عبور

ما مشك رنج‌هاي انقلاب را به دندان كشيده‌ايم و دست و پا داده‌ايم، اما رهايش نكرده‌ايم

خسته، بی تفنگ

زبان بسته سقلمه می خورد...

شلَاق را نشانش که می دهم، به هر مصیبتی هست خودش را از توی شن ها بالا می کشاند و می رسیم بالای تپه...

چشم های سیاه و یالهای پریشان این اسب میان *شوباد کویر، تن خسته ام را تسکین می دهد.

سرم را پایین می اندازم.

حیوان گردن را می چرخاند و خیره خیره مرد خسته ای را نگاه می کند که شلاقش زده بود و حالا دلخسته از سکوت وهم بار کویر می خواهد خستگی هایش را با *توسنی اسبش به سودا بزند.

شوباد دارد کم کم ما را با خودش می برد.

تا تسلیم لحظه هامان کند شاید...

لحظه هایی پشت همین بوته ها و تپه ماهورها...

من ولی لبخند می زنم.

بی تفنگ هم لبخند می زنم حتی...

لبخند تکسوارهای خسته ی بی تفنگ دیدن دارد...

حیوان نجیب تند شدن ضربان قلبم را که احساس می کند پا روی زمین می کشد.

به تک عازم سمت خورشید می شویم.

مادر حادثه ها رخت عزا به تن می کند یک روز.

لبخند تکسوارهای خسته ی بی تفنگ دیدن دارد...

 

 * شوباد: نسیم عصرگاهی سرزمین های کویری

* توسنی: سرکشی اسب

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد ۱۳۹۱ساعت 22:39  توسط مسعود يارضوي  | 

روزنوشت

ــ دارم به خودم کش و قوس می‌دهم که بالاخره سحری را شیر بخورم یا آب بخورم یا اصلا میوه و خرما بخورم...

در نهایت کشان کشان و سینه خیز از اتاق خواب می‌روم سمت تلویزیون و مثل یک جانباز 99 درصدی تلویزیون را روشن می‌کنم.

خدایا چرا فرزاد جمشیدی داره اذان می‌گه...؟!

سومالییییییییییییییییییی...


ــ جنبش دانشجویی از روز اولی هم که سر ماجرای میانمار واکنش نشان داد به نظر من کار خوبی بود؛ اما همه کار خوبی که جنبش می‌بایست انجام می‌داد، نبود. و بعضی کارهای شاید خوبتر بر زمین ماند.

یک نفر باید از این آقایان جنبش بپرسد میانمار و تمام؟! مثلاً آسام هند و بنگلادشی‌ها مسلمان نیستند دیگر که چند وقتیست دارند به دست بودایی‌ها کشته می‌شوند و شما هیچ نمی‌گویید؟!

متاسفانه رده‌هایی از جنبش دانشجویی گاهی در محاق جوّ و تاثیرگذاری چندتا عکس می‌ماند و نای بیرون آمدن هم ندارد.

به امید پویایی بیشتر مانده‌ایم ما.


ــ کرمان هستم. از پنجشنبه تا آخر هفته آینده. این شهر را با همه نامهربانی‌ها و غربت‌هایش دوست دارم. و ده‌زیار و دره نسکی و حرمک و بهرامجرد را دوست‌تر.

"کمین" سکوی پرواز بود.

فکرش را می‌کردی دلت برای اشرار! هم تنگ بشود؟!


ــ جای احمدی نژاد بودم دعا می‌کردم این دوره ریاست جمهوری تمام نشود.


ــ جبهه پایداری برای خودش شورای فقهی تشکیل داده.

یعنی اینکه:

اولاً: می‌خواهند دانسته یا نادانسته! کارهایشان را وصل کنند به آقا.

و دوماً: با این کار باب عقل و بصیرت را هم دانسته و نادانسته می‌بندند. چون نحوه تعامل سیاست با تفقّه را نشان داده‌اند که چندان متوجه نیستند.

یکی می‌گفت: مگر سال 84 هم همینطوری فکر نمی‌کردند که کارشان به انحراف کشید؟!

مسعود نوشت: جبهه پایداری به نظر من روی این حرف آیت‌الله مصباح که گفته‌ است انحراف از فتنه خطرناک‌تر است؛ یک ذره هم تامل نمی‌کند. شاید به این دلیل که نقش گام‌های اشتباهشان برجسته می‌شود.

من، لنکرانی و روانبخش و جلالی و علامه مصباح را خیلی دوست دارم ولی پای مصالح نظام همه باید با هم روراست باشیم.

جبهه پایداری فعلی در سال 84 انحراف را تحویل این کشور داد و حالا باید پاسخ انحراف بیّن و آن خانه‌نشینی و این قربان صدقه رفتن‌ها برای آل سعود را بدهد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۱ساعت 18:12  توسط مسعود يارضوي  | 

آب...

دریا چه مهربان بود... آبی و لبریز از آب... (یادتون هست؟!)

اصولا برای شنا کردن می‌میرم. غوص خوردن توی آب را می‌پسندم. زیاد.

خدا بیامرزد بابا را. شنا کردن را خودش یادم داد. و تیراندازی را هم.

بابا شناگر قابلی بود.

با رفقای نجات غریقش توی استخر واترپلو بازی می‌کردند و مرا هم عین یک بچه قورباغه ول می‌کردند به حال خودم.

(یعنی کلا همیشه اعتقاد دارم پسرکوچولوهایی که شنا بلدند عین بچه قورباغه می‌مانند.)

این تنها بودن‌ها توی آب، دنیای خیلی قشنگی داشت و هنوز هم دارد برایم.

ولی مغناطیسی که باعث می‌شود آب را دوست داشت باشم این است که نسبت نیروها توی آب عوض می‌شود.

توی آب که شناور می‌شوی، انگاری همه نسبت‌های هندسی و فیزیکی که می‌شناسی تغییر مقیاس می‌دهند. ضمن اینکه آب هم همشهری‌های خودش را می‌شناسد.

