عبور

ما مشك رنج‌هاي انقلاب را به دندان كشيده‌ايم و دست و پا داده‌ايم، اما رهايش نكرده‌ايم

در هوای بهار

غمگین که هستم گاهی دنبال خودم می‌گردم.

توی این تصویرهای مات نیستم شاید. ولی صدای روضه حضرت زینبی(س) که از عکس‌ها به گوش می‌رسد را می‌شنوم.

تو  هم می‌شنوی؟


"نبرد" و جنگیدن خوب نیست. تزاحم به هم خوردن توازن‌هاست.

این وسط ولی گاهی حریف دل خراباتی‌ات نمی‌شوی.

قصه‌ی این تفنگ‌ها و این چفیه‌ها... و آن مات بودن‌ها و روضه‌ها آشنا و عاشقانه است...

قصه‌ای که گاهی وقت‌ها خودش را پرت می‌کند وسط روزمرّگی‌هایت. و گوگل ایمِیج هم کمکش می‌کند گاهی.

مثل همین الآن که عکس من و "فاطمه" را کنار هم به یاد می‌آورد.

زنده برگشتن از عملیات خاطره خوبی نیست ولی با دیدن خودم و فاطمه کنار هم ذوق‌ می‌کنم. ذوقی که شاید دلیل ته‌خنده‌ی تلخ آدم توی عکس را هم بعد از سال‌ها هویدا کرد.


"فاطمه"‌ی کوچک ما مثل بهار می‌ماند و من، با آن تفنگ و آن خستگی نگاهبان کویری بهار.

فرزند تیربارهای خسته ولی بیشتر از همه؛ عاشق هوای بهاری حسینیه امام خمینی(ره) است.

بسیجی‌ بی هوای بهاری می‌میرد.


پ.ن:

1.عکس‌های مات را جانباز دلاور ناجا، ع.کریمی منتشر کرده است.

2.خیلی سال قبل برنامه کودکانه زیبایی پخش می‌شد. "سما" دخترکی کوچک بود که جانش را بر سر عهد نگهبانی‌اش سودا کرد و برای همیشه رفت.

پایان نگهبانی همیشه سرخ است...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم دی ۱۳۹۱ساعت 15:51  توسط مسعود يارضوي  | 

مرد لحظه های مرده

_ خاطرات عزت شاهی را هم خواندم. (من مسعودالله عزت شاهی ام. یعنی بودم. بیشتر شدم!).


_ به آقای حسن تلفن می کنم... تا حال "بهار" را بپرسم.


_ می گوید چه عجب بعد از 24 ساعت بیدار شدی بالاخره؟! می گویم: من که خرده بورژوا نیستم که...

از بی دغدگی های زیستن در میان پرولتاریا!


_ بنده با افتخار اعلام می کنم که هیچ بلوز و لباس گرمی توی زندگی ام نیست. آس و پاس در آغوش سرما.


_ "تیزی" بر کفنم بند که در سحرگه حشر... به "خون" ز دل ببرم هول روز رستاخیز

در عوالم لوطی گری! (حکم اعدام دارد ها... گفته باشم)


_ تازگی ها توی مخالف مغرب گیر داده ایم به ساق تو ساق زدن.

دو تا از غول ها را انداخته ام... برای الباقی هم خدا مثل همیشه بزرگ است.

از نشانه های قدرت است در هنرهای رزمی خَرَکی!

درد می کنه ه ه ه ه ه ه...


_ طبقه بالایی ها دوباره پارتی گرفته بودند نامردها...

این بار ولی نقل شب قتل بود و این حرفها...

رفتم دم درشان... صداها قطع شد.

از مزایای زیستن در لایف استایل ابوذر


_ لباس می خریم. نو نوار...

مثل حسّ کودکی شب های عید


_ وقتی یک نفر خودش می تواند کاندیدا شود ولی می گویند با مدودف ها نشست و برخاست دارد!

اگر روزی دیدید به واقعیت پیوست حتماً در عاقلگی سیاسی آن "یک نفر" شک کنید.

از مزایای شناخت زیادی هاشمی!


_ می گوید بیا مستند بسازیم.

می گویم... اسب و تفنگم را گرفته اند... حوصله اش نیست!

تفنگ دسته نُقرم داد و بیداد!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی ۱۳۹۱ساعت 18:13  توسط مسعود يارضوي  | 

...

_ حجت‌الاسلام و‌المسلمین ... «مهندسی معقول و منطقی انتخابات» را وظیفه ذاتی سپاه دانست و...


پانویس: ملموس‌تر شد برایتان چرا این‌همه می‌گویم "آقا" را دعا کنید... و چرا می‌گویم "غریب حسینیه امام خمینی" و چرا می‌گویم "فتنه صفین"؟!


