...
اگر ذهن آدمی می توانست پس و پیش رخدادها را پیش بینی کند شاید خیلی از پست های وبلاگ ها نوشته نمی شد!!!
یادداشتم در نقد قِیدار امیرخانی در سایت الف. اینجا
پانویس: مقاله منتشر شده و نشده زیاد دارم. کاملا اتفاقی بود.
ما مشك رنجهاي انقلاب را به دندان كشيدهايم و دست و پا دادهايم، اما رهايش نكردهايم
اگر ذهن آدمی می توانست پس و پیش رخدادها را پیش بینی کند شاید خیلی از پست های وبلاگ ها نوشته نمی شد!!!
یادداشتم در نقد قِیدار امیرخانی در سایت الف. اینجا
پانویس: مقاله منتشر شده و نشده زیاد دارم. کاملا اتفاقی بود.
_ نزدیک سه هفته است که به درخواست رفقای رسانه ای ام، برای "قِیدار" حاج رضای امیرخانی نقد نوشته ام.
نمی دانم حکمتش چیست که هنوز منتشر نشده. آدم این هم نیستم که پی جوی چرای کار نشدن نوشته هایم باشم.
یعنی اصولا اهل چرا پرسیدن درباره هیچ مقوله ای از پیرامون خودم نیستم.
دارم به این فکر می کنم که شاید قسمت بود ناسزا خور سیدمهدی شجاعی عزیز بشوم.
همان حکمتش! را می گویم.
دیروز نامه ای از شجاعی عزیز منتشر شد خطاب به رضا که تلویحاً گفته بود آفرین پسر گلم. چیزی را نوشتی که همه به آن نیاز داشتیم.
بعد هم افزوده بود که آماده باش که موج ناسزاها و تهدیدها دارد، می آید.
حکمتش! را شما هم گرفتید؟!
من برای نوشتن قِیدار به رضای امیرخانی عزیز نقد دارم چون رفته است سراغ آدم هایی که در هیچ دوره ای از تاریخ و در هیچ ملک و مملکتی، هیچ لطفی در حق مردم و کشورشان نداشته اند.
آن سامورایی های بخت برگشته با آن همه اهمّ و تولوپّشان، دست آخر ژاپن را واگذاشتند به آمریکایی ها متجاوز و از لات و لوت های خودمان و امثال شعبان بی مخ و رحیم ننه لیلا و محمدخان و غیره هم که غیر از زنای محصن، شرارت و طرفداری به سبک شیخی ها از حکومت های جور زمانه که خبری در دست نیست.
توی نقدم به رضای عزیز گفته ام که خوب تر است توی زمین حاصل خیز و با هوایی که امید کشت دیم می دهد، گندم بکاریم نه ارزن.
برای رضا اینطور نوشته ام که این بسیجی ها بودند که بدون شیتیل و چاقوی زنجانی و سیبیل، دماری از روزگار دشمنان این ملک و مملکت دوست داشتنی درآورند که تا ابد یادشان نمی رود و البته تو از اینها ننوشته ای و رفته ای سراغ آدم هایی که در هیچ گوشه ای از تاریخمان حضور پررنگی ندارند...
و حالا هم می دانم که اگر بزند و نقدم به قیدار رضای امیرخانی منتشر بشود، باید منتظر نیش و کنایه ها بمانم چون آقاسیدمهدی به رضا دست خوش گفته است.
برای یه حبه قند هم همینطور شد. نقدم را وقتی منتشر کردند که ابراهیم خان حاتمی کیا با دست نوشته ای که بعد از دیدن "یه حبه قند" برای سیدرضای میرکریمی فرستاد، یک نوشابه حسابی برایش باز کرد و نقد ما ولی وقتی منتشر شد تنها شدیم و هیچکس نگفت حبذا...
ولی خدا به سر شاهد است که نه من و نه رفقایم هیچوقت منتظر این هبذا گفتن ها نیستیم. چه آنروزی که در واویلای یه حبه قند، یه حبه قند، گفتیم عموجان این فیلمتان ضد دین و ضد فرهنگ ایرانی است و این خط و این نشان که خارجی ها تحویلتان می گیرند.
