عبور

ما مشك رنج‌هاي انقلاب را به دندان كشيده‌ايم و دست و پا داده‌ايم، اما رهايش نكرده‌ايم

          برای آنها که هنوز هم می جنگند و عبور از گذرگاه شهادت هنوز هم نصیبشان می شود ...

این بچه ها را هر وقت ببینی مثل همیشه هستند . مثل آخرین باری که در کنارت بوده اند .

نگاههای خسته شان همیشه آفتاب می خورد بی آنکه خورشیدی در آسمان باشد یا نباشد .

دستهای این بچه ها همیشه می گوید که آنها چکار می کنند . قیافه شان چیزی نشانت نمی دهد .

آنها هنوز هم سنگر می سازند .

چشمان این بچه ها خیلی دیدنیست . وقتی در شهر راه می روند مثل مسافرهای غریب نگاه می کنند .

آنها را دعا کن ... شاید فردا دیگر نباشند .

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آبان ۱۳۸۵ساعت 8:11  توسط مسعود يارضوي  | 

یا لطیف

 انتخابات شوراهایی که در پیش رو داریم یک نتیجه ی خیلی شاخص و البته عقلانی خواهد داشت و آنهم مشخص شدن ارزیابی مردم از نتیجه ی عملکرد شورای شهر فعلی کرمان است .

این روزها سوالی که خیلی به گوش می رسد همینست . " نظرت چیه ؟ "

تجربه های انتخاباتی من می گوید اظهار نظر سیاسی ها  در این زمینه بی اثر است و کسی مثل من اگر بخواهد کارنامه ی شورای شهر اصولگرای کرمان را از منظر خود به ورطه ی نقد بکشد باید منتظر شنیدن خیلی چیزها از زبان دیگران باشد . با این وجود امیدوارم انتخاب مردم در کنار صندوقها خردمندانه باشد که هست ...

البته آنچه که بیشتر برای آن امیدوارم و تمام تلاشم را برای آن بکار می گیرم انتخاب شدن کاندیداهایی است که اهل خدمت واقعی و عدالت باشند . به نظر من کاندیداهای شورای شهر باید اهل پاسخگویی باشند و البته به میزان چند برابر اهل خدمتگزاری . خدمتگزاری از آن نوع که مردم هر روز شاهد اثراتش باشند .

آرزو می کنم نتیجه ی این انتخابات باعث فزونی اعتماد مردم به خدمتگزاران شود ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان ۱۳۸۵ساعت 13:25  توسط مسعود يارضوي  | 

یا لطیف

شحنه ها تمام کوچه های این شهر را دنبال یک نگاه گشته اند ...

  انگار در این خیال جستن یک انسان حماقت بود ...

باز هم صبح می شود .

مردم تمام شب را آسوده خوابیدند ...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۸۵ساعت 13:9  توسط مسعود يارضوي  | 

روزگارم دیگر غریبه نیست ٬ یعنی دیگر نمی تواند برایم غریبه بازی در بیاورد .

آنقدر برایم خالی بست که دیگر تمام قصه هایش را یاد گرفته ام .

الان که فکر می کنم انگار می شد خیلی وقت پیش رفاقتش را بی خیال می شدم .

تمام حرفهایش دروغ بود ...

باز هم می شود به فردا فکر کرد . آنسوتر از این دنیا حتما کسی هست که ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۸۵ساعت 12:29  توسط مسعود يارضوي  | 

مصاحبه ي من با ايسنا در مورد وبلاگنويسي ...


مسعود یارضوی نماینده خبرگزاری فارس در کرمان و نویسنده وبلاگ عبور می گوید: یکی از اهداف وبلاگ نویسی اطلاع رسانی است اما وبلاگ نویسان باید ...

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان ۱۳۸۵ساعت 10:32  توسط مسعود يارضوي  | 

یا لطیف

 

 

... و تو باد صبا من درختی در خواب ...

