عبور

ما مشك رنج‌هاي انقلاب را به دندان كشيده‌ايم و دست و پا داده‌ايم، اما رهايش نكرده‌ايم

روزمرگی (بازنشر)

_ شام می خوریم... سه مرتبه، یک شب، سه نقطه، تهنای تهنا...

چه کیفی می دهد، و با ولع تمام.

انگاری صد سال است غذا نخورده ام.

برای گاه وقت هایی که تصمیم می گیرم رها باشم.

 

_ حاج محسن اول!، توی کربلا به دخترکش، بشری خانم گفته است: بابایی رفتی حرم چه دعایی کردی؟

بشری هم گذاشته و برنداشته جواب داده: دعا کردم برای یه بارم که شده لاک پشتای نینجا رو از نزدیک ببینم.

 

_ حاج احمد گذارش به این طرف ها می افتد و با اینکه خسته است و اینها... ولی با هم می رویم شام.

چه مهمانی خوبی.

از هر دری سخنی و بذله گویی های حاج احمد و صحبت هایش درباره کتاب جدیدش.

و شام هم که البته اگرچه رستورانش ناشناس بود اما به من یکی که حسابی چسبید.

قدم زدن آخر هم تبدیل می شود به سکانس اوج.

دوتایی خیلی راه رفتیم و هوا هم حسابی یاری کرد.  

تهران که هستم، با این که هجرت کرده ام و حرف و کتک نزده ای! هم ندارم، اما دلم برای بچه های روزنامه نگار و وبلاگنویس و شاعر کرمان تنگ می شود.

یعنی منهای خط و ربط سیاسی به نظرم هیچ کجا نمی شود رفقایی به خون گرمی و خوش مشربی قلم بدست های شهر من پیدا کرد.

حالا بماند اینکه شاید با بعضی هایشان یک سیلی هم رد و بدل کرده باشم یا با بعضی هایشان حتی همین الان، مثلاً غیظ! هستیم اما تمام اینها نقیض خوبی های دیگرشان نیست.

 

_ قال المسعود (سلام علی الائمة): کسی که بدون اسلحه نتونه از خودش دفاع کنه با اسلحه هم نمی تونه.

(این جمله رو از من یادگاری داشته باشین. به دردتون می خوره)

 

ــ من نمی فهمم چرا هر وقت می گویند: "فرهنگ و هنر"، همه فی الفور یاد خواننده ها و بازیگرها می افتند. البته گفته باشم ها... تقصیر حاج عزت و سایر رسانه هایی است که دانسته یا ندانسته فکرشان همینی است که اشاره کردم.

یک جوری رفتار می کنند که انگاری مثلاً ایثارگری، شهادت خواهی، خط نوشتن، نقاشی کردن، فلسفه پژوهی، کتاب نویسی و ... اصلا و ابدا جزو فرهنگ و هنر این مملکت نیست.

خدا نبخشدتان که دارید نسلی را تربیت می کنید که در حالت خوشبینانه اش، با فرهنگی در تعامل است که نصف بیشتر و البته مهمترش را امثال شماها! منها کرده اند.

تازه کار دشمن را هم دارید برای "ملت سازی" راحت می کنید.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 11:0  توسط مسعود يارضوي  | 

لحظه

_ آسانسور می رسد به طبقه خودمان. بچه بی تربیت همسایه دارد خِرچ خِرچ گوجه سبز می خورد و تمام لب و لوچه اش سبز شده است. و همینجوری به من دارد نگاه می کند.

نمی دانم تا به طبقه خودمان رسیدیم به چند تا چیز فکر کردم. 10 تا، 16 تا یا شاید هم کمتر...

می روم که از در بروم بیرون. به خانم همسایه می گویم: "خسته نباشید" و بعد به این فکر می کنم که چه ربطی داشت؟!

ربطش را نمی فهمم. ارتباط تولید ملی با برخی دلخواسته های کوچکم را می گویم. اینکه بالاخره باید از پوره سیب زمینی با میگوی K1 که خیلی دوستش دارم بخاطر تولیدات میهنی بگذرم یا نه.

راستش این است که من هیچوقت حاضر نشدم بخاطر واکنش اگرِسیوِ برخی رفقای تندرو!، مصرف هر از گاهی کوکاکولا را کنار بگذارم اما بخاطر حمایت از تولید ملی حاضرم، دیگر این کوفتی را نخورم.

ولی مسئله اینجاست که استثناً معده و مذاقم علایق زمینی دارند و همیشه دلم می خواهد غذاهایی بخورم که معده ام از چشیدنشان تعجب می کند.

و فعلا هم بعد از غذاهای چینی اژدهای طلایی، غذای استثنایی گفته شده دلم را برده است.

بی پدر گران هم هست ولی درد خوردنش نه به خاطر قیمت که به خاطر عذاب وجدانی است که بابت مصرف برندهای خارجی دارم.

البته کلاً عذاب کشیدن هم چیز خوبیست. مثل درد زانو که یک چند وقتیست دارد عذابم می دهد.

هفته قبل، وقتی داشتم بند کفشم را می بستم آقای زانوی راست، برای دومین بار طی دو ماه اخیر قفل شد و مثل تیر خورده ها افتادم روی زمین.