و چه امروز که یه حبه قند را دارند توی سانفرانسیسکو و لس آنجلس و غیره حلوا حلوا می کنند و همه آن تمجید کننده ها ترجیح داده اند سکوت کنند و بیخیال از کنار این سوال رد بشوند که یه حبه قند چه گلی به گوشه جمالش داشته است که وزارت فرهنگ و ارشاد آمریکا! اجازه اکرانش را به همین راحتی می دهد؟!
خدایا سلام ما را به سیدعلی خامنه ای برسان و از طرف ما به او بگو تا وقتی ما باشیم و این صراط باشد و نفسکمان بیاید و برود، ان شاء الله با همه درست و غلطمان ولی دست از علی زمانه برنمی داریم.
مرام کش می شوم. همیشه.
یک چیزی مثل همان که بعضی ها جرأت نه گفتن را ندارند.
من "نه" گفتن را خوب بلدم اما فقط خیلی زود مرام کش می شوم...
پهلوان اکبر! بساط پهن کرده و بزم راه انداخته است سر میدان حسن آباد.
هِی می خواهم بروم اما بعد از چند تا سنگ شکستن با مشت و پاره کردن چار ردیف زنجیر، پا سوز بزم پهلوان می شوم.
حالا نوبت پهلوان است...
کیه عاشق ابوالفضل(ع) باشه و بیاد یه اسکناس پنج هزاری بزاره وسط میدووووون...
می روم وسط میدانش و 5 هزاری را می گُپانم روی زمین و برمی گردم.
پهلوان دعا به خیر می کند و می رود سراغ میل های خَرَکی وسط میدان...
قبل از برداشتن میل ها و همینطور که عرق دارد عین آبشار از چانه اش می ریزد، می گوید: آی مردم... کیه بیاد به احترام مادر که سلطان غم باشه یک اسکناس بذاره این وسط تا این میلای یادگاری پهلوون نعل بند رو دس بگیرم ببرم بالااااااا...
دوباره می روم وسط یک ده هزاری را می گُپانم روی زمین...
مادر است دیگر!
و همین... خرید بی خرید و گردش بی گردش...
مرام کُش پهلوان اکبر شده ام و تمام عصر را کنار گودش می مانم و موجودی مبارک خمس داده را هم می ریزم به پای یَلی و ذکر مولا علی(ع) پهلوان اکبر.
ناز نفسش.
پهلوان اکبر را می گویم. که وسط آوار بی تفاوتی شهر، نان و نمک سفره اش را از امیرالمومنین می خواهد.
_ گریه می دود توی چشم های یخ زده ام. من، پسر آرام و عصبی این روزها که ترجیح می دهد تکلیف خودش را فقط انجام بدهد؛ من هم گریه می دود توی چشم هایم و یواشکی، بدون آنکه کناری هایم بفهمند گریه می کنم و زُل زدن های همیشگی به مونیتور دستم را می گیرند و بهانه ام می شوند.
وقتی که دارم فارین پالیسی را ورق می زنم چشمم می خورد به یکی از بسته های پیشنهادی که آمریکا در بغداد به مقامات کشور ارائه کرده است.
"غنی سازی را متوقف کنید و در قبالش ما هم ورود مواد مخدر به ایران را کاهش می دهیم."
و همینطور گریه دارد رسوب سال ها خاطرات چشمهایم را می شوید و می شوید.
سال های سخت مبارزه با اشرار را، سال های شب های سرد و روزهای داغ را، سال های خون و گلوله و دلهایی که نگران نمازهای قضا و روزه های نگرفته بودند.
تمام سال هایی که تکلیفش شاید هیچوقت تمام نشود ولی غربتش مثل زهر هلاهل هر روز و هر لحظه توی رگ و پوست آدم نضج می گیرد و وول می زند.
تقصیر کسی هم نیست لابد. توی این دوره و زمانه نمی توانی حسّ هایت را قسمت کنی با آدم ها وقتی می شنوی فلان چیزخان! مادر به خطا روی هرکدام از زن های روستا که دست می گذاشته تفنگچی های اردنگش می رفته اند و زن را جلوی شوهر و بچه هایش کشان کشان می آورده اند برای آن فلان چیز خان!
می خواهی شده حتی رگت را هم بزنی و راحت بشوی از این فشار که استخوانهایت را دارد خرد می کند.
از این فشاری که سرمای استخوان سوز بهرامجرد فقط می کاهدش و گاهی آفتاب داغ قریة العرب، تا در کمین این حرامزاده ها، خون کثیفشان را روی زمین بریزی و نفسکی چاق کنی که لااقل شرّش کم شد.