+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی ۱۳۹۱ساعت 10:50  توسط مسعود يارضوي  | 

من، رضای کیانیان، عنکبوت‌ها

ــ سر عصر است و روز کاری تقریباً تمام... یک روز کامل که آدم را خسته می‌کند و خرد و خاکشیر...

"قهوه" و "هنر" اینجور وقت‌ها گاهی خستگی‌هایم را در می‌کند.

سه گانه رضا کیانیان را دیدم ولی... آن ته اعماق خسته‌تر شدم.

یک‌جورهایی خیلی نامردی آق‌رضا.

9 میلیون تومن تابلو با سوژه اروتیک؟!

... سه‌گانه رضا کیانیان توی نمایشگاه اکسپو؛ شده است سوژه این روزها...

ما که مشتری گاهی وقتی این آتلیه‌ها هستیم. هیچ... بیچاره آنهایی که به عشق رؤیت تجربه‌های هنری بعضی‌ها، هِلِک و هِلِک خودشان را می‌کشند تا بیایند این تحفه را ببینند.

عکسی که ناصر تقوایی گرفته بود اما خیلی جذبم کرد.

زیبا و آرام از یک آسمان و یک دریاچه.

توی لَندآرت هم یک تار عنکبوت گنده‌ی قرمز درست کرده بودند که کسی زیاد متوجه نبود چقدر باحال است.

رفته بودم وسطش ایستاده بودم.

یعنی خون آن عنکبوتی که من بیافتم توی تارش هدر است ها...

یک مقداری هم ادا و اطوار سر زاینده رود و جزیره خوشرنگ! هرمز را زده بودند گَل فیلم و تدوین. که اصلاً قشنگ نبود. چندتا ترانک را هم داشتند ویدیو کنفرانس می‌کردند که طبق معمول سرشار بود از متکا و لحاف و گیس و غیره... (خدا مرگتان بدهد که فقط بوی کارهای بی‌تربیتی می‌دهید!)

روایت‌های هنر ــ طبیعتشان با عکس خیلی خیلی زیبا بود ولی.

طرف خوابیده بود وسط یک دیوار گلی. اسم عکس چند صد هزار تومنی‌اش هم "تعمیر" بود فکر کنم.

آفرین. (البت این هم ظلم است که آدم 30 سال عمر از خدا بگیرد تهش بشود این!)

هنوز هم ولی از دست کیانیان عصبانی‌ام.

کاش حالا که مثل آژانس شیشه‌ای نیازت داریم عمو رضا... هنوز خودت مانده بودی.

همان مأمور اطلاعاتی که روش‌های خودش را داشت.

آنطوری دوست‌داشتنی‌تر بودی آق‌رضا... نه وقتی که مجری حراجی می‌شوی یا تابلویی می‌کشی که فقط با پارناسین‌ها و تفکرات مسخره‌شان انطباق دارد نه با هیچ‌کجای خودت، ما و هنری که این وسط هست. (و شرق هم برایت هورا بکشد و نفهمی این یعنی چی؟)

کاش رضای خودمان مانده بودی و حتی با روش‌های خودت هم که شده می‌یامدی کمکمان توی این جنگ نفسگیر. بماند کدام جنگ و کدام نفس حاج رضا... مردها اگر تنها نباشند یک جای کار این دنیا غلط می‌شود!

هنوز خودم را وسط آن تار عنکبوت قرمز تصور می‌کنم.

تنهایی هم که شده باشد با یکی که سهل است. با هزارتا عنکبوت می‌جنگیم اوس‌رضا. نقلی نیست.

ولی دل ما هنوز برای رضا کیان خودمان تالاپ تالاپ می‌زند. که بیاید و برای امنیت مردمش هم که شده قلم‌موی توی دستش را تفنگ فرض کند و وارد گود شود.

خلاصه دوسِت داریم عمو رضا.

ضمنن تابلو هم قشنگ بود. معنایش ولی نه...


بعدنوشت: با من هستید؟!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی ۱۳۹۱ساعت 17:11  توسط مسعود يارضوي  | 

از تاج‌زاده تا شرق و مخالفت‌های من

ــ با کار بچه‌های باشگاه خبرنگاران مخالف بودم.

نمی‌توانم بفهمم وقتی ما با مصطفای تاج‌زاده مشکل عقیدتی، تفکری و دیالکتیک سیاسی داریم؛ انتشار دادن عکس‌های خصوصی فرزندان ناخلفش توی یک پارتی مثلاً قرار است چه چیزی را در این وسط حل کند؟

مثلاً اینکه بچه‌های تاج‌زاده پارتی می‌روند و همسرش هم به این رسم ناخوب توی فیس‌بوک لایک می‌دهد چه ربطی دارد به اینکه قصد ما نقد حرف‌های تاج‌زاده است؟!