درد کهنه ای است البته که با آپدولیا چاگی هایی! که همیشه توی پیاده رو نثار درخت ها و کبوترها می کنم، انگاری نمی گذارم خوب شود. و یا شاید مال این باشد که همیشه مثل موتور کیپس از پله ها می دوم پایین.

دیروز داشتم از پله های خبرگزاری می دویدم پایین، به یکی از بچه ها می گویم: سلام!. نگاهم می کند و می گوید: "سلام و کفتر".

بی تربیت!

تازگی ها برای کفترها زیاد کمین می زنم. یعنی اگر بشود یک کبوتر را توی هوا بزنم، لیست افتخارات تکواندویی ام! کامل می شود.

کلی هم تلاش می کنم.

کبوتر بیچاره هراسناک از روی زمین می پرد و آقای حمزه می زند زیر خنده. به حمزه می گویم: اینکه کبوترها توی ایران بر خلاف ممالک خارجه نمی شینند روی زمین تا با آرامش دانه ای برچینند و غیره تقصیر آدم هایی مثل من است.

ــ فقط بیش فعال ها اصحاب عشق می مانند.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 11:15  توسط مسعود يارضوي  | 

اشاره

آقای دکتر پورابراهیمی عزیز

سلام

دیده ام که اخیراً با فوتبالیستهای مسی عکس یادگاری گرفته اید و البته زمزمه هایی هم منتسب به شما شنیده ام که گویا قرار است فراکسیون بازار سرمایه در مجلس جدید و البته با محوریت شما شکل بگیرد.

چه کارهای قشنگی. و البته از شخصیت اکتیوی مثل شما انتظاری هم جز این نبود که بر خلاف رویه غلط بسیاری از سیاسیون کرمان، نشاط و انرژی کار و خدمت را در همین روزهای اول به تصویر بکشید و کام آنهایی که به شما رأی داده اند را شیرین کنید.

اما چن تا نکته هم وجود دارد که احساس کردم همین اول فصل درو باید به شما بگویم.

در واقع این احساس، هم به آن جهت است که همواره اعتقاد داشته ام انتقاد کارا، انتقادی است که اول کار گفته شود و هم از آن رو که بین من و همه مردمی که دوستشان داریم عهدی هست و آن اینکه اینجا و روی وبلاگ عبور، حرف در گوشی با کسی نداریم.

صحبت اول این است که به نظر من قبل از آنکه با فوتبالیست های مسی عکس بیاندازید بهتر بود با خانواده های عزیز شهدا و بچه های محروم پایین شهر چند تا عکس مشتی می گرفتید و با آنها خوش و بش رسمی می کردید. بعد می رفتید سراغ فوتبالیست ها و غیره.

نیک می دانم که شما، خود هم با ارزش ها و دفاع مقدس همراه بوده اید و لذا اینطور نتیجه می گیرم که این همراهی اگر در روزهای اول نمایندگی تان، در قالب احترام به خانواده های شهدای خوب کرمان و البته برخی خانواده های محروم شهر جلوه گر می شد، بهتر بود.

صحبت دوم هم درباره همین فراکسیونی است که می خواهید تشکیلش بدهید.

کار خیلی خوبی است. حبذا...

ولی می خواهم بگویم اگر بخواهید از همین اول کاری حرف هایی بزنید که مایی که شاگردهای اقتصادی تان بوده ایم، درکشان برایمان سخت است چه برسد به مردم!؛ هوای روزهای آینده مجلس نهم برایتان کم کَمَک ابری خواهد شد.

عرضم این است که باید مردمی سخن کرد. منظور هم البته ساده گویی نیست، که مراد، گفتن از دغدغه های روز و ملموسی مثل "گرانی" است نه چیزهایی مثل سرمایه و بورس و ... که اگر درست گفته باشم در درجه چندم اهمیت هم هستند.

در واقع آقای دکتر، من هم به همراه تمام این مردم خوب و نجیبی که می شناسیمشان، به شما رأی داده ایم که اولا در سایه ولایت به پیشبرد انقلاب بیاندیشید و ثانیاً از خودمان باشید.

از خودمان باشید هم یعنی اینکه دغدغه های ما در کنارتان پر رنگتر از چیزهایی مثل بورس و سرمایه و فوتبال و غیره باشد.

نکته سوم هم اخذ مواضع مصرّحی است که از چون شمایی انتظار می رود. بیداری اسلامی، مبارزه با انحراف، روشن سازی پیرامون فساد سه هزار میلیاردی، انتقاد مشخص از برخی کم کاری های مدیریتی در استان کرمان و البته توجه به محرومیت خاص در برخی نقاط شهر و استان کرمان از جمله مفاهیمی است که فکر می کنم همه ما دوست داریم، آنها را در مواضع شما "پر رنگ تر" ببینیم.

همین.

والسلام علی من التبع الهدی

با تقدیم احترام حضور استاد خوبم.

مسعود یارضوی

 

پانویس: محمدرضا پورابراهیمی، یکی از دو نماینده منتخب مردم کرمان برای مجلس نهم شورای اسلامی است.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 12:2  توسط مسعود يارضوي  | 

مسعود نویسی

توی چند وقته ی اخیر، دوتا از دوستان خوبم لطف کردند و روی وبلاگ های قشنگشان درباره من هم چیز نوشتند.