بقیه راحت باشند یا نباشند به خودشان ربط دارد، که نشنوند آن یکی چیزخان! با ۱۲۰ تا چریک افغانی چه برو و بیایی برای خودش داشت و پکیرو و محمد ریش و شه بخش ها و تمام آن خان های لعنتی جنوبشرق، همگی عمله و اکله آمریکا بوده اند که گردن هایشان مثل خر این همه کلفت بود.
ولی ناز شصت بچه های مظلوم خودمان که همین گردن های کلفت را هم یکی یکی شکستند و داغشان را فقط با چند تا تیر کلاش و گرینوف گذاشتند روی دل اوبامای پفیوز همه روسپی های کاخ سفید.
این گریه لعنتی را اگر می شد نوشت چه خوب بود. نه اینکه حالا مثلا شماها بخوانید یا نخوانید. شماها قدمتان سر چشم لوطی. ولی دوا هم گاهی نادوا می شود. یعنی گاهی گریه هم که می کنی سبک نمی شوی.
این همه بسیجی مظلوم، این همه غربت بچه هایی که بخاطر سرماهای کمین همیشه مریض بودند و روزها و شبها نمی خوابیدند تا نفس کاروان های اشرار را بگیرند... این غربت ها حتی وقتی جنازه های لت و پار و منفجر شده اشرار را هم روی زمین می بینی یادت نمی رود.
می گویم غربت!، مثل حیوان گَر توی چشمهایت نگاه می کند و حرف نمی زند که این جی پی اس لعنتی را از کجایش درآورده و کجا آموزشش را دیده و به چه دردش می خورده. بگو آشغال لجن، شماها این چیزها به کارتان می آمد که تریاک و مورفین بار نمی زدید، بیاورید خون بچه ها و خانواده های این کشور را بکنید توی شیشه.
جرأت داشت باش. بگو آن مادر به خطایی که این چیزک را با آن اطلاعات مسیر، داده دستت آمریکایی حرف می زد یا پاکستانی؟!
ولی خیالت جمع، نعش تمام رفقای آمریکایی و افغانی و وهابی ات را یکی یکی می چینیم روی هم. همینجا. توی همین مسیری که اطلاعاتش را از فلان پایگاه آمریکایی یحتمل برایت فرستاده اند.
با من هستید هنوز؟! احساس غربت تلخ است و حرفش تلخ تر. دعوا سر شهروند درجه یک یا دو بودن نیست. سر متوقعات بی خاصیت و باخاصیت هم نیست. حرف فقط از غربت است. غربتی که هرچه زور هم بزنی نمی شود، نوشتش.
بگذار یکبار هم به یاد شهدای ما نباشند. اصلاً بیخیال اینکه وُرک شاپ درست می کنند و درباره لزوم یا عدم لزوم این همه برخورد و درگیری و شهید حرف می زنند. بگذار شهدای بسیجی کهنوج و جیرفت و رودبار و غیره را که توی درگیری ها شهید می شوند به حساب نیاورند و عارشان بیاید به اینها بگویند "شهید".
گفتم غربت ولی بچه های قرارگاه های سلمان و مقداد و ابوذر کجا و غربت زینب(س) کجا؟! بچه های سپاه سلمان کجا و غم های ام المصائب کجا؟! بچه های اطلاعات کجا و غربت کاروان حسین(ع) در شام کجا؟!
اصلاً از هرکدام از رفقای من که بپرسی آدرست می دهند به روضه زینب(س)... و شاید به روضه مادر...
غربت درد جانکاهی است.
می گویند پیرمرد یک بار و با عنایت انفاس قدسی، قرآن کریم را از زیر و زبر حفظ شده بود. طلبه ها و اکابر، هر وقت بنده خدا را کنج حرم یا در راسته بازار و هرجای دیگری می دیدندش، شروع می کردند به قرآن پرسیدن از پیرمرد... از آخر به اول بخوان... حالا از وسط سوره برو به وسط سوره دیگر، سه آیه بعد از اینی که می خوانم بخوان و ...
پیرمرد هم با سعه صدر پاسخ طلبه ها و عوام را می داد و دست آخر، همه سبحان الله گویان، به حمد و ثنای باریتعالی می پرداختند که چگونه اولیائش تنها با یک گوشه چشم، چنین معجزاتی خلق می کنند و یک پیرمرد ساده را تا این اندازه به کلام الهی مسلط می کنند.