دیده‌اید این بچه‌های بندر چقدر از این حرفها می‌زنند؟! بخاطر همین است به نظر من.

رفاقت با آب عمیق و دریا جگر می‌خواهد. جگر و شجاعتی که تو گویی آب هم می‌فهمدش و در نهایت عشقی لطیف میان تو و خودش بوجود می‌آورد.

خدا بیامرزد بابا را... یک عمر ریشخندم می‌کرد "پسرجان... تو شناگر دریا نیستی"...

نمی‌دانست بنده‌ی خدا که من و دریا یک‌جوری درستش می‌کنیم و مهم اینست که بینمان عشق هست و دیگر هیچ...

دست آخر اینکه مدیونید اگر شنا یاد نگیرید و به بچه‌هایتان هم یاد ندهید.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد ۱۳۹۱ساعت 12:44  توسط مسعود يارضوي  | 

فتح نوین

"فتح نوین"، یکی از قشنگترین تجربه های ژورنالیستی من است.

اوایل پایان انتخابات دولت نهم بود که همکاری مان شروع شد. اصلاح طلب بودند و من در سمت دیگر.

اما قرار بود صفحه خبر هفته نامه و گزارش، از تولیدات من باشد.

همیشه به این فکر می کنم که اصلا مهم نبود با چه انگیزه هایی داریم با هم همکاری می کنیم. شاید آنها احساس می کردند با منی که به اصولگرایی شهره ام، بالانس مجموعه شان رعایت می شود و شاید من هم نیک می دانستم که هفته نامه "فتح"، تریبون مناسبی است که به شرط چند درصد تعامل، فرصت خوبی را برای طرح صحبت های اصولگرایانه در فضایی فراهم می کند که سالها زیر بار اصلاح طلبی، کمر خم کرده است. (و حالا هم که اسیر جریان انحرافی است)

و خلاصه ...

قصه از اینجا شروع می شود که فضای فتح نوین را خیلی دوست داشتم. اصولاً آدابته شدن با فضاهای به شدت متناقض را عاشقانه دوست دارم و فتح همینگونه بود.

یک طرف من بودم. شرّ و شور و با مواضعی اصولگرایانه که به هیچ قیمتی هم ضرورتی به سازش نمی دید. خبرها و گزارش نشریه دست من بود. احساس آدمی را داشتم (و هنوز هم دارم) که به کام تشنه، جرعه جرعه آب می ریزد. "صفحه خبر فتح نوین" را با علاقه و غیرت می بستم.

طرف دیگر رضا شمسی و مازیار نیستانی بودند که صفحات ادبی نشریه را می بستند. من و مازیار، خودمان را به ندیدن همدیگر می زدیم اما واقعیت این بود که ما و مازیار اینها، چند بار توی جلسات نقد شعر کانون هنر، یقه همدیگر را گرفته بودیم و اگر نبود مرام بسیجی فرهاد(ابوعلی و دوست عزیزم)، مازیار نیستانی هم به لیست کسانی که کتکشان زده ام اضافه می شد.

رضا را بعداً بیشتر شناختم. یک بار گفتم شما را که می بینم یاد تک بیت دوستم می افتم: "از زمان گردباد نور عشقت در زمین... چشم های آسمان غرق تماشا مانده است".

چشم های رضا، با اینکه 110 درصد با هم تفاوت فکری و نظری و سیاسی و غیره داشتیم، ولی همیشه غرق تماشا بود.

رضا فلسفه خوانده بود و گاهی موقع برگشت از نشریه با هم، همقدم می شدیم و گپی هم می زدیم.

رضا و مازیار از کشته مرده های باباچاهی و براهنی و احمدی و اینها بودند. که هیچوقت نه خودشان و نه شعرهایشان را دوست نداشته ام.

در طرف دیگر، محمد لطیفکار بود. معلم مهربان و مرد همیشه مطبوعات اصیل کرمان. تحصیلکرده و آرام که هیچوقت نفهمیدم، من و این همه شیطنت هایم را چطور تحمل کرد و هیچ نگفت. حتی به قدر چشم غرّه ای.

آقای لطیفکار دوست داشتنی، صفحه اجتماعی را می بست فکر می کنم و بر خلاف من که همیشه راش گزارش ها و خبرهایم وسط تحریریه پخش و پلا بود؛ همه کارهایش را منظم و با آرامش انجام می داد.

و نقطه وصل همه ما متناقض ها هم "آقا مرتضا" بود.

مرتضای دلاوری، سردبیر فتح نوین بود. فکر می کنم آقا مرتضا آنموقع حوالی 33 و اینها را پر کرده بود.

آقا مرتضا سردبیر خوبی بود. از آنهایی که می توانی باهاشان راحت کار کنی و وقتی اعصاب نداری سر به سرت نمی گذارند.

مطالب اصولگرایانه ما را هم انصافا، بی کم و کاست کار می کرد و دم نمی زد. غیر از باری که خبرش آمد که رفته بودیم دم دفتر یک یارویی تجمع کرده بودیم که تو غلط کرده ای به تئوری خودی و غیر خودی که آقا فرموده اند اعتراض داری؟! به هر حال آقا مرتضا اصلاح طلب بود. (و این اصلاح طلبی هم دست آخر، کار دست دوستی خوبمان داد)

فضای فتح برایم همیشه دلچسب بود. اتاق رضا و مازیار که آنقدر تویش سیگار کشیده بودند که گاهی آدم، آدم را نمی دید. صحبت های خودم با محمد لطیفکار که گاهی فضایش آنقدر آرامش داشت و لطیفکار هم ادب را رعایت می کرد که اُوردوز می کردم و بحث های گاهی وقت های سیاسی و غیره با آقا مرتضا که همیشه مهربانانه بزرگتری می کرد.