این من نویسی درباره آن تقریرات است:

یکم: حاج احمد خودمان

حاج احمد هم مثل همیشه لطف دارد به من. ضمنا وقتی یکی در مورد آدم چیزی می نویسد، به نظر من کیفیت نظرش واضح تر گفته می شود.

البته آن حاج احمد خوش قلب و رزمنده ای که من می شناسم، طبیعی هم بود که حتی در مورد بدتر از من، همین قدر خوش قلب محور بنویسد و بیاید روی شعله پوش تفنگ همیشگی همراه من، گل بگذارد.

یادداشت حاج احمد البته دو تا نقطه اجازه هم داشت که من کنارشان تیک و توشیح می زنم. تیک اولی که برایش می زنم این است که حاجی فکر کرده من دانشجو هستم. در حالی که فعلا اینجوری نیست. یعنی شاید سال بعد و هنگامی که شکوفه های گیلاس دوباره پیدا می شوند!، باشم اما الحال نیستم.

تیک دوم هم اینکه حاج احمد در آخر گفتارش، نوشته من از احمدی نژاد دست کشیده ام. نکته درست ولی این است که من هیچگاه احمدی نژادی نبوده ام که حالا بخواهم دست از او بدارم.

من سال 84، به ممباقر رأی دادم و از همان اول هم به احمدی نژاد و یاران نزدیکش انتقادات جدی را وارد می دانستم و این را هم رسما و علنا گفته و نوشته بودم.

توی تیک ناخوانده سومی هم مثل همیشه به رئیس جمهور عزیزمان!، یعنی آقای حاج احمد عزیز و همه همرزمان و همسنگری هایش ابراز دوستی و خشوع می کنم.

یادداشت حاج احمد اینجا است.

 

دوم: آقای حمزه ی لعنت ا...

حمزه خان ما مدرک کارشناسی ارشد هوش مصنوعی اش! را گرفته (این بچه از همان اول هم همه چیزش مصنوعی بود) و البته لطف کرده و از من کوچکترین هم در آخرین پست وبلاگش تشکر کرده است.

البت راستش این است که به نظر من وزن و قافیه نوشتاری کم داشته که از من هم نام برده وگرنه من از این عادت ها ندارم که برای درس خواندن بخواهم به کسی کمک بدهم. ضمن اینکه کلاً هم نمی فهمم در کجای گرفتن مدرکش موثر بوده ام.

دلیلی واقعی تری هم اما دارد این دوست داشته شدن من توسط آقای حمزه.

آن هم اینکه جنایت وقیحانه ای را که در تهران مرتکب شد، چون می داند هیچوقت از یادم نمی رود؛ خواسته یکجورهایی لاپوشانی اش کند.

دعوتش کرده بودم شام که نیامد و قالم گذاشت.

و من هم از شما چه پنهان اینجور وقت ها انقدر عصبانی می شوم که حتی توی درگیری و کمین هم کسی مرا اینطوری به یاد ندارد.

اما خلاصه که من هم مثل همه برای این بچه شرّ آرزوی موفقیت می کنم و دوست دارم ان شاء الله خبر دکتر شدنش را مثل همه شما روی وبلاگش بخوانم.

اینجا هم می توانید یادداشت حمزه را ببینید.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 10:14  توسط مسعود يارضوي  | 

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هائل...

_ چه روزهای قشنگی و سختی...

ولی چه قشنگی...!، تلخ و جانکاه و چه سختی که نه مثل همیشه.

دارم این روزها به فضل خدا تمام حرفهایم را می زنم. یعنی دیگر توی روزهای سیاسی ام، غیر از دلگیری حرف مانده ای نمانده.

از آقای دولت بگیر که بر سر شاخه نشسته و بُن می برد تا امنیت و هجوم نرم و زبان گشایی های آل نهیان و آل اوباما. و البته غمی که آوازه خوانی های خاله شادونه روی دل همه مان گذاشت.

از این همه دلگیری البته مثل همیشه شکایتی ندارم و خدا اگر قبول کند به دلیلی که خودش می داند شاکر او هستم.

ولی آدم بی شکایت که بی دغدغه نمی شود، می شود؟!

این روزها را خوب می دانم که توی کمیسیون تلفیق مجلس چه گذشته است؟ و مثل همه شما اینکه رئیس جمهور فلان جا درباره عاملان گرانی ها چه گفته و غیره...

و اینها را هم خوب تر می دانم که آمریکا بعد از 10 سال بالاخره توانست گواهی تاراج افغانستان را به امضای کرزای برساند و عجب آنکه بعد از 10 سال هم فتنه ای مشابه سال 78 در کشور رخ می دهد و در کنار حکایت غریب این 10 سال به 10 سال ها، آقای باهنر هم هست که دارد توی مجلس برای حاج علی آقای لاریجانی، رأی جمع می کند و رأی جمع می کند و رأی جمع می کند.

از محمدباقر قالیبافی می دانم که همین الان بهتان بگویم حتی اگر رأی من هم برای سال ۹۲، او باشد اما اطرافیانی که دور خودش جمع کرده؛ اگر آممباقر قاپ کابینه را احیاناً بدزد؛ می دهند در یک تسویه حساب سازمانی، حق همه ما بچه بسیجی ها و حزب اللهی را بگذارند کف دستمان.