ماجرا می گذرد تا اینکه بانگ الرّحیل برای پیرمرد نظر کرده به گوش می رسد.
بر سریر احتضار خوابیده است و چند تا از طلبه های مرید و شیوخ شهر در کنارش هستند.
پیرمرد چشم می گرداند روی صورت همه و لبخندی تلخ می زند.
همه می روند نزدیکش و خیال می کنند که دارد این لحظه های آخر هم با حنجره کم رمقش قرآن می خواند.
پیرمرد گفت: سخاوتمندی که ظاهر قرآن را به من داد، باطنش را هم داده بود. ولی شماها هیچوقت نپرسیدید. آه حسرت از نهاد طلبه ها و اکابر حاضر برمی خیزد و لحظاتی بعد، پیرمرد، حسین حسین گویان از دار دنیا به سرای باقی می شتابد.
حکایت پیرمرد شاید حکایت من هم هست...
*روایت نقل شده درباره یک سوژه واقعی است که با اندکی مداخله در نقل، نوشته شد.
*و این روایتی بود از مرزهای واقعیت تا مرزهای نشدن ها و شدن ها...
_ من نمی فهمم چرا هِی حسّ آقابالاسری نسبت به حاج ممباقر قالیباف دارم!
_ تشریف می بریم کرمان...
_ روز اول مجلس چقدر بد بود. به قول حضرت حافظ "که من بوی خیر نمی شنوم از این اوضاع"...
_ من جای بچه های سیاسی کرمان باشم رمق نُه، دَه تا نماینده جدید استان توی مجلس را می کشم. یعنی نماینده را اگر با چلنج و چالش مواجه کنی، آنوقت فضا می شود فضایی که توی تهران هست و اگر به حال خودش بگذاری می شود همانی که سال های سال همگی توی کرمان شاهدیم.
_ ولی کلاً بد هم نشد... اینکه مه آفرید به جای احمدی نژاد دست به افشاگری زد.
این قصه تلخ یک وجهش هم این است که همه می فهمند تمام هنر، افشاگری نیست و برخورد هم لازم است.
_ دلم می خواهد مثل همه شهرهای ایران، وقتی توی خیابان های شهر خودم راه می روم، از یک دکه مطبوعاتی یک روزنامه محلی خوب بخرم. با صفحه های زیاد، طراحی قشنگ و خبرها و گزارش های جانانه و یا کور کن یا شفا بده.
چه آرزوی محالی...! یادش بخیر زمانی که فتح نوین درمی آمد، یک جورهایی احساس می کردم کرمان حالا یک روزنامه خوب دارد. نمی دانم بخاطر ملغمه چپ و راست بچه هایش بود یا بخاطر مدیریت آقامرتضای دلاوری آن روزها یا بخاطر ولبشویی که در روزهای آغاز کار دولت محمود کبیر!، وجود داشت. ولی هرچه بود، مثل یک خواب تمام شد و رفت.
حالا هم البته اوضاع مطبوعات شهر چندان بد نیست. ولی خبرها را که می خوانم، راستش اثری از تأثیرگذاری نمی بینم. احساس می کنم عموماً راه های حاشیه ای را بیشتر دوست دارند تا راه های تأثیرگذار و گیرنده حق مردم را.
_ شهری که بیابان هایش اشرار نداشته باشد، آدم را اگر مواظب نباشد، با خودش به هرجایی که خواست می برد. با من هستید هنوز؟!
_ فراکسیون رهروان ولایت از نظر من قید اخلاق اصولگرایانه را در شطرنج سیاست زد. یعنی البته از فراکسیونی که علمدارش باهنر و جلالی باشند بیش از این هم انتظاری نیست.
و ضمن اینکه من نمی فهمم آدم ها چه علاقه ای به سنگین کردن وزر و وبال روی قیامتشان دارند...
_ بعضی ها به کنسرواتیزم سیاسی مبتلایند. آنهم از نوع شدیدش. می شود در امثال آدمهایی مثل کرباسچی، انصاری و از این دست؛ این چیزی که گفتم را به وضوح دید. اینکه مثلا بخواهی با قیودات هالیوودی به اصلاحات رنگ اسطوره بپوشانی یا اینکه مثلا جوری خط امام را معرفی بکنی که انگار نه انگار که رهبر می گوید: "مکتب امام"...