تاج‌زاده و رفقایش براندازند. گفتمانشان هم. این قضیه از سال 87 هم قابل پیش‌بینی بود(منهای شناختی که از سال 78 ازشان بدست آمد!). و البته مایی هم که با تحلیل به این پیش‌بینی رسیده بودیم هیچ شناختی نسبت به خانواده تاج‌زاده و عادت‌های زشت و زیبایشان نداشتیم. و صد البته احتیاجی هم به این دانایی زائد نداشتیم.

نمی‌فهمم واقعاً چرا یک عده متوجه نمی‌شوند که گفتمان کسی مثل تاج‌زاده از روزمرّگی‌های شخصی خودش و خانواده‌اش صد بار خطرناک‌تر است.

می‌دانید ثمره این نفهمیدن‌ها چیست؟

من بهتان می‌گویم مظلومیت رهبر است.

بخاطر اینکه این آدم‌های به اصطلاح رسانه‌ای و از شانس بد ما اصولگرا؛ وقتی به اشخاص گیر می‌دهند دیگر قاعدتاً متوجه نخواهند شد که ممکن است حرف‌های همین آدم را (که از خودش صد بار خطرناکترند) یک رسانه دیگر و چندین آدم دیگر به انحاء مختلف تکرار می‌کنند.

حالا شما جواب این معادله را تعمیم بدهید به صدها چهره خطرناک دیگری که برخی رسانه‌های ما یاد گرفته‌اند تا گزارش آب خوردنشان را هم بدهند.

و کسی این میان متوجه نیست که طرف مثل حکایت اسبی که زنگ زده بود سیرک و کار می‌خواست؛ دارد حرف خطرناکش را می‌زند و به مقصد هم گاهی نزدیک می‌شود و خیلی‌ها به جای کشف این واقعیت واضح، گیر داده‌اند که حالا برای آقای اسبه کار از کجا بیاوریم؟!

وَه که گاهی چه ناخوب، مسیر را می‌یابیم...

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی ۱۳۹۱ساعت 15:13  توسط مسعود يارضوي  | 

هوای تو

ــ تو مثل گُل می‌مانی...

که همه دوستش دارند، همه دورش می‌گردند و بویش می‌کنند. همه عاشقش می‌شوند. همه به یادش می‌مانند...

"شما" فقط 17 میلیون عاشق داری که این روزها مستانه مستانه کربلایی شده‌اند و رسیده‌اند به آغوشت.

و البته این منهای تمام عشّاق خوش‌مرامت در اقصی نقاط عالم است که شاید هنوز کربلایی نشده‌اند ولی آنقدرها دوستت دارند که ارزشش را دارد "شما" هم عاشق آنها باشی.

"شما" رفقای مهربانی داری... آنقدر مهربان که خودشان را برایت می‌زنند، برایت گریه می‌کنند و گاهی که دلشان آرام نمی‌گیرد حتی لطمه هم می‌زنند به خودشان.

خودت بگو خوب من...

میان این همه رفیق و عاشق و شیدا، چه جایی برای من می‌ماند؟!

که این روزها گاهی خندیده‌ام... گاهی "چرا" بر زبان رانده‌ام؟! و گاهی هم مثل غریبه‌ها از تلویزیون به بارگاهت نگاه کرده‌ام.

نه... باور نمی‌کنم... "شما" هرچقدر هم که بزرگ باشی... سرت به آن 17 میلیون نفر آنقدرها گرم هست که یادی از من نکنی و نیازی هم به این کار نداشته باشی.

"شما" خون خدا هستی. قبول... ولی خود خدا که نیستی... که حواست به همه باشد. و تازه حواس‌بودن! بهانه هم می‌خواهد که "شما" نداری...

با من هستی خوب من؟!

آنقدر بهانه و گناه بین من و "شما" هست که این وسط جایی برای عاشقی‌های زائرانه نماند.

می‌ماند دلتنگی و تنهایی من... از اینکه یکی مثل تو را ندارد و نمی‌تواند ضریح با صفایت را بغل کند.

نمی‌تواند آن دور و برها با لهجه دست و پا شکسته خودش زیارت اربعین بخواند و احیاناً حالی اگر دست داد شفای روح دردمندش را از تو بخواهد.

"شما" با 17 میلیون زائرت خوش باش.

بگذار اصلاً نه صدایم را بشنوی و نه یادت بیاید... که این گوشه تهران و میان این همه آدم‌ها، ماشین‌ها و ساختما‌ن‌های بلند و دود گرفته یکی هست که دوستت دارد.

دوستت دارد ولی مثل لات‌ها حرف می‌زند، اهل کتک‌کاری آدم‌هاست، گناه می‌کند و ...