و یا این آقای دادالله! کوچک زاده، که یا ناسزا می گوید یا وکیل الدوله احمدی نژاد می شود و یا تأکید می کند که وقتی رئیس جمهورش گفته مجلس در رأس امور نیست، "حرف درستی هم زده". و شاید دیگر مهم نیست که امام ما بود که تأکید داشت مجلس در رأس امور است.

پراکنده گویی نمی کنم.

اینطوری می نویسم که دستتان بیاید ماجرا چیست و آن ملغمه ای که بعضی ها جرأت کرده اند و از آن حرف زده اند، فقط یک گوشه اش همین می شود که نوشتم.

و همین دیگر...

فکر می کنم توانستم یک جورهای مبهمی بگویم که این روزها کارم سخت تر است و اگر دعای شماهایی که دوستتان دارم همراهم نباشد؛ کارم از این هم سخت تر می شود.

این گزارش ها را هم خواستید، بخوانید: + + + + +

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 12:53  توسط مسعود يارضوي  | 

رها

 

ــ همیشه از نگاه تو، با تو عبور می کنم...

 

مسعود نوشت: اینکه اسم وبلاگت را توی ترانه محمد اصفهانی و یا کنار یک تابلوی نقاشی می بینی، حس قشنگی دارد. حسّی آنقدر قشنگ که آدم را تشویق می کند برای نوشتن و رها شدن. (البته نیست حالا بعضی ها خیلی متوجهن چی دارم می گم؟! )

 

ــ پانویس ۱:

 بعضی ها کلاً عوامند. هِچی نَوَفَهمن. مثل بعضی ها.

تازه بعضی های دیگر هم هستن که دیگه خیلی اوت تشیف دارن. یعنی هرچی خرج می کنی که یه چیزی بریزی تو کَلَّشون بازم همون خر سیاه و راه آسیاب. نه کمتر و نه بیشتر.

 منظورم اینه دنبال مخاطب هنر فهم می گردم. خسته ام از اینهمه بعضی های مختلف و جداگانه ای که تماماً قضاوت هایشان یکسان است و در واقع با اینکه بعضی هستند اما یکی بیشتر نیستند.

مرگ بر بعضیا ضمنن (مثل حاج محسن). بدم ویاااااااد...

 خب منم عصبانی می شم گاهی وقتا. تازه، عزا گرفته بودم که آقای سعید و آقای حمزه (لعن) رفتن که محمد زنگ زده که با کازیموتو دارن می یان اینجا. لذت... به قول افصهونیا: جادووون خالیِس.

 البته انقده خوشحالم که شماها نمی تونید با من شریک باشید که نگو...

 آقای حسن لطف دارن. می فرما اَن: من و تو و حمزه سه تفنگداریم. بهش می گم: نخیر. شماها دو تفنگدارین. منم احتمالا نوکرتونم. (از دست این آقای حمزه، از کار و زندگی بازم کرده که یالا مدارک جاگذاشتمو می خوام. تازه وقتی ام پست کردم واسش، مرتیکه ... -از علی مطهری یاد گرفتم!- زنگ زده فحش می ده. حقت بود همه رو می ریختم تو شومینه حمزه خان، حالت جا بیاد)

 شاید به این می گویند استراحت ذهن.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 19:3  توسط مسعود يارضوي  | 

هایکوهای بی وزن

 

ــ حامد کرزای افغانستان را دو دستی تقدیم آمریکا کرد، رفت (تقدیم به همه آنهایی که طرفدار رابطه با آمریکا هستند. از جمله بابای مهدی و فائزه)

 

ــ مسعود گفت: خدایا تو رو خدا (چه باحالند این تکیه کلام های گاه گداری من ـ از نظر خودم!)

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 11:46  توسط مسعود يارضوي  | 

جنگ ما را لایق خود کرده بود

پرده اول: یکی از خاله های پدر یک خانه قدیمی بزرگ داشت. آنقدر بزرگ که خبر "می خواهیم برویم به خاله سر بزنیم" برای من، مساوی با کلی گشت و گذار و فوضولی بود و لذا یک مژده بین المللی به شمار می آمد.

واقعیتِ بیشتر، این بود که خاله اینها، توی حیاط خانه بزرگشان یک اتاق کوچک داشتند که تویش یک کمد گنده بود با کلی مجله!.

پرده دوم: بچه که بودم و البته ان شاءالله تا همیشه، عشق فیلم های جنگی بودم و هستم.

(ربط پرده اول و دوم!): صفحه های خاک گرفته آن مجله ها پر بود از تصاویر رزمنده ها و امام و زخمی های جنگ و اسلحه و اینها.

یعنی برای من که توی تمام کودکی ام کیهان بچه ها برایش خوانده بودند یا کتاب های کتابخانه بابا و عمو را ورق زده بود، این اتاق خاک گرفته و مجله های عکسدارش که از قضا محتوای مورد علاقه من را هم داشتند؛ یک گنج محسوب می شد.

چه ساعت های زیادی که همه توی خانه خاله دنبال من گشته بودند و من مشغول ورق زدن روزنامه ها و مجله های توی آن اتاق خاک گرفته بودم.

