیلی خطرناکه... من اگر از این غلط ها می کنم اولا که شناگر دریا هستم, دوما هم از یک هفته قبل از این هر روز را ورزش سنگین کرده ام که از عهده شنای طولانی بربیایم. تازه اعتقاد دارم باز هم اشتباه کرده ام. یک اشتباه بد و خطرناک/

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 22:9  توسط مسعود يارضوي  | 

کویر دارد از زور بی‌آبی می‌میرد... از بس که جان ندارد

به این نتیجه رسید‌ه‌ام نمناکی خودم و خاطراتم کم است.

دقت کرده‌اید هرچیز قشنگی توی این دنیا هست یک نسبتی با "آب" دارد؟!

تفسیر دریا را شنیده‌اید لابد...؟! یا اینکه مثلاً خیلی‌ها رنگ "آبی" را دوست دارند یا "باران" را...

دقت کرده‌اید 98 درصد آدم‌ها همیشه برای گردش جایی را انتخاب می‌کنند که آب و رودخانه داشته باشد؟!

یا اصلاً همین آقای حسن خودمان... همیشه می‌گوید هر شهری که آب داشته باشد آبادی هم دارد.

هنرمندها هم همینطورند. چند تا هنرمند می‌شناسید بیابان کشیده باشند یا مثلا سال خشکسال را؟!

در عوض فکر کنم همه‌مان یک چندتایی را بتوانیم اسم ببریم که کلی دریا کشیده‌اند و زور صد چندان زده‌اند که باران و بهار را بیاورند روی بوم و به تصویرشان بکشند.

مثلا همین شمال تهران خودمان. به نظر من شمال تهران است چون همیشه جوهایش پر از آب است.

با من هستید هنوز؟! می‌خواهم بگویم واقعا تازگی‌ها به نتیجه رسیده‌ام که "آب" برای احساس یک چیز لازم است و هرچه احساست تب دارد از بی آبیست... بی هیچ تعارفی.

به خودم که نگاه می‌کنم، می‌بینم همیشه از آب دور بوده‌ام. اصلاً شاید یک دلیل اینکه اینهمه شنا را دوست دارم همین عقده‌ایست که از دوری آب و بصورتی ناخواسته روی دل آدمی مثل من جا خوش کرده است.

اما از حق نگذریم یک چیز دیگر را هم باید گفت. جایی که آب کمتر باشد معنای نور بهتر درک می‌شود.

مثلا تابلوهای "ایران درّودی" را دیده‌اید؟! سعی ناکام اما فراوانی دارد در به تصویر کشیدن نور.

و البته هرمنیوتیک عموم کارهایش هم از عمقی مسطح و به اصطلاح من کویری شکل می‌گیرد.

خلاصه این روزها در تزاحم قشنگی‌های "نور" و نیاز پررنگ به "آب" هاج و واج مانده‌ام.

با این همه اما سال‌ها جنگ مسلحانه در کویرهای بی انتها و دوردست از من آدمی ساخته است که هیچوقت تغییر نمی‌کند ولی نیک می‌دانم که جسم سخت را بعد از آتش، گاهی باید به آب انداخت... تا خوب پرداخته شود.

به یاد دیالوگ تیاتر عمو زنجیرباف... "بله بچه‌هااااااا... سر قصّمون از اونجاست که"... دریای خون آقای کویر افت کرده است شدید.

کویر دارد از زور بی‌آبی می‌میرد، از بس که جان دارد...

کویر معنای خشکسال را می‌فهمد برادر... دعا کن خون ببارد.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 16:55  توسط مسعود يارضوي  | 

برگزاری متعهدانه اجلاس غیر متعهدها

"آقا" که در اجلاس "نَم" حرف می‌زنند مثل هواداری که تیمش دارد پشت سر هم گل می‌زند، هِی هوا می‌پرم و هورا می‌گویم. شاید متوجه حسّم نباشید و فکر کنید مثلاً چون دوستشان دارم اینطور می‌گویم. ولی راستش اینست که این هوا پریدن‌ها و هوراهای بلندی که جلوی تلویزیون کشیدم نه از سر این دوست داشتن قشنگ که از سر اطلاعاتیست که به ضرورت اعتقاد و شغلم در جریان آنها هستم.

نه سازمان ملل و نه آمریکا توی خواب هم نمی‌دیدند که آقا این‌گونه بزند سیستمشان را به هم بریزد.

از طرف دیگر، صحبت‌های ایشان در قبال فلسطین، آمریکا و رژیم صهیونیستی هم از نظر من کار متهوّرانه‌ای بود.

اینکه ولی امر مسلمین جهان در مقابل نگاه دنیا و خطاب به آمریکایی‌ها از عبارت پند "خیرخواهانه" استفاده کنند از نظر من که رسانه و سیاست را توی مشتم دارم؛ کیاستی علوی را می‌طلبید که البته مقام معظم رهبری آنرا در وضوح کامل به رخ دنیا کشیدند.