بگذریم... قرار شد "شما" فراموش کنی... دیگر چه اهمیتی دارد برایت که این عاشق فراموش شده درباره "تو" چه فکری می‌کند؟!

رسم "شما" که عاشق کشیست... می‌دانم.

رسم من ولی این نیست.

نه کاکا... می‌کشی بکش... ولی من سر این عشق مانده‌ام.

دوستم نداشته باش... ولی عشق را که نمی‌توانیم سر ببریم... نه من و نه "شما"... می‌توانیم؟

برایت زیارت عاشورا می‌خوانم... با من هستی خوب من؟! حتی برای رضای خدا هم نمی‌خوانم.

فقط برای تو... دو رکعت نمازش را هم... زیارت اربعین را هم... و گاه که خیلی خسته‌تر می‌شوم دعای عرفه را هم...

راستی آقای مهربان... قرار است این روزها دیگر با هم نباشیم و "شما" هم با تمام آن 17 میلیون زائرت خوش باشی.

فقط محض اطلاع...

بین تمام آن 17 میلیون نفر، یکی را هم نمی‌توانی پیدا کنی که مثل من ...

زیارت اربعین بخواند... با اینکه می‌داند دلیلی برای دوست‌داشتنش نداری.

(دوستت دارم)

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی ۱۳۹۱ساعت 14:7  توسط مسعود يارضوي  | 

سوسوی اپیزودهای متفاوت

ــ خدا خانم مادر را حفظ کند.

کودک بودم که چند تا از صور فلکی را توی آسمان نشانم داد و گاهی وقت‌ها معلم سوالهایم می‌شد درباره چیزهایی که دارم توی آسمان می‌بینم.

شهر ما کلاً مشهور است به شهر ستاره‌ها... و لابد می‌پذیرید که از من هم بعید است همانطور که "پسر باد"! هستم، فرزند ستاره‌ها نباشم!

راستی من برای خودم ستاره هم دارم. البته نه مثل احتمالاً خیلی از شماها که ستاره شمالی را ورداشته‌اید، سند زده‌اید به نام خودتان. بیچاره ستاره شمالی که الآن باید حدود هفت، هشت میلیارد نفری صاحب داشته باشد!

پ.ن:ــ خواهشاً اگه کسی به محضر امام زمان(عج) شرفیاب شد یا احیاناً با اهل نفسی، صاحبدلی و از جماعت خصّیصین با کسی همنشین شد؛ سر جدتون این ماجرای آدم‌فضایی‌ا و حیات توی منظومه شمسی رو ازشون بپرسین.


ــ شهر جالبیست تهران...

نصفش برف می‌بارد و نصف دیگرش نه.

باد شدید می‌وزد گاهی در حالی که یک درخت انگاری دارد باله می‌رقصد و درست همانجا و کنار همان درخت، درختی دیگر ساکت و صامت مثل میخ ایستاده است. بی هیچ تکانی.

و آسانسور هم گاهی که دلش گرفته باشد وسط طبقات می‌ایستد تا ببیند چه کار می‌توانی، بکنی؟!

اینجا تهران است.


ــ طبقه بالایی‌مان کاملا دقیق محاسبه کرده بود. که چقدر خسته هستم، خانم مادر کِی نیست، کلی باید چیز بخوانم، فردا چند تا جلسه کاری دارم و غیره...

پارتی گرفته بودند ورپریده‌ها.

ما را هم که راه نمی‌دادند!... تمام شب با چشم‌های گشاد و قیافه اخمو نشسته بودم توی تخت.

چند بار به سرم زد حتی اگر شده یک اعتراض کوچک هم بکنم. از شما چه پنهان نصف شبی شال و کلاه هم کردم و تا دم در واحدشان رفتم.

بوی گند زهرماری! ولی دوزاری‌ام را انداخت که این مهمانی اذیت کننده با تذکر من هم تمام نخواهد شد.

نشسته بودم توی پله‌ها و کم مانده بود بزنم زیر گریه. خداااااااااااااااا...

پ.ن: دنبال چند تا چوب بلند می‌گردم! آشی برای همسایه طبقه بالا پخته‌ام که خودشان کیف کنند.

می‌خواهم پارتی تنهایی معکوس! توی خانه‌مان برگزار کنم. (گرفتید نکته چوب‌های بلند را؟)

تازه از توی دیوار نازک اتاق نشیمن هم صدای همدیگر را می‌شنویم. با صدای "آمور میون" در خدمتشان هستم تا صبح... دارم برایشان. لوطی قاطی کرده است اساسی!


ــ مشکلت اینه "سرگشته" که تحمل شنیدن و درآوردن اون بالایی از حالت آکبند رو نداری. دلت می‌خواد با همین بیماری بسازی. خب بساز. انقد بساز و نشنو تا یه طوری بشه بالاخره.