با من هستید هنوز...؟! می خواهم بگویند سر و ته اندیشه این آدمها یک کرباس است و آنهم زدن ریشه دین ناب از این کشور و در آخر کار هم حرکت دادن 13 درصد از جمعیت تهران! به سمت خیابان فلسطین است.
ولی از دو جهت آدرس اشتباه بهشان داده اند!. اول اینکه به نظر من اینها قاعده بازی را بلد نیستند. یعنی یک چیزی شنیده اند ولی لِمِ کاری که می خواهند انجام بدهند دستشان نیست. و ثانیاً هم اینکه بسیجی ها حواریون عشق اند. یعنی اینکه مجید انصاری و ... تا وقتی بسیجی ها توی این بوم و بر نفس می کشند؛ بای بای...
_ در حال نوشتن یک گزارش با سبک خودم هستم. به نظر من این پایداری چی های عزیز که در حالت کلی، ثمره کارشان در بخش هایی به انحراف انجامید؛ حالا یک چیزی یادشان رفته و آنهم یک عذرخواهی درست و حسابی از مردم و افکار عمومی است.
به نظرم عمومشان باید همانطور که اصلاح طلب ها فتنه را تحویل این کشور دادند و بعد هم یا عذرخواهی کردند یا به زندان افتادند یا اینکه مورد برخورد قرار گرفتند؛ آنها هم باید در قبال انحرافی که دامن کشور را گرفت و البته از فتنه هم خطرناک تر است؛ یک اظهار شرم و پشیمانی بکنند و گرنه قاعده بازی رعایت نمی شود این رعایت نشدن را به شدت خطرناک می دانم.
(البته امیدی هم بهشان نیست. یعنی تا وقتی الهام در میان پایداری چی ها نفس می کشد و زارعی می گوید سندی درباره انحراف وجود ندارد و کوچک زاده می گوید از رأیش در سال 76 پشیمان نیست؛ داشتن امید به این جماعت برای واژگون کردن سپرهاشان در مقابل مردم و شهامت بیان اینکه چه کردند که پیش بینی آیت الله جوادی آملی محقق شد و انحراف با مجیزگویی های همینان خودش را نشان داد؛ امیدی واهی بیش نیست.)
نفر اول ــ ایمیل من در دسترس تمام آدم هایی که وبلاگمو می خونن هست. در بخش "پست الکترونیک" وبلاگ ـ دیدی خالی می بندی...!
نفر دوم ــ عزیز دلم، استاد، برادر... بابا به پیر به پیغمبر، اینی که شما می گی من نیستم. من فقط خودمم همین. از لطف شما هم سپاسگذارم و امیدوارم این حسن ظن عامل ورودتان به بهشت آرامش خیال و منطقه رضایت الهی باشد.
نفر سوم ــ اگه از نظر شما کافی شاپ رفتن و ورزش کردن ایرادی داره به نظر من حتماً خودتونو به دکتر نشون بدید. ضمنن یه آم آر آیی... چیزی ام بزنید تنگش بد نیست.
نفر چهارم ــ چون ناشناس هستید پاسخ نمی گیرید
نفر پنجم ــ وسعت نظر از خصلت های یه خبرنگاره. چون خبرنگار تو کارش ممکنه از هر چیزی اطلاعات بدست بیاره و راجع به هرچیزی شناخت کسب کنه. اینا رو بذار در کنار اینکه شاید من تو همه این کارها یه ورود شخصی هم داشته باشم یا قبلا داشتم. فک کنم معادلاتت اینجوری درست بشه.
نفر ششم ــ پاسخ شما منفی است. ضمنن بنده هیچوخ سمت دولتی نداشتم. یعنی بهم پیشنهاد شده ولی عموماً زدم زیرش و گاهی هم پیشنهاد دهنده ها با خوندن این وبلاگ پشیمون شدن!
نفر هفتم ــ از لطف شما ممنون. خب عموماً ترانک و چیزهایی! که شما به آن می گویید هایکو را زیاد دوست دارم. لحظه نویسی آدم هایی که بلدند بنویسند را هم می پرستم و از خواندنشان لذت می برم.
نفر هشتم ــ قدم بر چشم بنده می گذارید. بسیجی پیر میداندار عشق است.