سواد نداشتم. ولی عکس های رنگی آن مجله ها، صفحات کاهی اش و تصاویر نابی که ذهن جنگ زده من خیلی باهاشان ارتباط برقرار می کرد؛ همگی بهانه های خوبی بودند برای علاقه های بچه شرّی که راحت اسیر مغناطیس آن مجله ها بشود.

تصویر یک شهید که به صورت افتاده بود روی زمین و خون اطرافش را گرفته بود، نگاه ها و اخم های قشنگ امام(ره)، تصویر چند تا خانم چادری که تفنگ به دست گرفته بودند و تصاویر جوان های ریشویی که همه شان شباهت به دایی علی! خودم می دادند و روی لباسهایشان یک کاغذ پلاستیکی چسبیده بود که شکل تفنگ رویش بود و ...

و این تمام ماجرا نبود.

از خانه خاله که برمی گشتیم، قرار همیشگی ام این بود که هرچه توی آن مجله های همسان دیده بودم را برای خودم می ساختم.

می دانم باورتان نمی شود ولی گاهی با علی و بچه های خاله زری که بازی می کردیم، می گفتم بیایید دور هم بشینیم، شماها می شوید خواهر و برادرهای شهید، من هم می شوم همرزم شهدا که آمده ام اینجا برایتان خاطره بگویم.

گاهی با پشتی های مهمانخانه هم سنگ قبر و بهشت زهرا درست می کردم و هنوز هم گاهی پس گردنی های مامان را با خودم یادآوری می کنم که با دیدن من که نشسته ام کنار پشتی ها، حسابی عصبانی می شد و از مهمانخانه بیرونم می کرد.

بابا را کچل کرده بودم که من هم از اینها! می خواهم. بنده خدا هرچی هم سعی می کرد نمی توانست منظور مرا از توصیف آن چیزهای پلاستیکی شکل دار که توی مجله دیده بودم رزمنده ها می چسبانند روی پیراهن هایشان بفهمد.

و البته بعد از مدتی که یک بار با بابا از کنار پایگاه بسیج محله مان رد شده بودیم، بابا منظورم را فهمید و یک روز یکی از همان ها را از توی اداره برایم آورد.

البته آنی که من داشتم مثل پاسدارها شکل تفنگ نداشت اما بجایش عکس امام در حال لبخند زدن، تویش بود.

توی آن همه مجله یک عکس هم بود که تا مدت ها و شاید تا همین الان به صورتی غریب توی خاطرم مانده است. یک رزمنده مجروح که روی زمین و روی برانکار خوابیده بود و پارچه سفیدی هم که روی سینه و شکمش پهن کرده بودند قرمزِ قرمز بود.

یک پرستار هم داشت به دست آن رزمنده آمپول می زد.

همیشه با خودم فکر می کردم او هم مثل من که وقتی آمپول می زنم باید قاعدتا داد و بیداد راه بیندازد اما چرا ساکت است؟

و از آن اتاق و آن مجله های خاک گرفته سال ها گذشت و غیر از خاطره های رنگ گرفته ای که نوشتمشان چیزی دیگری برایم نماند تا اینکه...

 

و پرده چهارم: از میان کتاب های خاک گرفته ای که داشتم توی قفسه های خبرگزاری مهر زیر و رویشان می کردم چند جلد قطور آرشیوی توجهم را جلب کرد.

رویش نوشته بود: "پیام انقلاب"...

جایتان خالی...

آن مجله ها، آن عکس های قشنگ، آن همه امام و رزمنده و شهید و آن همه چیزهای قشنگ توی خاطرم که ورق زدن و دیدنشان را برایتان تعریف کردم، همه شان مربوط به نشریه "پیام انقلاب" ارگان سپاه پاسداران بود. (این نشریه گویا دیگر چاپ نمی شود)

نشریه ای که من در حوالی سال های 66 و 67 به یُمن فعالیت جنگ و جبهه ای خانواده پدری ام، تقریبا تمام شماره های آن را در یک اتاق فراموش شده ورق زده بودم.

و باز هم جایتان خالی...

این روزها عموم وقتم در خبرگزاری را با خواندن آرشیوهای "پیام انقلاب" می گذرانم. (و البته احتمالا همچنان هم خواهم گذراند تا تمام بشود.)

تیترها و جمله و عکس های نشریه "پیام انقلاب" حالا دارند به چشم های پسری نگاه می کنند که حدود بیست و چند سال قبل آنها را دیده اما نمی توانسته بخواندشان. و حال وقت تلافی برای هر دو طرف فرا رسیده است.

تلافی ای که اگر قید لذت جویانه اش را کنار بگذاری شاید نیاز چندانی هم به آن نباشد چه اینکه پیام انقلاب توانست با همان محتوا که برای پسر ناخوانا هم بود، کسی را در قاموس خود تربیت کند که به لایف استایلی که این نشریه و بچه های تحریریه آن روزهایش تبلیغ می کرده اند وفادار مانده است و عاشقانه دوستش دارد.

 

پی نوشته:

_ نشستم تمام اینها را نوشتم که باور کنید وقتی آقا به جوان ها می گوید کار فرهنگی بکنید؛ تأثیرش چیست.