فتح، یک جلسه هفتگی هم داشت که کمیک ترین رخداد عالم بود. فرض کنید تمام مایی که یک جورهایی همه مان با هم در تعارض بودیم، می نشستیم روی صندلی های دور یک اتاق و راجع به نشریه صحبت می شد.

صحبت هایی که مطمئنم اگر مدیریت آقا مرتضا نبود هیچ کدام از تکه هایش به هم نمی چسبید و فتح در نمی آمد.

نشریه هم انصافا قشنگ بود. طراحی نشریه با سلیقه دلاوری عزیز، یک از بهترین طراحی هایی بود که می شناختم.

خلاصه که حکومت ملوک الطوایفی ما در روزنامه فتح خیلی خوش می گذشت و البته همیشه به نظر من جای دو نفر خالی بود. یکی وحید قرایی (موزمار!) و یکی هم حاج احمد یوسف زاده خودمان.

جالی خالی هایی که البته تا وقتی که فعالیت فتح ناگهان کمرنگ شد و تصمیم گرفتند تعطیلش کنند، پر نشد که نشد.

خاطرات قشنگ من از هفته نامه فتح نوین هیچوقت فراموش نمی شوند. خاطراتی پر از آموختن های خودم، آموزگاری های لطیفکار عزیز، بزرگواری های آقا مرتضا، کنار نیامدن های همیشگی با شعرای پست مدرن و پسا مدرن و ...

از آن روزهای قشنگ، حالا خیلی گذشته است.

آنقدر که همه مان از هم دور شده ایم. من، آقا مرتضا، محمد لطیفکار، رضای شمسی و بقیه بچه ها...

دوری ای مثلا مثل دوری من و آقا مرتضای عزیز که از سال 88 به اینور، دیگر هیچوقت با هم صحبت هم نکردیم.

یا مثل آرزوهای خوبی که گاهی برای محمد لطیفکار دارم و روی وبلاگش برایش می نویسم.

یا مثل بیخبری از احوال رضای شمسی مهربان، که فقط گاهی فهمیده ام بیماری قلبی داشته و جراحی کرده و حالا هم شکر خدا خوب است.

*بدون میان تیتر...

خاطراتم را دوست دارم. تاکید می کنم که فقط خاطرات خودم را. چون هیچوقت نه در خیال نه در واقعیت، هیچ جزئی از اجزایشان را تغییر نمی دهم. حتی خودم را هم. چون جراتش را ندارم.(می دانم که حرفم را متوجه نمی شوید.)

من هنوز هم گاهی از بوی سیگارهای مازیار و رضا حالم بد می شود، هنوز هم گاهی که مطلب می نویسم احساس می کنم آقا مرتضا توی اتاق سردبیری نشسته و دوست دارم درباره نوشته ام نظر بدهد و هنوز هم وقتی صفحه "اجتماعی" می بینم یاد لطیفکار می افتم.

شاید، قشنگی بزرگ فتح نوین این بود، که بچه هایش همیشه منهای تمام اختلاف ها، اما همدیگر را دوست داشتند و یا اقلّ کم مهربانانه تحمل می کردند.

دوست دارم با تمام دوری ها و تناقض هایی که ازشان نوشتم... و با تمام اینکه هنوز هم در مقابل امنیت و سیاست اصولگرایانه با هیچکس مماشاتی ندارم؛ اما برای آدمهایی که اینجا ازشان نوشتم آرزوهای خوب کنم.

دوست دارم هرجا که هستند الآن... پیشانی بلند و روی سپید باشند و هوا همیشه برایشان بهاری باشد.


+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۹۱ساعت 21:14  توسط مسعود يارضوي  | 

دیالوگ های دوست داشتنی


_ مرگ غم انگیزه... اما زندگی بدون شادی یه چیز دیگه اس   (ملاقات با موری در سه شنبه ها)


_ می دونی کیا زمین رو ارث می برن؟ دلال های اسلحه؛ برای اینکه بقیه مشغول کشتن همدیگه خواهند بود.

(ارباب جنگ)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۹۱ساعت 10:27  توسط مسعود يارضوي  | 

بهرام

ــ آقای حمزه حوالی عصر زنگ می‌زند.

ــ مسخره می‌کند...

"اگه تکواندو رو ادامه داده بودی الان سرود ملی پوشان رو واسه مدال گرفتن توام می‌خوندن"...

ــ ریشخند می‌کند و توضیحاتی می‌دهم که خودم انتخاب کردم این راه را.

ــ مکالمه‌مان تمام می‌شود.

ــ شب عازم خانه‌ام.

ــ (حوالی میدان فردوسی و پل کالج.)

ــ یاروها، روی موتور می‌آیند به سمتم و هوس دزدیدن موبایل و کیف پولم زده است به سرشان. (و من هنوز احتمال می‌دهم عابر باشند!)

ــ چنگ می‌اندازد توی صورتم که موبایل را بگیرد و جنگ شروع می‌شود.

... از درد لگدی که توی لگنش زده‌ام مثل کفتار زوزه می‌کشد. رفیقش در می‌رود ولی این یکی را می‌کشم زیر دست و پا...

ــ موبایل را هنوز قطع نکرده‌ام.

ــ می‌گویم: یه لحظه گوشی... و لگد بعدی را جوری می‌زنم که تا آخر عمرش مجبور بشود خزک خزک کند.

ــ پرت می‌شود و فرار می‌کند.

ــ با رفیقش که آنسوتر ایستاده، موتور را گازخور می‌کنند و توی ترافیک خیابان ویلا گمشان می‌شود. و دنبالشان هم نمی‌روم.

ــ چند تا خط گرم روی صورتم وول می‌زنند.

ــ تنهایی زن پر از گریه است و تنهایی مرد پر از خون.

ــ دلم گرفته است.

ــ به آقای حمزه زنگ می‌زنم.

ــ می‌گویم با مرام... ما مدالمان را نه توی المپیک؛ کف خیابان‌های تهران می‌گیریم.

ــ با معرفتانه می‌خندد و دلجویی می‌کند.