                           که اگر بیایی بهار می آید و من شاید پر از شکوفه می شوم ..

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان ۱۳۸۵ساعت 18:1  توسط مسعود يارضوي  | 

و اینهم وصیتنامه ای از یک شهید ... آنهم ۱۸ سال بعد از جنگ .

یکی از همانهایی که گذر پرشتاب لحظه ها هم نمی تواند گمشان کند .

همانکه ۲ روز پیش از پروازش نوشتم .

 

وصيت‌نامه يك سرباز گمنام امام زمان

                                         براي رضاي خدا گام بر‌داريد

خبرگزاري فارس:‌ تا 2 روز پيش كه زنده بود كسي نمي‌دانست به حكم رضاي خدا و سربازي امام زمان همچون شير در بيابان‌ها زمين را از لوث وجود اشرار پاك مي‌كند. ديروز خبر شهادتش را شنيديم و امروز وصيت‌نامه‌اش را خوانديم و ديديم كه شهيد«‌حميد فضلعلي» جز به رضايت خدا به چيز ديگري فكر نكرد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آبان ۱۳۸۵ساعت 14:0  توسط مسعود يارضوي  | 

یا لطیف

               بنویس شهید و بعد برو سر سطر ...

و باز هم چند تا  بسیجی برای آرامش من و تو شهید شدند .

یکی از بچه های همراهشان می گفت بعد از اصابت آر پی جی حتی نمی شده بدنهایشان را

جمع کنند .

امشب وقتی تابوتهایشان را دیدم گریه دیگر امانم نداد . کاش من زودتر از آنها رفته بودم ...

( گزارش زیر  یکسال قبل با مدد شهدا رفت روی خروجی سایت  خبرگزاری فارس . امیدوارم خدای عزیز بیش از این توفیقمان بدهد . ) ...

                                 من و تو با خيالي راحت نفس مي‌كشيم

خبرگزاري فارس: چفيه‌ها به زيبايي در بطن باد صد و بيست روزه سيستان مي‌رقصد، هر بيست و سه نفر آرام و بي‌صدا در يك خط، سنگر گرفته‌اند و امتداد نگاهشان يك نقطه را در تاريكي بيابان مي‌كاود. كسي نمي‌داند لحظات بعد سرنوشت چگونه رقم خواهد خورد. ....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان ۱۳۸۵ساعت 19:51  توسط مسعود يارضوي  | 

 

مثلا" کلی به خودمون قول داده بودیم از این به بعد دیگه کار سیاسی تعطیل و فقط درس . اما  نمی شه .

پیش به سوی انتخابات ....

.............. 

به نظر من اگر کرمان یک شورای شهر قوی داشته باشد ظاهر آن از این وضعیت رقت بار خارج می شود . (به خدا مردیم از بس که هر روز چشمانمان به چهره ی زهوار در رفته ی این شهر شاه کشها می افتد .)

 می گویم شورای شهر قوی . منظورم شورایی است که از هیچ بی انضباطی در نظام شهری چشم پوشی نکند . شورای شهر باید برای کارهایش برنامه ی زمانبندی به مردم بدهد و باید نسبت به هر اعتراضی که قشرهای مختلف مردم نسبت به امور شهری دارند پاسخگو باشد .

البته شورای شهر سیاسی هم باشد بد نیست ولی به شرط اینکه قبل از سیاسی بودنش آنقدر کارهای عمرانی در حوزه ی شهر انجام داده باشد که برای بیان خط مشیهای سیاسی خود درد سر کم کاری نداشته باشد .

................

 

دلم می خواست ستاره ام را به تو بدهم ولی نشد .

ستاره می گفت از کنار من نمی رود . به او می خندیدم .

می گفت به مهربانیت شک دارد . به ماه نگاه می کردم .