و کلاً اینکه اجلاس غیر متعهدها شاید غیر از صحبت‌های مهم رهبرمان، دستاورد چندان دیگری نداشته باشد. (چه اینکه بازتاب گسترده بیانات ایشان در رسانه‌های خارجی ـ که البته فعلن هم ادامه خواهد داشت! ـ موید همین حرف است)

این را می‌گویم چون می‌دانم وقتی یک نفر می‌نشیند در جایگاه ریاست اجلاس و بعد می‌گوید: "همه چیز باید به نفع انسان! تمام شود"، یا رویش نمی‌شود که از "بیداری اسلامی" بگوید؛ از این صحبت‌ها چیز به درد بخوری گیر کسی نمی‌آید.

طرفه آنکه رهبر ما و البته بان‌‌کی‌مون و مرسی؛ تماماً از بیداری اسلامی و بهار عربی گفتند اما our president به قول کرمانی‌ها در این زمینه "کلام هم نکرد"!. (و البته این نیز بگذرد)

از forign minister هم چیزی نمی‌گویم که با این که دوستش دارم اما حسابی کفری‌ام از دستش. واقعا نمی‌توانم با خودم هضم کنم که عده‌ای به جای نمایش هیبت علوی دیپلماسی انقلاب اسلامی، لبخند‌های ملیح و رفتارهای بی جذابیت دیپلماسی ایرانی را بیشتر می‌پسندند. (و البته از کسانی که زیر دستشان این همه اتباع ایرانی را گروگان می‌گیرند و خبر دستگیری خودشان هم منتشر می‌شود انتظاری غیر از همین ژان‌گولر‌ زدن‌های ایرانی! نیست.)

از امنیت اجلاس و فضای پیرامونی آن هم بعنوان یکی از مردم کاملاً راضی‌ام. خیلی. بچه‌های سپاه و ناجا و البته آممباقر خودمان، شهردار تهران یک ژان‌گولر اساسی زدند این چند روزه توی تهران.

کار فوق‌العاده‌ای که البته به نظرم باید یک تقدیر حسابی از آن بعمل بیاید.

از بچه‌های ناجا خبر دارم که از چند ماه قبل، حضورشان را در چند منطقه مرزی افزایش چند برابری داده‌اند و اینکه فقط نیروی انتظامی برای این اجلاس 7 لایه حفاظتی تشکیل داده است.

فضای تهران هم انصافا امنیتی نشد. هرکس هم می‌گوید دروغ می‌گوید.

در واقع به نظرم حضور بیش از 6 هزار تبعه خارجی در کلانشهری که اسرائیل و آمریکا دلشان غش می‌رود برای اینکه توی آن لااقل یک ترقه بترکانند آنقدرها حساس بود که جا داشت دوبرابر انگلیس در المپیک هم شهر را نظامی کنیم. اما به مدد امام زمان (عج) و با روحیه بسیجی بچه‌های اطلاعات، سپاه و ناجا از راه محترمانه و متمدنانه‌ای گام برداشتیم که باعث افتخار و آبرو شد.

خلاصه که یک اجلاس بود یک "آقا" و خاطره خوشی که از شانزدهمین اجلاس سران کشورهای غیر متعهد در یاد بیش از 6 هزار تبعه خارجی ماند.

+ نوشته شده در  جمعه دهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 14:13  توسط مسعود يارضوي  | 

روز از نو

ــ مثلثی میان ممباقر، دکتر حداد و هاشمی!... کاندیدای پایداری‌چی‌ها هم اگر دکتر حداد نباشد باید بشیند برای خودش شروه بخواند. اصلاح‌طلبان هم که علی‌الظاهر هم هاشمی را دارند هم آممباقر را...


_ آقای مدیر قدیمی را توی فرودگاه می بینم.

دو تایی یک "هوع" می گوییم و از مقابل هم رد می شویم.

... دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی! (و اصولا این از خواص عناصر خنثی است)

 

_ آقای سعید لطف می کنند و A.T.V را توی پیچ می زنند زمین و من هم نقش زمین می شوم.

لورده و زخم و زیلی می شوم. و مثل همیشه بلند می‌شوم و شروع می‌کنم به تکاندن خودم.

 

_ "اونیکس" خان سرکشی می‌کرد روز آخری.

نه چارنعل می‌رفت نه خوب حرف می‌خواند. آقاهه! می‌گفت: با کمربند کتکش بزن.

گفتم: اینجوری باشد، عادت می‌کند. بعد هرکس از راه برسد کتک می‌زند زبان بسته را.

ولی چه فایده؟!. حیوان است دیگر.

آقاهه، یک شلاق محکم که زد روی پای حیوان، جفتکی انداخت و چشم‌‌هایش گشاد شد.

و دوید سمت بیابان... دوتایی شدیم نسیم شبگاهی کویر...

 

_ اصولاً کرمان = گلودرد

 

_ خانم همسایه به مامان گفته است: "این پسر کوچکی‌تان، آقا مسعود که 17، 18 سال بیشتر ندارد..."

به سعید می‌گویم چه دنیای لاکرداری شده که فکر می‌کنند تو از من بزرگتری...

شاید وروجک به خاطر همین با A.T.V زیرم گرفت.

شده‌ام مثل جواد رضویان. که حتی وقتی گریه هم می‌کند، همه فکر می‌کنند، دارد می‌خندد!


+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور ۱۳۹۱ساعت 10:0  توسط مسعود يارضوي  |