ــ خانم مامان هم پیامک می‌زند که روز خبرنگار را تبریک بگوید:

"شنیدم کتک خوردی. خوشم اومد..."


پانویس: اسم بهرام را دوست دارم. استادم زمانی توی دوجانگ می‌گفت: تو مثل بهرام می‌مانی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مرداد ۱۳۹۱ساعت 20:21  توسط مسعود يارضوي  | 

به "قالیبافخانه"

خانه مامان بزرگ که می‌رفتیم، جدای از تمام سرگرمی‌هایی که گشت و گذار و فضولی توی باغ بزرگ خانه، اذیت کردن مرغ و خروس‌ها و بالا رفتن از درخت‌ها برایم داشت؛ اما یک مطلب دیگر هم بود که بی‌بروبرگرد یکی از شگفت‌انگیزترین جذابیت‌های کودکی‌ام محسوب می‌شود و چندان بیراه نگفته‌ام اگر ادعا کنم که علاقه‌ام به رنگ‌ها و نقش‌ها از همانجا شکل گرفت.

این جالب‌ترین جذابیت کودکی من هم در خانه مامان بزرگ، قالیباف‌خانه بود. "قالیبافخانه‌ی حسن".

مامان بزرگ همسایه‌ای داشت به نام حسن. پیرمردی سیه چرده، قد خمیده و چپقی که دایی می‌گفت جوانی‌هایش پهلوان بوده.

می‌گفتند حسن! وقتی که جوان بوده یا حداقل اینطوری! نبوده؛ تمام بار خربزه یک الاغ تازه از جالیز برگشته را توی شرط بندی می‌خورده و عین خیالش نبوده.

یک چشم حسن هم آبی بود. بچه که بودم، می‌فهمیدم که این لابد یک بیماری است اما تا الآن هم نفهمیده‌ام چرا چشمهای آن پیرمرد، رنگی رنگی بود؟!

حسن، یک زن هم داشت که پیرزن بود. پیراهنی بلندبالا با دامن چین‌دار می‌پوشید. تمام تصوری که از او دارم این است که یا دارد قالی می‌بافد، یا ظرف می‌شوید یا سبزی پاک می‌کند...

(چقدر این تصور قشنگ است برای من!)...

خلاصه...

خانه حسن اینها یک اتاق بزرگ و تاریک داشت که به نسبت کوچکی قد و بالای من خیلی بزرگ محسوب می‌شد. اتاق یک پنجره کوچک هم داشت و در امتداد شعاع‌های نوری که از همین تک پنجره تویش می‌تابید یک دار قالی زیبا و بزرگ به چشم می‌خورد.

رنگ سفید تارهای دار با شعاع مات نور و با قهوه‌ای یواش تیر و تخته دار قالی، هارمونی فوق‌العاده‌ای را تشکیل می‌دادند.

هارمونی‌ محّاوی که البته رنگ‌ قشنگ نخ‌های آویزان دار قالی را هم مثل دل یک عاشق با خود می‌برد و ...

حسن و همدم پیرش به آن اتاق می‌گفتند: "کارگاه"

کارگاهی که البته فقط خودشان می‌گفتند و برای دیگران اسمش بود: "قالیبافخانه"

قالیباخانه منتهای تمام آبستره‌ای بود که از نقش و مدادرنگی و خیال در خاطرم داشتم.

می‌گفتم...

 

لحظه‌هایی که هیچکس نبود هنگام فرمانروایی من بر قالیبافخانه فرا می‌رسید.

کار به جایی رسیده بود که هر وقت نبودم، همه می‌دانستند که می‌شود سراغم را از قالیبافخانه گرفت.

جالب آنکه قالیبافخانه با سایر سرزمین‌هایی که گاه فرصت فرمانروایی بر آنها را پیدا می‌کردم فرق داشت. دلم نمی‌آمد چیزی را خراب کنم، یا مثلا بی اجازه دست به چیزی بزنم.

دست به تارهای دار نمی‌زدم. یک جورهایی با تمام شقاوتی که در کودکی‌ام داشتم (و در بزرگسالی‌ام توی درگیری‌ها تئوریزه! شد) می‌فهمیدم که دستهای کثیف من شاید این تارهای سپید را کثیف کند.

حسن و همسرش وقتی قالی می‌بافتند، شعر هم می‌خواندند. اصلا از صدای شعر خواندن حسن بود که می‌شد فهمید حالا وقت مناسبی برای بازی توی قالیبافخانه هست یا اینکه باید فعلا دیپلماسی را رعایت کرد و ساکت ماند...

تا آنجایی که یادم هست حسن این شعرها را با لهجه کرمانی می‌خواند:

نخ هفت رنگ با دل تنگ

شب و روز قالی کرمون ببافم

حاله دو تا یشکی دوشکی بزن...

(ببخشید خب، همین‌ها را فقط یادم مانده)

راستی صدای حسن که همیشه خش داشت و پیر بود چطور می‌توانست شعرهایی را بخواند که همیشه دوستشان داشتم؟!

مادر گاهی توی قالیبافخانه مهمان پیرزن خانه می‌شد. و پیرزن هم در حال بافتن قالی شروع می‌کرد به صحبت کردن.

من هم که همیشه عادت داشتم آرنجم را روی دامان مادر حایل کنم و در سکوتی ساختگی به نقشه‌هایم فکر کنم گاهی از چیزهایی می‌پرسیدم که آنجا بود و من نامشان را نمی‌دانستم.

یکبار به مادر گفتم: یشکی دوشکی یعنی چی؟

مامان هم یک مشت نخ که رنگی بین صورتی و قرمز و حنایی داشتند را برداشت و گفت به رنگ این می‌گویند یشکی دوشکی.

و بعد برایم گفت که حسن، شعر نمی‌خواند بلکه دارد نقشه می‌خواند. یعنی دارد به زنش می‌گوید کدام نخ را گره بزند.

و بعد هم اشاره کرد به کاغذی که چسبیده بود بالای دار قالی.