می گفت تو را دیده که  وقتی به دوستانش نگاه کرده ای و سبحان الله نگفته ای

....ستاره ام دوباره برای من سوسو می زند .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آبان ۱۳۸۵ساعت 9:47  توسط مسعود يارضوي  | 

داستانک

  • کودک با عجله می دوید . با زحمت زیادی او را گرفته بود . قلب پرنده ی کوچک تند و تند می زد . شراره های موفقیّت از چشمان کودک می بارید . به خانه که رسید پرنده ی کوچک را داخل  قفسی آهنی گذاشت و مشغول تماشا شد . وقتی به یاد تپشهای قلب گنجشک می افتاد دلش می خواست گنجشک را آزاد کند امّا حسّی مبهم به او اجازه ی این کار را نمی داد .

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه ششم آبان ۱۳۸۵ساعت 13:44  توسط مسعود يارضوي  | 

یا لطیف

              " امام زمان " تو آشنایی،

                 من غریبه ام ...      

.............

ما رو باش بعد از کلی ذهن سوزوندن اومدیم یه مطلب مثلا" علمی در نقد مدیریتها نوشتیم

که این اخوی کوچکترمان با ویندوز عوض کردنش زد همه ی نوشته های ما رو نیست

و نابود کرد .

بابا هنوز کاغذ بزرگترین وسیله ی نقل نوشته در دنیاست ...

.............

این چند روز تعطیل واسه هرکی هرطور بود به ما که خیلی حال داد . یا خواب بودم

یا کامپیوتر بازی می کردم . اونم با چه تعصبی . لعنتی ، آخ ، نامردا ، بی پدر و ... .

بماند که از یه زیارت امام رضا ( قربونش برم ) افتادم .اما اگه این یکی رو خط بگیرم

بقیه اش بد نبود .

روزی 13 ساعت کار و درس و دانشگاه آدم رو به یه همچین تعطیلیهای نا بهنگامی

نیازمند می کنه .

از جمله ی سایر ثمرات این 4 روز تعطیل آغاز دوباره ی وبلاگنویسی من بود که

امیدوارم دیگه ترکش نکنم .

................

باز تو را ورق می زنم ...

انگار ترانه هایت بیشتر از این می ارزد ...

باوری به نام عشق ..

پسر بچه ای روی تخته نوشت " من " ...

مرگ ، حسرت ، تنهایی ، پرواز و خدا .

باز هم نوشت " من " ...

از این زیباتر آیا می شود نوشت ؟ ...

نترس ، مزرعه مان دیگر مترسکی نمی شود ...

بعد از این دروازه پشیمانی نیست ...

خورشید به تماشای عبور من و تو خواهد نشست .

غمی ناپیدا دوباره به دلم می نشیند ...

انگار ترانه هایت بیشتر از این می ارزد .

...............

امکان داره بعد از این با یه قلم جدید بیام رو وبلاگ . یه وقت تعجب نکنین . آخه مجبورم .

..............

 بگذار باورمان نشود که شهدا زنده اند و مردگان ماییم .

مگر می شود نردبان آسمان را بردارند ؟

تیرهای مستقیم هنوز هم عبور می کنند . قاصدکها می گویند صدای بچه ها همچنان

از پشت خاکریز می آید .

شهدا آنجا ایستاده اند . بیا برویم .

  

+ نوشته شده در  جمعه پنجم آبان ۱۳۸۵ساعت 18:46  توسط مسعود يارضوي  | 

ماه

 یا لطیف

 

دیگر کسی به فکر شام پیرزن نیست . باز هم به معرفت نان خشک ...

............... 

نفسم را قاصدکها با خود بردند و دستانم را تک درخت خاردار حاشیه ی کویر به یادگار

در کنار خود کاشت .

ای کاش ماه دوباره از تب تنهایی خود شکایت نکند . دیگر رمقی برای فریاد نیست .

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آبان ۱۳۸۵ساعت 12:35  توسط مسعود يارضوي  |