جواب تأثیرش را البته شاید اصغر فرهادی، مهرجویی و یا اشرار بی پدر و مادر بهتر بتوانند بدهند...

 

_ چه جالب. من از آن روزها، شکل لوگوی پیام انقلاب توی ذهنم مانده بود. ولی به شکل یک چیز مبهمی مثل یک نقاشی از دور دست.

حالا که دارم پیام انقلاب را نگاه می کنم و می توانم حروف لوگویش را بخوانم، حسّی قشنگ دارم که نمی توانم برایتان بگویمش.

 

_ کلا هم تعجب نکنید. من هیچوقت چیزی یادم نمی رود. می گویند اویسنا هم همینجوری بوده بنده خدا!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 16:27  توسط مسعود يارضوي  | 

وبلاگ تراپی

_ این سه روز تعطیلی خانه سرد و ساکت ما آنقدر دیدنی شد که نگو. عینهو فیلم "دیدار دو همسنگر" لورل و هاردی، کوهی از ظرف و دیس های غذای یکبار مصرف روی هم ریخته شده و هیچکس شاید انگیزه ای برای بیرون بردن آنها ندارد.

صاحب خانه صبح و شب در حال برنامه ریزی است. استخر، دو، تئاتر... اما غیر از خواندن کتاب، ماحصل دیگری گویا ندارند این برنامه ریزی ها.

البته روز آخری شانس می آورد همان صاحبخانه و یک گفتگوی خوب، یک وعده شنای دِبش و البته یک تئاتر خوش ساخت می خزند کنار تقدیر روزش. و تمام می شود.

حالا نعش تمام کتاب ها و روزنامه ها و مجله های خوانده شده افتاده است دور و بر خانه. و کلی فکر که مثل اسب های کورس بهاره راه افتاده اند توی ذهن همان صاحبخانه و هِی می دوند، هِی می دوند و هِی می دوند...

با صدای پیتیکو پیتیکویی که دیگر دارد اعصاب خردکن می شود.

"کوینتین" "پس از سقوط" می گفت: من نمی دانم چطور می شود که احساس دو آدم متفاوت در مورد من یکسان باشد؟!

و همینی که قصه اش رفت، هم با خودش در تمام این مدت فکر کرده بود که چطور می شود احساس این همه آدم متفاوت، در مورد خیلی چیزها، یکی باشد.

و شاید این از اثرات عوام زدگی بود و یا خصلت مفهومی به نام "توده" و از اساس، همان خصلتی که سبب می شود در سال 61 هجری، همه عالم و آدم جمع بشوند و برای تنها شدن پسر پیامبر در دشت تَف... کِل بکشند و شمشیرها را توی غلاف تکان بدهند.

این چیزها البته همیشه به ذهن آقای صاحبخانه قدرت می داد که بیشتر فکر کند و بیشتر بنویسد.

مخصوصاً حالا که پلاک و چفیه را آویخته و غیر از  قلم چیزی توی دستش نمانده بود.

می خندی...؟! فرض کن کابوسی که همیشه می بینی یک هو واقعی بشود و تو بمانی و آن همه اشراری که دارند از توی مگسک های کلاشینکفشان تو را که توی یک گودی بزرگ ایستاده ای، می بینند.

مدادت را بگیر طرفشان و بگو بچه پدرهاتان نیستید اگر شک کنید. ماشه چکاندن سمت من مرد می خواهد.

و خدا هم می بیند...

و خدا هم انگار مثل همیشه در واحه ای از مهربانی و بزرگی و لبخند نشسته است آن بالاهای دوری که هِی نزدیک می شوند و هِی دور و همینطور هِی نزدیک و هِی دور...

"بنده" که شباهت های زیادی دارد حالا به آقای صاحبخانه هنوز هم که گاهی کم می آورد ترجیح می دهد یک گوشه ای قایم بشود و یکجورهایی از هُرم نگاه خدا در برود.

یعنی اگر معادلات بنده درست باشد، خدا هم مثل ماهواره آدم ها را می بیند، پس در نتیجه اگر زیر پلی، پشت دری یا هرجای دیگری را پیدا کردی که خوراک قایم باشک باشد در نتیجه امکانی کودکانه یافته ای که خودت را از چشمش پنهان کنی...

آه که عقل اینها را نمی فهمد.

آقای پسر توی این چند روز 20 مرتبه قلمش را توی دست گرفت که بنشیند چیز بنویسد... "به آنان که با قلم تباهی درد را به چشم جهانیان پدیدار می کنند"... ولی تنها که می شود، خاطره کمین های لو رفته می دود تو فنجان ذهنی اش و اینهمه دلگیری از دست آدم هایی که مسلمان بشنود، کافر ببیند، بُق می کند و مثل بچه طوطی دست آخر کچل می شود و می میرد.

اما توی این هاگیر واگیر معنا، بنده دلش برای "می روم مادر که اینک کربلا می خواندم" هایی که مادر هیچوقت نمی خواند تنگ شده است... چون اگر می خواند چنان با لنگ کفش حساب آقای بنده را می رسید که می بایست با یک بادمجان درست و حسابی کاشته شده زیر چشمش عازم سفر کربلا بشود.