می‌خواستم نقشه را ببینم ولی قدم کوتاه بود و نمی‌توانستم. و همیشه در حسرت خیره شدن به نقشه‌ای که حسن، پیرمرد چپقوی کودکی‌های من و پهلوان سال‌های دور، معنای رنگ‌ها و طرح‌هایش را می‌فهمید روی دلم ماند.

قالیبافخانه بدون تغییر بود ولی من داشتم بزرگ و بزرگتر می‌شدم.

حالا دیگر رنگ‌ها و آبستره را از استاد نقاشی‌ام محمد امام آموخته بودم و دنیاهای خیالم را می‌توانستم روی کاغذ و بوم رج بزنم.

و این یعنی اینکه دیگر کمتر سراغ قالیبافخانه می‌رفتم.

نمی‌دانم چرا تمام خاطرات کودکی من از یک جایی به بعد کات خورده‌اند. عین سکانس‌های یک فیلم که یکهو کات می‌خورند.

قالیباف‌خانه با تمام قشنگی‌هایش در خاطرم ماند و زمان گذشت. خبردار شدم که حسن مرده ولی همسرش هنوز زنده است. از قالیباف خانه هم حالا فقط پنجره‌اش مانده و فضایی که هیچوقت نخواسته‌ام دوباره ببینمش. می‌ترسم که تصورات کودکی‌ام سقلمه بخورد و همه چیز خراب شود.

گاهی که از جلوی پنجره قالیبافخانه در کنار خانه مامان بزرگ رد می‌شوم، جلوی پنجره می‌ایستم. توی خیال من، حالا سایه فرمانروای روزگاران دور قالیبافخانه افتاده است روی نخ‌های رنگی که با آرامشی خاص و در هرمنیوتیکی گیرا کنار هم آرام گرفته‌اند.

مدت‌ها بعد از آن سال‌های دور، قطعه شعری بی‌وزن را در جایی یافتم که معنای من و قالیبافخانه و بزرگ شدن را به هم پیوند زد.

و هنوز این چکامه را عاشقانه دوست دارم.

قطعه شعر می‌گفت: تا یشکی دشکی بکنیم/ تا نون خشکی بخوریم/ تا علیه ستم/ سخن درشتی بکنیم...

 

مسعود نوشت: بالا رفتیم راست بود... پایین اومدیم راست بود... و قصه ما سراسر بی کم و کاست بود.

و همین شد که هیچوقت دلم نمی‌آید پایم را روی قالیهای دستباف بگذارم و معتقد هم هستم که جای قالی دستباف روی دیوار است نه روی زمین.

و قصه تمام شد...

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد ۱۳۹۱ساعت 21:13  توسط مسعود يارضوي  | 

ماه رمضون دوست داشتنی

ــ برنامه های شبهای احیای خودم را اینجا می‌نویسم، باشد که درس نگیرید و پیروی نکنید!

×وبلاگ نویسی عاشقانه

×استخر

×پیتزا!

×مطالعه بخش‌هایی از کتاب جدید جوزف نای گور به گور شده

×اقامه دو رکعت نماز شب قدر

×لالا...

به استحضار مومنین محترم می‌رساند برنامه اشاره شده احتمالا با برخی عبادات، زیاد و کم همراه می‌شود که البته ریز برنامه‌ها دیگر به نظّار محترم ربطی ندارد.

 

ــ بازی‌های سوریان رو هم عین نوشاد عالمیان تا فینال درست پیش‌بینی کردم. یه وخ! فک نکنید مهمه ها... اصلاً. نیست همه می‌تونن این کار رو بکنن یا جراتشو دارن...؛ خب منم مثل همه‌ام دیگه... راحت می‌تونم از قبل بگم طرف می‌بره یا می‌بازه.

 

ــ حسین تقی‌زاده عزیز لطف کرده و روی وبلاگش از من هم چیز نوشته.

صحبت‌هایش راجع به ملاقاتمان سوررئالیستی است ضمن اینکه از تعریف‌هایش هم خوشم نیامد چون خودم را اینطوری تصور نمی‌کنم.

ولی الحال اینکه پسرکی جوان و جویای نام است که قلم قشنگی هم دارد.

امیدوارم هرکجا هست و منهای اینکه بعدا با من دشمن می‌شود یا دوست می‌ماند؛ موفق باشد و همیشه هوای تازه را نفس بکشد.

یادداشت حسین را اینجا بخوانید.

 

ــ روزه‌های پیاپی بی‌سحری، عن‌قریب دارد آقای پسر را به شهادت می‌رساند. اگر بار گران بودیم و رفتیم، خداحافظ

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد ۱۳۹۱ساعت 21:2  توسط مسعود يارضوي  | 

Compact


ــ اصلاح‌طلبان دارند می‌گویند اصلاح قانون انتخابات که زیرآب نظارت و تایید و رد صلاحیت‌ها را بزنند.

اصولگراهایی هم که این مسئله را تکرار می‌کنند حالشان زیاد خوب نیست. این اصلاح، اگر هم قرار باشد صورت بگیرد حتما تا انتخابات آتی متولد نخواهد شد.

 

ــ در جمع بچه‌های دفاتر جامعه اسلامی دانشجویان از "فتنه زیر پوستی" گفتم.

جدی‌اش بگیرید.

حواسمان باشد که انحراف از فتنه هم خطرناک‌تر است.

 

ــ آمریکا می‌خواهد علم کند که تحریم‌ها علیه ایران "کُشنده" بوده. رسانه‌های وابسته هم پروژه را کلید زده‌اند. این در حالیست که جلوه بارز این کشندگی!، گرانی قیمت گوشت مرغ بوده است.

مواظب باشیم در قول و عمل حرف دشمن تکرار نشود.

 

ــ مهمترین مسئله در اوضاع کنونی و فرای تمام مسائل؛ بحث توجه به استقرار نظام و حفظ شئون کلی کشور است و لاغیر.