نفر نهم ــ خیر. فضای جمهوری اسلامی ایران به برکت خون شهدایی که می شناسید و نمی شناسید بسیار تا بسیار امن است. بنده هم به فضل الهی با چیزی که گفته اید مواجه نشده ام هیچوقت.
نفر دهم ــ اگر به نقدی نمی پردازم یا درباره چیزی کلی گویی می کنم یا اینکه اشاره هایم رمزوار است، جملگی را به این حساب بگذارید که ساکن این خانه منم. و گرنه شرح حال و عرض حال من خود گویای آن هست که باید همینجوری بود و لاغیر...
و نفر یازدهم برای پست آخر ــ اینکه تو به من بگویی روشنفکر یا همین تو، صفت روشنفکر را ازم دریغ کنی و به دست ساخته ای دیگر بخوانی ام... در جمیع حالت ها برایم یکیست و این یعنی اینکه برایم به اندازه آب بینی بزی هم اهمیتی ندارد.
توی کوچه های خیابان فردوسی داشتم قدم می زدم که مغازه توجهم را جلب کرد. وسایل ورزش باستانی جای جایش را پر کرده بود.
کسب مغازه هم گویا فقط و فقط از راه فروختن اسباب و آلات ورزش زورخانه ای و ضرب و زنگ می گذشت.
بی محابا رفتم تو و بعد از کلی احوالپرسی با صاحاب بهت زده! مغازه که داشت هاج و واج صحبت های رگباری مرا تحمل می کرد افتادم به امتحان وسایل.
خب من از تمام کودکی ام تا حالا همیشه عاشق ورزش باستانی بوده ام اما بخت هم هیچوقت یاری ام نکرد و از تجربه این یکی! بازماندم.
حالا من تمام وسایلی را که یک عمر آرزوی دست زدن به آنها و امتحان کردنشان را داشتم، دور و بر خودم می دیدم که آرام و ساده نشسته اند و من را نگاه می کنند.
اول از همه یک تخته شنای آکبند را بر داشتم و در حالی که وسط مغازه ادای باستانی کارها را در می آوردم به صاحاب مغازه گفتم: "همینجوری شنا می روند دیگر...؟!"
مرد آمد که یادم بدهد رفتم سراغ کبّاده ها. یکی را برداشتم و انگاری صدای یک بیست و دو بیست "شیرخدا" را هم داشتم، می شنیدم.
به قول باستانی کارها یک کبّاده حسابی وسط مغازه کشیدم. تازه می خواستم مثل حرفه ای ها کبّاده را دور کمرم هم بچرخانم که صاحاب مغازه با التماس خواست که این یک کار را بیخیال بشوم.
کبّاده را دستش دادم و رفتم سراغ میل ها. همینجوری در حال میل زدن و بی تفاوت به نگاه های معنا دار مرد، می گویم: چه باحاله این. سرشونه آدم حال می یاد.
و نگاهم می خورد به سنگ ها. همان هایی که شبیه در هستند. و دوتا را بر می دارم.
می خوابم وسط مغازه و یک، دو بار بالا پایینشان می کنم. و از زور خوشحالی هم اصلاً درک نکردم که چقدر سنگین و بدفرمان بود لامسّب.
صاحاب مغازه دیگر واقعا هاج و واج شده بود و فقط داشت نگاهم می کرد.
سنگ ها را سر جایش می گذارم و در حال تکاندن لباس هایم می گویم: از این میل هایی که می شود پرتشان کرد بالا یا چرخاندشان هم دارید؟
و آقای صاحاب مغازه خیلی کنایه وار و با لحن خاصی می گوید: دیگه باید برم. داریم تعطیل می کنیم و کلیدهایش را در می آورد.
مرد در حالی که دارد توی دخلش دنبال می گردد تا بقیه پول تخته شنایی که خریده ام را بدهد، مدام در حال دوپ دوپ کردن روی ضربی هستم که آنجا هست.
احساس کردم اگر تخته شنا را نخرم نامردی کرده ام. یعنی فکر کنم به هم ریخته شدن مغازه اش برای همان ده دقیقه، یک ربع؛ اِنقدرها می ارزید.
چه عصر دل انگیزی شد.
مسعود نوشت: این پست را سال ۸۹ تقدیم کرده بودم به برادر خوبمان سعید جلیلی. دست خدا به همراهش. ـ پهلوانی بی عشق ایران ممکن نیست. نکته همینجاست.