شنوای امینی‌ام "سرگشته" ولی وقتی فحش می‌دی باید فحش بستونی.

ضمنن اصلا باهات حال نمی‌کنم وقتی اباطیل می‌گی.


ــ پهلوان قصه ما این روزها ترجیح می‌دهد چشم‌های وق زده‌‌اش را زیر کلاه شاپو پنهان کند تا کسی ازشان چیزی نخواند.

لوطی تازگی‌ها عوض زورخانه و رخصت و فرصت... مثل طوقی‌های سر بام که گاهی دلشان می‌گیرد و بُق می‌کنند، بُق کرده است و فقط گاهی توی ایوان خانه اگر وقت کند میل می‌گیرد و دیگر هیچ...

دیزی و کلپچ هم چند روزیست از گلوی پهلوان قصه ما پایین نمی‌رود. با نان و ماست کنج قهوه‌خانه می‌سازد و راضیست به این همه غمی که اوستا کریم گذاشته است روی دلش.

لوطی فقط گاهی دلتنگ قدّاره‌ای برّا می‌شود که بشیند روی این همه مصیبت لاکردار.

آن وسط‌ها دشنه بر جان هم نشست... عشق است برای لوطی قصه‌ی ما...

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم دی ۱۳۹۱ساعت 13:54  توسط مسعود يارضوي  | 

برای آینده

گاهی وقت‌ها هست که آدم احساس می‌کند غیر از آبرو هیچ چیز دیگری برای فدا کردن در راه دوست‌داشته‌هایش، ندارد. یعنی دیگر نقل جان و مال هم نیست. می‌ماند آبرویی که آن را هم باید سودا کنی و بخاطر خطرهایی که احساس می‌کنی در پیرامون آرمان‌هایت وجود دارند بیایی وسط میدان.

قول داده بودم که دیگر تحلیلی را اینجا منتشر نکنم. بویژه تحلیلی که منعطف به حوادث آینده باشد. سر قولم هم مانده‌ام ولی چند تا قضیه هست که باید اشاره وار آنها را برایتان بگویم.

و اشاره‌وار می‌گویم، که هم سر قولم مانده باشم و هم اینکه اشاره و تحلیل کوتاه قدرت بیشتری دارد برای اینکه نگذارد احتمالات منطقی به فراموشی سپرده نشوند.


یکم ــ هاشمی و انتخابات

من در مورد آقای هاشمی و کاندیداتوری ایشان احساس خطر می‌کنم. از چند ماه قبل احساس کردم آقای هاشمی هیچ دلیلی برای عدم ورودش به انتخابات نمی‌بیند.

از سوی دیگر تحلیلم اینست که اصلاح‌طلبان هم برای جلوگیری از "شکست حتمی" و فرار از خطر احتمالی حذف، چاره‌ای غیر از کاندیدا کردن آقای هاشمی و حمایت از او را ندارند.

ضمن اینکه در اظهار نظرهای اصلاح‌طلبان نیز اشاره‌‌های واضحی را به سمت آقای هاشمی می‌بینم.

بر اساس تحلیل من، هاشمی رفسنجانی به احتمال خیلی زیاد در انتخابات ریاست جمهوری 92 شرکت خواهد کرد.

این احتمال خیلی زیاد، بدیهیست که از نظر من یعنی شرکت حتمی مگر اینکه زمین بازی از اساس و با اتفاقات غیر قابل پیش‌بینی و تخمین تغییر کند.

اما این تحلیل از آن رو ضرورت انتشار یافته است که عقل سلیم اینطور حکم می‌کند که دوستان خوبم لااقل برای این قضیه یک احتمال کم قائل باشند و تمهیداتی که شاید تکلیف آنها برای گفتمان‌سازی است را در نظر بگیرند.


دوم ــ جریان دولت و انتخابات

تحلیل من اینست که کاندیدای جریان دولت در انتخابات آتی شکست خواهد خورد.

بدیهیست که این حرف یک پیش‌بینی صرف نیست زیرا نگاهی به برآیند رفتارهای گفتمانی، سیاسی، اجرایی و عقیدتی دولت کنونی؛ از نظر من همین نتیجه را عاید می‌کند.

دولتی‌ها از نظر رفتاری بگونه‌ای نیستند که کاندیدای آنها توانایی واضحی برای قرارگیری در سبد رأی داشته باشند.

این تحلیل از آن رو ضرورت بیان داشت که اولا توجهی بیش از حد به برخی فعالیت‌های فرعی معطوف نشود و ثانیاً عهده‌ای با خطرناک پنداشتن بیش از حد برخی فعالیت‌ها!، از سایر احتمالات منطقی و شاید با خطرات بیشتر! غافل نشوند.