بند کردن بیش از اندازه به مقولات کمتر مهم، جازنی مطالب فردی و طیفی به جای منافع کشور و تلاش خواسته و ناخواسته در این زمینه، سمّی‌ترین اقدام در مقطع کنونی تلقی می‌شود.

 

ــ کسی قول نداده است که تمام فتنه‌ها، ضرورتاً ده سال به ده سال رخ بدهند. از آتش زیر خاکستر باید حذر کرد و نکته آنجاست که جریان انحراف استعداد عجیبی از خود در زمینه پیوند خوردن با فتنه‌گران نشان داده است. حواستان باشد که منحرفین تاکنون چند مرتبه از حضور خیابانی! هم سخن گفته‌اند.

 

ــ چند ماه قبل در دانشگاه ... به این اشاره کردم که سوریه بر سر کار می‌ماند و تا وقتی بشار اسد در قدرت بماند اتفاقی نخواهد افتاد.

اوضاع کما فی السابق همان است که گفتم. حتی در صورت بروز شدیدترین رخدادها در منطقه و حتی در سوریه (منظورم یک جنگ احتمالی است) باز هم نظام سوریه ماناست و محور مقاومت به فضل الهی حفظ خواهد شد.

 

ــ یکی از سمّی‌ترین رخدادهای کنونی را تاثیرپذیری خواص کشور اعم از فعالان دانشجویی، استادان دانشگاه، نخبگان سیاسی و چهره‌های مطبوعاتی از "رسانه‌های خارجی" و "ضد انقلاب" می‌دانم.

مواظب این توطئه باشید و سعی کنید تله‌هایش را خنثی کنید.

چند هفته قبل طی گزارشی تاکید کردم که اثر رسانه‌های ضد انقلاب بزودی در فضای ایران بیشتر به چشم خواهد آمد.

انتشار یک گزارش تقریباً غلط در سایت ضد انقلاب جرس از یک جلسه در مجمع تشخیص مصلحت و انعکاس آن در میان رسانه‌های داخلی نشان داد این پیش بینی بر خلاف نظر عده‌ای درست بود.

امیدوارم قسمت اصلی‌تر صحبتم را جدی بگیرید و از "تاثیرپذیری‌های سمّی" جلوگیری کنید.

 

ــ نامهم ترین نکته برای انتخابات پیش رو این است که چه کسی رئیس جمهور شود!. قسمت مهمتر ولی این است که اولا نظام از مقطع کنونی به سلامت عبور کند و دوما بتوانیم به طرح گفتمان مطلوب در فضای جامعه برای انتخاب بهینه بپردازیم.

 

ــ به فضل الهی نظام توانست در پرونده مبارزه با فساد، با چند عنصر دانه درشت برخوردی قاطعانه داشته باشد. برخوردی که برکات آن همچنان طی روزها و هفته‌های آینده جاری خواهد شد و این مسئله دقیقا بر خلاف اهدافی بود که دشمن در فضای پروپاگاندای خود دنبال می‌کرد. توجه به دستاوردهای ما در برخورد با پرونده‌های فساد به شکل گرفتن مطلوب‌تر نتایج و فشل شدن بیشتر دشمن کمک می‌کند.


_ اصلاح‌طلبان برای انتخابات آتی چاره‌ای غیر از گزینه حداقلی ندارند. یعنی اگرچه شاید دو سه کاندیدا را در انتخابات مطرح کنند اما به سمت کسی از اصولگرایان اشاره می‌کنند که بیشتر در فضای افکار عمومی و حتی در فضای نتایج انتخابات آتی مطرح خواهد بود. کانون‌های اصولگرا باید مواظب این توطئه و استفاده اصلاح‌طلبان از تئوری مرغ کوکو باشند. (مرغ کوکو تخم‌هایش را در لانه دیگر پرندگان می‌گذارد)


ــ جریانی که در سال 84 از محمود احمدی نژاد دفاع کرد و هم اکنون نیز به جبهه پایداری موسوم شده، هیچ تغییری در گفتمان خود نداده است. دقت کنید که به جریانی اشاره می‌کنم که خطرناک ترین خطر از صدر اسلام تاکنون را به جامعه ایران اسلامی تحویل داده است و البته حاضر به عذرخواهی هم نیست. جبهه پایداری در انتخابات پیش رو هم در خطر تقویت و طرح دوباره انحراف قرار دارد. افراد سلیم‌النفسی هم در جبهه پایداری هستند اما این مسئله به معنای رفع خطر از گفتمانی که انحراف را در بطن خود بوجود آورد، نیست. باید مواظب بود.

 

ــ ثبات و استقرار جمهوری اسلامی ایران همچنان ثابت و استوار می‌ماند. حتی بروز خطرناک‌ترین رخدادها در منطقه نیز، این ثبات امنیتی را برای مردم ایران دچار نوسان نمی‌کند.

ضمن آنکه باید دانست تعیین کننده نتیجه هر رخدادی در منطقه کسی غیر از ایران نیست. و این مفهوم به معنای پیروزی است.

 

ــ دشمن طی سه سال گذشته در یکی از عظیم ترین پروژه‌های خود یعنی "شکل دادن به رفتار" در میان قشرهای مختلف جامعه ایرانی ناکام مانده است.

این فرآیند بدان معنیست که دشمن برای ادامه راهبردهای خود در ایران در وهله اول مجبور به انتخاب راه حل‌های احمقانه است و در وهله دوم نیز مجبور به ادامه پروژه Nation building است. وهله دومی که البته با توجه به وقوع بیداری اسلامی، آینده بدی برای آن تصور می‌شود.


ــ این گزارش هم بخشی از حاصل بیش از یکسال حضورم در متن اخبار، وقایع و تحلیل‌های مربوط به بیداری اسلامی است. متن و عکس‌های گزارش به قدر کافی گویا هست و نیازی به توضیح بیشتر نیست.