تا دو هفته مانده به انتخابات مجلس نهم، علی مطهری را خیلی دوست داشتم. یکی از 30 رأی خودم را برایش کنار گذاشته بودم و جدای از گهگاه اشتباهاتش، شجاعتش را حسابی می ستودم و نمادی می دانستمش از پاک دستی و معین بودن برای مردم و ...
اما دو هفته مانده به انتخابات یک روز توی گروه سیاسی فارس جلوی همه رفقا گفتم که دیگر به مطهری رأی نمی دهم. استدلالم هم این بود که در این مرد ژنی را کشف کرده بودم که به شدت او را به سمت نسخه دوم شدن موسوی لعین سوق می داد.
دلیل اینکه هم چرا به این استدلال رسیده بودم؛ حضورم در عمده برنامه های مناظره اش قبل از انتخابات بود.
من مطهری را یک اصولگرای شجاع می دانستم که به موقع حرف می زند، حرف درست را هم می زند و البته در مقابل انحراف و فتنه هم مواضع مشخصی دارد.
اما چیزی که من از او دیدم و البته به عنوان یک فعال سیاسی دریافتم این بود که زمینه هایی در وجود این مرد هست که با هیچ منطقی نمی شود توجیهشان کرد.
زمینه هایی مثل اینکه به هر حال برای اعتراضات دروغین سال 88 اصالت قائل بود یا اینکه بدش نمی آمد گهگاه حرف ها و کنایه هایی به نهادی اصلی نظام بزند که رگه های آنها را در رسانه هایی مثل الجزیره و سی ان ان هم بخوبی دیده و می شناختم.
و زمان گذشت. حالا دیگری علی مطهری که من زمانی دوستش داشتم توی روزنامه شرق هم آگهی تبلیغ خودش را می دهد و تیتر می زند که: "رهبری استیضاح کردان، رهبری استیضاح...".
در واقع امثال ما اگرچه هیچوقت احمدی نژادی نبودیم اما به هر حال یکی مثل من نمی تواند بفهمد چطور یک آدم آنهم از نوع اصولگرا و سیاسی اش، می تواند از وقوع یک استیضاح یا برکناری یک وزیر خوشحال باشد و بخواهد افتخارش مال خودش باشد؟!
و یا ماجرای بدحرفی روز گذشته اش در مجلس علیه سپاه که به نظر من تیر آخر را به زندگی سیاسی اصولگرایانه مطهری زد.
به نظر من، رسانه ها و قلم های معاند، اگر خرده هوشی داشته باشند که دارند،، دیگر بن ماجرا را رها نمی کنند و علی مطهری از هم اکنون بهتر است خود را مال آنها شده، بپندارد.
دقت کنید لطفا. من اصلا این اباطیل را قبول ندارم که اگر مثلا VOA یا فلان رسانه دیگر خارجی، بخشی از انتقادات یک فعال سیاسی را مطمع قرار می دهد و با گذاشتن آن در تیتر یک، حسابی روی آن مانور می کند، پس آن فعال سیاسی دارد علیه نظام فعالیت می کند!!!
یعنی شاید این حرف را 10 سال قبل قبول داشتم. اما الان دیگر به دلیل گسترده شدن رسانه ها و اجبار آنها برای گفتن حقیقت و خلط دروغ در لابه لای آن (که این از مباحث عملیات روانی است)؛ امکان این نیست که یک نفر بخواهد در یک بازی کودکانه، حرفهایش را مثل اوایل و اواسط دوره اصلاحات و قبل از آن، بدهد رسانه های ضد انقلاب برایش منتشر کنند.
اما در ماجرای امثال علی مطهری قصه فرق می کند. او به نظر من حالا در ورطه ای نافهم شده می افتد که به ناگاه احساس می کند که فقط رسانه هایی مثل شرق، الجزیره، بی بی سی، روز و ... راست می گویند و این سرآغاز شوربختی خواهد شد.
با تمام این اوصاف، اما هیچوقت دلم برای کسی بد نمی خواهد.
یعنی می خواهم بگویم، ایکاش علی مطهری برگردد.
و تلخ است برای چون منی که ارزش واقعی شجاعت یک نماینده و وکیل الدوله نبودنش را به حساب خودش! می داند اما در عین حال تقریباً مطمئن است که دعای عاقبت به خیری اش برای آن نماینده مستجاب نمی شود.