سوم ــ شرایط کشور و بحث فتنه

این تحلیل را با تألم فراوان می‌نویسم. رصد شرایط عمومی کشور و نگاهی به رفتار برخی خواص و حرکات رسانه‌ای کشور از یکسو و دریافتی که بنده از حرکات نظام سلطه و دشمنان غربی ایران دارم؛ با نهایت ناراحتی این تحلیل را در ذهن من ایجاد کرده است که هم‌اکنون در شرایط فتنه خفی و غبارآلودگی فضای جنگ صفین قرار داریم.

دقت کنید که در نگاه و تحلیل من اوضاع آینده و حتی فعلی بسیار مساعد است و ما در پیشرفتی تدریجی قرار داریم. ناراحتی اما از آنسوست که در فتنه صفین و قاسطین؛ سختی شرایط فتنه فقط در خیمه امیرالمؤمنین(ع) قابل مشاهده، لمس و درک بود.

در این فتنه، مردم، برخی مذهبیون و برخی خواص در جریان چند و چون فتنه قرار نداشتند و ای‌بسا همگی گوش به فرمان ولی زمانه هم بودند اما خنجر دشمنان، دوستان نادان و خواص بی‌بصیرت، تیزی خود را به گلوی ولایت نشان می‌داد و جماعت‌هایی که گفتم خبر نداشتند و حتی با تحلیل‌های خود نیز به شرایط خطرناک پیرامون ولی زمانه پی نمی‌بردند چون "بصیرت نافذ" نداشتند.

دقت کنید که عده‌ای هستند که اگرچه به دلیل بصیرتی که دارند در سپاه عمر سعد قرار نمی‌گیرند اما چون "بصیرت نافذ" ندارند در خیل لشکریان حسین زمانه هم قرار نمی‌گیرند.

در شرایط کنونی، فتنه‌ای که شرایطش را توضیح دادم، در نظر من آغاز شده است و بخش اعظم آن نیز بر دوش حلقه انحراف است که زمینه بروز این شرایط صفین‌گونه را فراهم کرده است.

به مسئله احتمال "اغتشاش" در فرآیند این فتنه در اپیزودها بعدی اشاره خواهم کرد.


چهارم ــ نقشه‌های حلقه انحراف برای اعتراض و اغتشاش

ماه‌ها قبل از انتخابات مجلس نهم طی تحلیلی در خبرگزاری فارس به مسئله ارتباط حلقه انحراف با مقوله اعتراض و اغتشاش پرداختم. +

منحرفین راه حیات خود را در اعتراض و اغتشاش می‌بینند و دقیقاً تلاش می‌کنند تا مدل فتنه‌گران در سال 88 را پیاده سازی کنند اما به هیچ وجه من الوجوه موفق نخواهند شد.

آنها اگرچه حتی برای این کار به تئوری کثیف حساس‌سازی اقتصادی! و "فتنه یقه‌آبی‌ها"! روی آورده‌اند اما تحلیل من اینست که به فضل خداوند رحمان موفق نخواهند شد. این کار آنها با تحلیلی که بنده دارم، در اوج ظهور و بروز احتمالی خود هم رمق و نای سال 88 را نخواهد داشت (مثل تجمعی که در مهرماه و برای گرانی ارز شکل گرفت) و منحرفین و اعوان و انصار آنها را مضحکه عام و خاص خواهد کرد تا امیدوار به تحقق هدفشان.

در واقع می‌خواهم این مژده را به دوستان و دشمنان انقلاب اسلامی بدهم که در مقطع انتخابات آتی و البته تا حدود چند سال دیگر هم شاهد اغتشاشاتی شبیه سال 88 نخواهیم بود. (در چند سال دیگر هم اگر در مقابل توده سازی دشمن مبارزه کردیم حتماً شاهد اغتشاشاتی با رمق سال 88 نخواهیم بود)

پ.ن:

می‌دانم که باورتان نمی‌شود ولی برای من هزار روز جنگیدن و ماندن توی سرما و ایستادن جلوی اشرار، به مراتب راحت‌تر از نوشتن این حرف‌های تلخ و سخت است.

سخت و تلخ از این بابت که هم با اینکه معتقدم کار تحلیلگر پیش‌بینی نیست؛ این حرفها را گفته‌ام و نوشته‌ام و تلخ از این رو که لابد می‌پذیرید برای من تحمل چیزهایی که نوشته‌ام بعنوان واقعیت سخت است. همانطور که در روز انتخابات سال 88 و هنگامی که نوشتم میرحسین یعنی 18 تیر؛ هم سخت بود. +

و یک اتمام حجت:

من این تحلیل‌ها را از باب این می‌نویسم که جامعه مخاطبان و آنهایی که این خط‌ها را می‌بینند به سمت احتمالات منطقی و احتمالاتی که کمتر دیده می‌شوند هم توجه داشته باشند.