 

_ آمریکا در یکی از بدترین مقاطع تاریخی خود قرار دارد. شکست‌های پیاپی، بروز جنبش فراگیر وال‌استریت، اعتراض 99 درصدی‌ها و بحران اقتصادی مولد، این کشور را در یک مسیر بی‌بازگشت به سمت شکست قرار داده است. این مسیر بی بازگشت به ناچار آمریکا را به سمت تبلیغات بیشتر و البته انتخاب گزینه‌های احمقانه! در تمام عرصه‌ها سوق خواهد داد.

 

ــ عده‌ای در داخل با ارائه براهینی در مقابله تئوری "قرارداشت نظام در موقعیت بدر و خبیر"، قصد دارند یگانه راه نجات را "خط سازش" و مذاکره با آمریکا! معرفی کنند.

این مسئله که نشات گرفته از انحراف فکری است یکی از خطرناکترین مواقف روزها و ماه‌های آتی است که می‌طلبد همگی به صورت مثنی و فرادی در مقابل آن قیام کنیم.

شکسته شدن خط مقاومت به معنای بر باد رفتن تمام دستاوردهای ما طی 33 سال گذشته و خطری است که می‌تواند ایران را به کشوری بدتر از بوسنی و هرزگوین (در دوران تجاوز صرب‌ها) تبدیل کند.

 

پانویس: البته که بسیجی‌ها حواریون عشق هستند و می‌مانند. ولی درد غربت هم درد غربت هست و می‌ماند.

و اینکه انتظار که ندارید که برایتان خبرهای محرمانه و نامحرمانه بگویم. و العاقل یکفی به الاشاره

حالا می‌فهمید چرا گاهی خیلی خسته‌ام...؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد ۱۳۹۱ساعت 20:1  توسط مسعود يارضوي  | 

رفیق...

رفیق خیلی خوب است. یعنی رفیق خوب، خوب است. همانی که می‌گوییمش دوست!

و دوست‌های من بهترین دوست‌های دنیایند.

آقای حسن، آقای فرهاد، آقای حمزه و آقای حسن 2...

البته دوست‌های دیگری هم دارم. حاج محسن، محمد، کاظم، مُمَحَد، سبحون، حاج احمد، اوس رضا، حاج محسن 2 و...

کلا قلمم به تعریف نمی‌چرخد هیچوقت... ولی صفای قدم رفقاست که این قلم هم فاز می‌گیرد و شروع می‌کند به چرخ زدن.

می‌روی تئاتر، پایه‌اند... می‌خواهی زن بگیری، دلسوزت می‌شوند... دعوا که می‌کنی، دار و دسته نیویورکی‌ها برایت راه می‌اندازند... و... و درگیری که می‌روی شنوای وصیت‌نامه‌های نانویس می‌شوند و دلنگران. "برگشتی یا نه...؟!"

آخیش... این زندگی رجّاله فقط با رفقاست که گاهی طعم کیک خامه‌ای به خودش می‌گیرد.

و گرنه خود خالی‌اش که فقط برای من یا طعم باروت داده است یا طعم گِسِ از پا اُفتادگی.

من نه حافظه تاریخی‌ام، نه آدم خوب و نه حتی پولدار که بتوانم به قدر ذره‌ای هم که شده لبخند عمدی بشانم روی صورت‌های قشنگشان.

ولی همیشه دلتنگشان می‌مانم.

این یکی تنها متاع قابل عرضه‌ایست که دارم.

ایستادگی بر سر یک عشق و عالم را رنگ خون زدن با یک چاقوی ضامن‌دار دسته استخوانی، فقط برای یک دوستی.

مرام کش لحظه‌های قشنگ می‌مانم.

تا همیشه.

تا صفای همیشگی تمام دوستی‌ها و دوست‌های خوبم.

پ.ن: اصولا انسان‌های "زود مرام کش شو"، چن تا فیلم خاص را هم خیلی دوست دارند که رفقا در جریانند. که یکی‌اش را هم تا نصفه دیده‌اند!، این آدم‌های زود مرام کش شو...

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد ۱۳۹۱ساعت 20:27  توسط مسعود يارضوي  | 

سنگر

میان لحظه‌های قشنگ افطار... گاهی وقت‌ها... فقط گاهی وقت‌ها... رزمنده‌ها را هم دعا کنید.

غربت کمین و اضطراب لحظه‌های درگیری گاهی وقت‌ها جز با دعا رفع نمی‌شود.


پانویس: سنگر از اینکه ساده بیافتد به دست مرگ... بغضی همیشه حنجره‌اش را فشرده است...

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مرداد ۱۳۹۱ساعت 20:52  توسط مسعود يارضوي  | 

...

نوشاد عالمیان باخت!

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مرداد ۱۳۹۱ساعت 16:1  توسط مسعود يارضوي  | 

پیش‌بینی برای عالمیان

نوشاد عالمیان تو سومین بازیش تو المپیک از تیمو بول آلمانی حتما شکست می‌خوره.


متاسفم که اینو می‌نویسم. دلیل این پیش‌بینی رو هم بعدا واستون می‌نویسم. (اگه وقت شد)


پ.ن: می‌دونم واستون عجیبه یه نفر اینجوری از حرفش اطمینان داشته باشه ... اونم واسه یه بازی که هنوز برگزار نشده ولی نظرمو اینجا نوشتمش که بگم واسه کارام دلیل دارم! . ضمن اینکه دلایلی هم که بعدا واسه این پیش‌بینی خواهم نوشت فک کنم خوندنی باشه. البته اینم بگم که ورزش حرفه‌ای همیشه با یه درصد شانش هم همراه هستش که می‌تونه نتیجه رو تغییر بده. ولی من دلیلی نمی‌بینم بخوام واسه اون یه درصد سرمایه‌گذاری کنم و از ترسش حرفمو نزنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مرداد ۱۳۹۱ساعت 10:59  توسط مسعود يارضوي  | 

روزمرگی

ماه رمضان جان! در خدمت ما که هست... در خدمت شما چی؟!