راستی ما که بسیجی مانده ایم ولی نیامدی آقای یوسف... خوب حواست هست...؟!

آقای یوسف گمگشته... این همه شب سرد که هنوز هم گاهی درد می کنند را با خودمان گاری کش نکرده ایم که شما آنجا بنشینی و فقط شیخ مفید را دوست داشته باشی.

این همه تنهایی شاید دارد می گوید ما نامفیدیم! آقا...

یعنی حتی به درد سنگر شدن هم نمی خوریم...

نیامدن شما یعنی همین دیگر... اگر می گویید معنای دیگری هم دارد خب بیایید و گوشمان را بکشید و بگویید.

اصلا بیایید یکی محکم بخوابانید تو گوشمان و هیچی هم نگویید.

خلاصه به یک دلیلی بیایید یوسف جان...

که میان این همه "معناهای دیگر" و استعاره ها و ایهام ها تنها مانده ام.

من به هیچکس نمی گویم "جان"، آقاجان... حتی به صندوقدار رستوران سر کوچه که حالا دیگر مرا به اسم هم می شناسد و اینور و آنور در مورد نوشته هایم نظر می دهد.

به شما ولی می گویم "یوسف جان"، که وقتی برای خودتان می بُرّید و می دوزید که این شیعه های ما گنهکارند و چه و چه اند؛ یادتان بیاید که یکی از همین گناهکارها که در دوردست نشسته است مثل حیوان باوفای معروف!، مرام کُش شما شده است و عاشقانه دوستتان دارد.

تا آنجا که وقتی هم حتی می خواهد از خودش بنویسد، قلمش نام شما را روی کاغذ نقش می زند.

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 17:15  توسط مسعود يارضوي  | 

مادر

مردم شهر خون کوفی مکیده اند مادر...

و تو نیک می دانی...

که ما هم مثل پسر عقیل غریب و تنها مانده ایم. و الکوفی لا یوفی...

تو خوب می دانی مادر...

که اگر ما به سرنوشت تو دچار نشویم جای تعجب دارد نه اینکه هر فاطمیه عزادارت باشیم یا نباشیم.

ببخش مادر که رمق فقط برای بازایستادن شمشیر باقی مانده است و نای دیگر نیست...

ببخش مادر...

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 18:37  توسط مسعود يارضوي  | 

روزمرگی

_ یک قراردادی می خواهیم (من و شما) با هم ببندیم. قبول؟

از این به بعد دیگر پرونده کجا می روم و کجا هستم و کجا نیستم را می خواهیم ببندیم. قبول؟

یعنی دیگر هرجا هستم و هرجا نیستم را به ضرورت نوشته های وبلاگی برایتان می گویم و قید اجبار را از کنارش برمی دارم.

وقت این وبلاگ می تواند صرف چیزهای قشنگتری هم بشود شاید...

 

_ این ماجرای دولت گل آقایی وبلاگنویس ها هم مثل اینکه خیلی دارد گل می کند.

خواستم بگویم جواد وکیلی و حاج عبدالرضا شیخ شعاعی و بقیه هم هستند.

ضمنن نسل بعدی ها و بویژه آنهایی که بعد از سه چهار سال که از عمر دولت گذشت یاد وبلاگنویسی افتادند جزو لیست دولتی های ما نیستند.

اینکه خودم هم چکاره بشوم فعلا معلوم نیست.

اما تاکید می کنم که اگر وقت و حالی بود می نشینم پای نوشتنش.

 

_ تهران این روزها چنان هوایی دارد که نگو.

یعنی اینطرف ها باد که می وزد اوضاع خیلی خواستنی می شود.

آنقدر خوب و خواستنی که حتی آدم ترجیح می دهد تمام مسیر طولانی خانه تا خبرگزاری را هم پیاده برود و عشق کند.

 

_ کتاب "نورالدین، پسر ایران" را به یمن تمام شدن کارم توی آی پرس تمام کردم.

تقریباً بهترین کتابی بود که توی مایه نقل خاطرات شفاهی خوانده بودم.

در واقع کلی عامل ناخواسته دست به دست هم داده بود تا کتاب دِبشی از کار دربیاید.

خلاصه من هم مثل آقا، ساعات خوشی را قبل از خواب با این کتاب گذراندم.

حالا هم نقشه کشیده ام برای قفسه کتاب های بچه های سرویس فرهنگ و ادب.

(دارم به این فکر می کنم که از وقتی آمده ام تهران آنقدر کتاب و فصلنامه خوانده ام که نگو... شاید به اندازه 5 سال عمر معمولی ام کتاب خوانده باشم توی این مدت)

 

_ با آقای حسن چاق کرده ایم که رفتم کرمان یک فیلم درست و حسابی را با هم ببینیم.

و با آقای حمزه و آقای فرهاد هم که حرف می زنم دلم تازه می شود.

دوست خوب هم چیز خوبیست ها...!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 16:28  توسط مسعود يارضوي  | 

دولت گل آقایی!

_ دارم توی ذهنم یک دولت گل آقایی و با استفاده از وبلاگنویس های کرمان تشکیل می دهم. چند و چونش فعلا بماند ولی الحال که رئیس جمهورش کسی نیست جز حاج احمد یوسف زاده خودمان و سخنگویش هم وحید قرایی است. البته وحید خان با قبول یک شرط سخنگوی دولت ما می شود و آن اینکه هر شب با هم برویم نوشابه بخوریم تا صبح فردا دسته گل به آب ندهد.