و خدای متعال شاهد من و شما که هیچیک از این تحلیل‌ها برای این نوشته نشده‌اند که خدای نکرده قصدی برای خودنمایی باشد.

چه اینکه لابد همه می‌پذیریم اولا این برادر کوچکتان نیازی به اثبات خودش احساس نمی‌کند و ثانیاً هریک از این تحلیل‌ها ممکن است به هر دلیلی رخ ندهد و تحلیلگر آنها مضحکه خاص و عام شود.

با این همه ولی سنگینی غصه‌های غریب حسینیه امام خمینی(ره) به آن وا می‌داردم که با عنایت به آنچه که می‌بینم و در ذهنم بعنوان تحلیل شکل می‌گیرد؛ بی‌هراس از تمام آینده مبهمی که با آن مواجهم و هیچیک از مولفه‌هایش بر من هویدا نیست؛ آبروی خودم را برای این انقلاب اسلامی سودا کنم و تنها اجر را از خداوند رحمان مسئلت کنم.

والاسلام

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی ۱۳۹۱ساعت 16:12  توسط مسعود يارضوي  | 

زخم‌های لوطی

ــ وا می‌روم از خستگی...

96 صفحه فصلنامه لشکر اصلاح‌طلب عمر سعد! را ظرف 3 ساعت خوانده‌ام!... نقلی نیست.

افاضه فرموده‌اند: خیزش اجتماعی و اینکه به بن رسیده‌ایم همگی... لطف هم کرده‌اند دمر به پابوس بعضیها افتاده‌اند که این تن بمیرد بیا و کاندیدا شو.

منتشر می‌کنم ولی نمی‌فهمم چرا اینجا همه تشنه‌ی خبرهایی از ائتلاف سه نفره و حسادت‌های جبهه پیروان‌ و چشم‌غرّه‌های جبهه پایداری به حداد عادلند؟!

البته می‌فهمم ها. عادت کرده‌ام ولی همیشه خودم را بزنم به کوچه مسعودچپ!.

مرده شور این کوچه مسعود چپ را هم ببرد که گاهی وقت‌ها اینهمه بی‌خاصیت می‌شود...

بی‌خاصیت است لابد که بعد از اینهمه سخنرانی درباره لیاقت عموم خبرهای محرمانه برای دورة‌المیاه! دوستی از راه می‌رسد و اینطوری کامنت‌خورمان می‌کند: اخوی چطوری ممکنه به خبرهای محرمانه مخالف مغرب دسترسی پیدا کنیم؟!

بیشتر وا می‌روم... نفس عمیق می‌کشم و تند تند کلیک می‌کنم تا به عکس "فاطمه" کوچک برسم.

پدرسوخته، عینهو موزه لوور می‌ماند.

آخییییش... خدا چه بنده‌های کم‌خرجی برای خودش خلق کرده است. یکی مثل لوطی که خرجش فقط دیدن پست آخر آقای حمزه است.

خرجش کم است ولی زخم‌هایش زیاد... زخم؟!

نمی‌دانم ستاره‌ی من چرا این همه شیرین است که هرکی از هرجا می‌ماند سر راه درشتی هم نثار من می‌کند و می‌رود؟!

تا جایی که یادم هست کتک‌خور داشّی ملس است... نقلی نیست... ولی داشّی هم دلش می‌گیرد خب؟!

بیخود و بیجهت دارد رد می‌شود که نثارم می‌کند: "مزدور"... یا آن یکی که چندماه قبل ناسزا گفته بود و از چت لیست اخراج شده بود هی می‌گوید: عکس خودش اینجور... عکس خودش اونجور... اصلاً عکس خودت اینجور...!

ما که چیزی نمی‌گوییم. همان وقتی که فحش دادند هم نگفتیم. البت جی‌مِیل ما باگ نداشت و یحتمل فحش ندادنمان را شنیده‌اند.

یعنی اصلاً به جان هرچی مرد است قسم، لوطی از این شیرها هم نخورده است که بخواهد دهن به دهن هر جوان‌سری بشود. ضمن اینکه رسم مردی و فتوت هم نیست.

یکی ضعیفه است و یکی قبلاً چیز یادت می‌داده... آن دیگری هم رهگذر زیر بازار است. با همکار هم که چشم‌تو‌چشم هستیم و حرمت نمک واجب هم که واجب است.

داشّی تحمل می‌کند ولی... مثل هرچی مرد است. مثل وقتی که اشرار، خستگی گذاشتند روی دلش.

قسمت لوطی از این همه حرف نزدن تنهاییست و چشم‌های خمار و پوزخند مات. باز هم نقلی نیست.

ما که قبل از درشت شنیدن و فحش خوردن و خستگی، پیه این تنهایی لعنتی سگ مرام را به تنمان مالیده بودیم. نمالیده بودیم؟!