ـ اساسا تنها تفریح بچه‌های حزب الله خوردن است که آن هم...

 

این اصلا معادله عجیبی نیست. اینکه ورزشکار زن ایرانی در المپیک ششم می‌شود. بعد هم همه خوشحالیم. این اصلا معادله عجیبی نیست. تازه رسانه‌های ضد انقلاب هم به کمکمان می‌آیند و دست به پشتمان می‌زنند. (کنایه از آفرین گفتن!). این اصلا معادله عجیبی نیست.

 

کارهای این روزهای جنبش دانشجویی مثل بارانی می‌ماند که به جای شهر توی کویر می‌بارد. یا مثلا مثل بازیکنی است که توی زمین فوتبال به دروازه سوم! گل می‌زند. می‌خواهم بگویم فساد سه هزار میلیاردی و شهدای شیعه عربستان و مسلمانان پاراچنار و تحریم‌ها و گشت‌های ارشاد و  اقدامات آسمانی دولت! و غیره مانده است روی زمین، فقط مانده میانمار.

البته کار خوبیست‌ها... ولی اگر فکر کرده‌اند گناهشان برای کم‌کاری در سایر حوزه‌ها شسته می‌شود؛ خواب دیده‌اند خیر است.

تازه از من می‌شنوید این از نشانه‌های بیماری هم هست. بیماری‌ای مثل اینکه شاید عده‌ای نه حوصله چالش دارند، نه حوصله فکر کردن نه حوصله ایفای نقش‌های واقعی.

نتیجه می‌شود همین که ترجیح می‌دهند به کیلومترها دورتر اظهار توجه کنند و درباره فضاهای نزدیکتر سری زیر برف کنند و همین.

یاللعجب...!

 

من بعنوان یک هفتاد و پنج میلیونی‌اُم سهم خودم اصلا راضی نیستم حق منو بدن به ورزشکارایی که به المپیک به چشم یه "تجربه"! نگاه می‌کنن.

خب اینجوری بود با پول خودتون می‌رفتید فلان فلان شده‌های فلان شده... طرف می‌بازه می‌گه بدشانسی آوردم... . باشه دفعه بعد... تو............دی.

 

می‌گوید رفاقت به ماندن است. می‌گویم نه... به رعایت خط قرمزهاست که شما رعایت نکردید.

 

دوستی دارم که شب‌های قدر وبلاگ می‌نویسد و می‌خوابد. و اخیراً دوست دیگری هم یافته‌ام که شب‌های قدر صحیفه امام(ره) می‌خواند.

ماها دوستهای نابابی هستیم. فکر دوستی با ما هم به سرتان نزند.

 

به نظر من آرای حجت‌الاسلام غریب رضا در وادی رسانه آرای غلطی هستند. ایشان با اینکه دل پاکی دارند و با اینکه خیلی هم احساس می‌کنم که دوستشان دارم اما در وادی رسانه به گونه‌ای موضع می‌گیرند که سرجمع آخرینش می‌شود همانی که الجزیره یا بی بی سی فارسی می‌خواهد.

حجت‌الاسلام غریب‌رضا چرا روی این مسئله تامل نمی‌کند که پخش شدن ویدئوی نطق یک خانم بحرینی و شکار آن توسط تیم برادر خوبم غریب‌رضا یک عملیات نرم نیست بلکه دقیقا دامی است که بی‌بی‌سی و الجزیره با همکاری یوتیوب پهن کرده‌اند برای تزریق فمینیسم در قامت انقلاب بحرین.

 

یکی از رفقا حرف جالبی درباره آممباقر می‌زد. می‌گفت با قالیباف مشکلی ندارم. مشکلم با "انتخابات" است!

 

از کامنت‌ها متشکرم. خواستم بگویم من یک کاری که هیچوقت اینجا نکرده‌ام شعار دادن بوده است. اصلا و حتی برای یک بار هم حتی.

 

در شماره قبلی نشریه پنجره یادداشتی تحلیلی از من درباره پیش‌بینی‌ام از روزهای آخر دولت رئیس جمهور احمدی نژاد منتشر شده است. نوشته بودم احمدی نژاد حتما با انتقادهای پیرامونی‌اش تنها می‌ماند و البته نظری هم به انتخابات دولت دوازدهم خواهد داشت.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد ۱۳۹۱ساعت 15:57  توسط مسعود يارضوي  | 

لحظه

نمی‌دانم...!

شاید این خصلت ما مردها باشد که حتی گاهی از چیزی که دوست داریم هم فراری می‌شویم و دلمان می‌خواهد برویم یک گوشه‌ای برای خودمان...

کار جدیدم را دوست‌تر دارم. ولی از میان همین کار جدید هم همه‌اش دلم تنگ می‌شود که گاهی برای خودم باشم. وبلاگ بنویسم. شنا کنم و سوار بر یک نریان سفید و مشکی در باد...

گفتم مردها... یکی می‌گفت: دو گروه از مردها هیچوقت به زندگی عادی برنمی‌گردند. آنهایی که به جنگ رفتند و آنهایی که عاشق شدند.

شاید این دلتنگی‌ها مال همین باشد. ایلیاتی و مرد ناز و اداهای برنو و کلاش...

و تنها و گاهی رفیق سال‌های آتش و گلوله.

جنگ حالا ولی سخت‌تر است و غربتش هم.

گفتم غربت.

نمی‌دانم چرا تازگی‌ها دلم این‌همه برای کربلا تنگ می‌شود.

کربلا ندیده‌ام ولی توفیر ندارد گویا...

این دلتنگی‌ها دوست داشتنی‌ست و از آن دوست‌داشتنی‌تر سرشتی که همیشه باید بجنگد.

بجنگد، کمین بخورد، گلوله‌های سرخ را ببیند، زنده بماند، زجر بکشد، بجنگد...

خدایا من این سرشت را دوست‌تر دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مرداد ۱۳۹۱ساعت 18:13  توسط مسعود يارضوي  |