(من هنوز روی دلم مانده که حال این وحید نسناس را بگیرم. مردک توی فلان روز که خودش هم می داند! وقتی می گویم کجا بودی؟ می گوید: "کی؟ من؟ همینجا. خونه. اصلاً بیرون نرفتم که... چه خبر بود؟ اغتشاش بود؟")

این هم که چرا حاج احمد شده است رئیس جمهورمان عجالتاً چون اساسا برای مردم کشورم هیچ چیزی غیر از شادی و امنیت را نمی پسندم و حاج احمد هم رئیس جمهوری می شود از نظر من که با دیدنش احساس شادی به آدم دست می دهد.

(باز دوباره نیایید پرونده سیاسی رو کنید ها!. کلی گفتم)

 تازه. حاج احمد، به گواه سوابق وبلاگش کلی هم سفر استانی و شهرستانی و روستایی بلد است و هم اهل کارهای روشنفکری مثل گردشگری، روزنامه نگاری، تشکیل سندیکای دفاع از مظلومان و از اینهاست.

ضمن اینکه سابقه دفاع مقدس هم دارد و این مسئله رئیس جمهور جدید ما را گل ها چه گل می کند.

البته من خوب هم می دانم که رئیس جمهور شدن حاج احمد، حتی اگر توی فضای طنز باشد یعنی معاون اولی مرتضا دلاوری، یعنی وزیر کشوری سیف الهی و یعنی روی داریه آمدن اسم هایی مثل سام، مهاجری، فرشاد، کریمی، صنعتی و (تمام چپ های خفن استان دوستی های مرعشی و باهنر)...

و تمام اینها یعنی تحویل دو روزه کشور به امارات عربی متحده.

اما خب.

فکر کردن به صورت کمیک، این خوبی را هم دارد که آدم حتی برای لحظاتی هم که شده می تواند با دلخواسته های کودکانه اش شاد باشد و دولتی را تصور کند که رئیس جمهورش همیشه لبخند می زند و پر از آرامش است. وزیر کشورش صبح فردای حضور در ساختمان خیابان فاطمی می دهد کله تمام درخت های کشور را نمره دو بتراشند و همگی دور هم کلی می خندیم. و معاون اولش هم حذف تمام موافقان نظام را می گذارد دستور کار و خلاصه کلاً چنان خوشی می گذرد که مسلمان نشنود کافر نبیند. و همه همچنان از خنده روده بر می شویم...

البته جای آقای حمزه و آقای لطیف کار و حاجی یزدی و غیره را هم توی این دولت گل آقایی کنار گذاشته ام تا ان شاء الله توازن حفظ بشود.

از بابت اسم بردن از چهره های راست در نظر گرفته شده برای این کابینه چپ هم اصلا تعجب نکنید. مخصوصا اینکه توی استان ما چندان بیسابقه نیست که یک اصولگرا به تنهایی با یک جماعت چپ همکاری کند و مثلا برود مالزی!. چه برسد به حالایی که یکی نخواهند بود و چندتا هستند.

حاج احمد اگر رئیس جمهور بشود من مطمئنم حتی با اینکه تمام من و رفقایم دو روزه به دادگاه های استالینی وزارت کشور حاج احمد کشیده می شویم و وزارت فرهنگ حاج احمد هم با مدیریت آقای لطیف کار می دهد خیلی محترمانه تمام رسانه هایمان را پلمب کنند تا حالمان جا بیاید؛ اما افکار عمومی ایران یک حال حسابی می کنند.

برای مردم این خیلی کیف می دهد که رئیس جمهوری داشته باشند که لهجه شیرین جنوبی داشته باشد و همیشه هم که با تلفن با آدم حرف می زند، انرژی مثبت و لبخندش از آن طرف کیلومترها سیم مخابرات انگاری دیده می شود.

و همین فعلا...

لیست اسامی پاستور نشینان دولت حاج احمد را اگر بعد وقتی بود برایتان همینجا می نویسم.

 

پانویس:

امیدوارم کسی ناراحت نشده باشد. هرکس هم شده بگوید اسمش را بردارم و برادرانه از او عذرخواهی کنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 16:30  توسط مسعود يارضوي  | 

برای زخمی که نارنجی پوش می زند

اصغر فرهادی را که نقد می کردم همیشه می گفتم این یارو بالاخره اسکارش را می گیرد و گرفت.

یه حبه قند را توی مشرق نقد کردم عازم سانفرانسیسکو شد.

اینجا بدون من را توی جهان نقد کردم و حالا دارد می رود آمریکا.

حالا شما اینجا و من اینجا.

اگر این فیلم نارنجی پوش را هم که من معتقدم جدایی نادر از سیمین دوم است؛ حلوا حلوا نکردند، هرچی خواستید بگویید.

 

(انتقاداتی به نارنجی پوش + )

 

پانویس:

من فقط قدرت نرم را خوب خوانده ام و در موردش فکر کرده ام. دلیل درست بودن پیش بینی ها همین است و بس.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 15:35  توسط مسعود يارضوي  |