تازه تنهایی مرد هم پر از خون است که باشد... آنهم برای مرام لوطی جهانگیر که دعوا کمتر از چار نفر برایش عار دارد.

با این همه اما داشّی نمی‌ترسد روی دیوار بنویسد "خوش بحالت تکّه سنگ" و بعد اعتراف کند "تُف به ذات تنهایی"

حالا بگذار اصلاً مثل مجری صدا و سیما، شب توی خانه از زور غصه دق کنی و بمیری.

طوطی خیالی خانه هم صبح فردا برود برای آقای کارآگاه بلغور کند: *مرجان عشقت منو کشت... مرجان عشقت منو کشت...!

هیچکس هم دست آخر نمی‌فهمد قلب داشّی را غربت غریب حسینیه امام خمینی(ره) پاره پاره کرده بود که از هزار تا لوطی هم تنهاتر است.

لوطی قصه ما، همینطور گاهی حرف‌هایش را برای مخاطب‌های وبلاگش هم می‌نویسد.

تا دمی مثل داشّی‌های سر بازار، با یقه‌های باز و سیبیل‌های کلفت و شکم‌های گنده با هم خوش باشیم.

گعده کنیم و فحش ناموس بدهیم به خوار و مادر این دنیای بی‌مرام و گاهی زیر لب بخاطر غریبی سیدعلی بگوییم: نامردم اگر...

بعد هم دور هم دیزی بزنیم و شب‌ که شد به عشق "سیدعلی خامنه‌ای" مفاتیح باز کنیم و خدا را به جان هرچی مرد است قسم بدهیم که دشمنان غریب حسینیه امام خمینی(ره) را نیست و نابود کند.

بشمار...

*دیالوگی از یک رمان قدیمی ایرانی

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم دی ۱۳۹۱ساعت 15:54  توسط مسعود يارضوي  | 

فاطمه

_ فاطمه مثل فرشته‌ها می‌ماند. +

آقای حمزه مهربان‌ترین ماها بود همیشه و حالا هم نقلی نیست که این آقای مهربانترین، پدر فرشته کوچک جمع ما رفقای لات و لوتش شده است.

خدای متعال به آقاحمزه‌ی ما فرشته‌ای داده است که این‌روزها، من و سایر عموهای خراباتی‌ و کفتربازش، هرکدام به نوعی می‌خواهیم خودمان را توی دل این کودک که لطافتش مثل شبنم صبحگاهی می‌ماند، جا کنیم.

عموهای آدمکش! و نالطیف فاطمه حالا دارند مثل گاو! به مائده‌ای الهی هاج و واج نگاه می‌کنند و نمی‌فهمند باید این همه لطافت و این همه شعر را چطوری فهم کنند؟!

فاطمه باید حالا برای مسعود و حسن و حمزه و فرهادش، این سوارهای خسته که گرد جنگ و خون و فریاد؛ نشسته است روی لباس‌هایشان، قصه‌هایی از آرامش رنگ آبی بگوید و لالایی بخواند بلندای آسمان را...

و این کودک کوچک، هنوز قصه را آغاز نکرده، هر چهارتا لوطی، آش لاش مهربانی‌اش شده‌اند.

و خرابات نشین وسعت چشم‌های ایلیاتی‌اش...

خلاصه مرام دختر باد را حسابی عشق است.

"فاطمه" ما از نظر من می‌تواند به هرکس خواست زور بگوید.

اصلاً عشقش اگر کشید، به پشتیبانی عموهای سیبیل اندر سیبیلش می‌تواند سفارش بدهد این بابا و مامان را دیگر دوست ندارد.

اصلاً حال می‌کند برود روی ابرها، بالای درخت لوبیای سحرآمیز و بدهد عموها و مسعودش؛ بزنند غول بزرگ را چاقوکاری کنند و فاطمه قاه قاه بخندد.

فاطمه بخواهد، شهزاده زرین کمر را برایش می‌آوریم و میل می‌کشیم به چشم‌هایش...

دختر باد... خبر ندارد چشم بازنکرده چه حکومتی برای خودش راه انداخته است پدرسوخته...

و خلاصه آقایان لات‌ها، کمپلت قرار است رفیق فاطمه خانم بمانند.

شرطش ولی اینست که این زیباصنم، سلام آنهایی که از طرفشان حرف زدم و البته سلام خودم را به نسیم برساند.

و به خدا...

فاطمه کوچک ما آنقدر لطیف و دریایی هست که مستانه مستانه، دیوانه‌اش بشوی و مثل خنگول‌ها برایش حرف بزنی و چیز بنویسی...

پانویس:

حمزه خان را بیش از این حرف‌ها دوست داریم +

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم دی ۱۳۹۱ساعت 16:12  توسط مسعود يارضوي  |