عبور

ما مشك رنج‌هاي انقلاب را به دندان كشيده‌ايم و دست و پا داده‌ايم، اما رهايش نكرده‌ايم

شرح این روزها...

شرح این روزهای من شرح غریبیست...

خب برادر من، آدم وقتی می بیند دیگر به اینجایش! رسیده مگر چاره ای غیر از استعفا هم دارد...!؟

رئیسمان می گوید: برگرد. می گویم: برای همه مدیرانتان حکم رسمی زدید الّا من. ولی حالا که 2 هفته است استعفا داده ام؛ برداشته اید برای جانشین من حکم زده اید. جُک از این خنده دار تر...!؟

این رزوها به هیئت شکم چرانها درآمده ایم. فکر نمی کنم بیش از خوردن و خوابیدن حرفی برای گفتن داشته باشم.

کلافگی های آقای سعید هم از دست من دیدنیست...

با عصبانیت می گوید: چرا وقتی می توانی توی این بازی لعنتی، آر.پی.جی یا چندتا اسلحه بهتر پیدا کنی؛ گیر داده ای که با همین کلاش لامسّب، هلیکوپترهای آپاچی را منفجر کنی؟ نمی شود خب...!

شروع می کنم به شعار دادن. ما فرزند صبحیم که بی هراس از هیمنه ی شب مسافر طلوع خونین صبح می شویم. می گویم: سناریوی من این است که اینطرفها غیر از کلاش تفنگ دیگری پیدا نمی شود. بنابراین یا با همین کلاش می زنیم این هلیکوپتر را می اندازیم یا اینکه می میریم. می گوید: نمی شود. می گویم: باید بشود.

از آقای فرهاد هم بگویم که این روزها دیگر نه آقای فرهاد که بابای علی است. علی کوچولوی جمع ما هم بالاخره بعد از کلی دعا و آرزوهای خوب به دنیا آمد. چشمهای کوچکش انگار فعلا" به جز خدا حوصله نگاه کردن به هیچ چیز دیگری را ندارد.

این ترم را هم که بردیم روی میدان مین. فکرش را بکنید... تنظیم خانواده گرفته ام 10 ! . مابقی را تو خود حدیث مفصل بخوان...

ابوذر را هم که خداحافظی کردیم. حتی خطابش کردیم داغ بر دل نشسته. ولی خدا را چه دیده ای؟

هنوز هم می شود عصرهای جمعه امیدوار بود که مسافر صبح بشوی... یوسف فاطمه دلدارتر از این حرفهاست...!

می خواهم "قلب" کنم یک جمله مشهور را. باب جهاد اکبر! بسته شده. باب جهاد اصغر که بسته نیست!.

یکی دارد از توی تلویزیون روضه اباعبدالله می خواند...

به قول حسین غریب:"با روضه حسین نفس تازه می کنم...وقتی هوای شهر نفسگیر می شود"

و علمدار کربلا این میانه عجب دلبری می کند.

خدا نگیرد از ما این موبایل های پیشرفته را که زیر آفتاب 50 درجه هم می توانند برای دلت روضه پخش کنند.

"ساقی لب خشکیده ات زد آتشم...بعد تو طعم بی کسی را می چشم..."

در مورد آهنگ جدید "عبور" هم حتما تا حالا "سلام آخر" احسان خواجه امیری را شنیده اید. بعد از قرآن و اذان که قبلا" مهمان وبلاگم بودند؛ احساس می کنم این روزها رنگ خداحافظی گرفته ام. و انتخاب این آهنگ هم از بابت همین دلیل بود.

یک چیز دیگری را هم مؤکدا" برای بار چندم می گویم. فعلا" کار رسانه ای نمی کنم. نه به مسیر ربطی دارم نه به ماهان و نه به هیچ جریان دیگری. تمام حرفها هم تکذیب...

راستی داشت یادم می رفت. دلم عجیب هوای دریا کرده است.

 

انتهای پیام/

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر ۱۳۸۸ساعت 21:15  توسط مسعود يارضوي  | 

شب مرگی

_سعید: این داداش ما هم فکر می کند الآن قرن دهم است. فکر می کند خودش جومونگ است و باید صبح تا شب به فکر کشتن و کشته شدن باشد.

 

_حاج احمد (در حال زمزمه فرازی از دعای کمیل که می گوید "صبرت علی عذابک فکیف اصبر علی فراقک"...): حالا احمدی نژاد را تحمل کردیم...!؟ فلانی و فلانی و مشایی را دیگر چطوری تحمل کنیم...!؟

 

_آقای فرهاد: علی کوچولوی من 4 تا عمو داره.

من: بیخود. 3 تا عمو داره؛ یه دونه مسعود...

 

_محمد حسنی (خطاب به من): گاهی احساس می کنم خیلی خودت را "خر"! فرض می کنی...

 

_مادر: شهید بشوی حلالت نمی کنم!

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر ۱۳۸۸ساعت 23:45  توسط مسعود يارضوي  | 

خداحافظ ابوذر...

که نگاه های خسته اَت را دوست می داشتم...

خداحافظ، تمام دست های خسته ی ابوذر...

 "خداحافظ ای داغ بر دل نشسته..."

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر ۱۳۸۸ساعت 0:2  توسط مسعود يارضوي  | 

آنها که دوستشان دارم...(5)

_ این آقا "دکتر محمود حسابی" است.

و برای من تمثیلی از "آقای حسن" که هم دانشمند است و هم یک دوست خوب...

****

_ و این هم خودمان وقتی عازم طلوع خونین صبحیم...

 

 

پ.ن:

والسلام...

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر ۱۳۸۸ساعت 21:59  توسط مسعود يارضوي  | 

آنها که دوستشان دارم...(4)

_ حتما" که لازم نیست آدم خیلی وقت ها به یکی از بهترین دوستهایش مثل آقای "حسن . ه "

بگوید:"که تو همیشه برایم مثل دریا بوده ای".

****

_ این "حسین غریب" دبیر جامعه اسلامی دانشجویان دانشگاهمان است. که البته در این عکس توسط من دستگیر شده است. بیچاره حسین که نمی داند با یکی اوباش تر از خودش دوست شده است.

****

_ حاج عبدالرضا...

بدون توضیحات اضافه...

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر ۱۳۸۸ساعت 21:56  توسط مسعود يارضوي  | 

آنها که دوستشان دارم...(3)

_ این هم "وحید قرایی"

بس که از مصدق می نویسد...

****

_ این هم "آقای فرهاد" که هم پهلوان است و هم مثل آبی کودکی ها، ساده و زلال.

و البته این آقای فرهاد، بابای قریب الوقوع علی کوچولوی ما هم هست.

****

_ این هم خودمم.

البته وقتی بیدارم نازتر می شم.

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر ۱۳۸۸ساعت 21:49  توسط مسعود يارضوي  | 

آنها که دوستشان دارم...(2)

مادر...

 

****

_ پدر را هنوز هم که هنوز است دوست دارم

پدر خوب بود و مثل ابرها که پر از احساس و بی ادعا می آیند و می روند...

****

_ این آقا هم همان "آقا مرتضای دلاوری" خودمان است.

که یحتمل الان در سواحل آبی خزر در حال دریا بازی با "آئین خان"، ولیعهد جدیدشان هستند.

البته باید تصریح کرد که آقای مرتضای ما از این آقاهه خوش تیپ تر هستن.

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر ۱۳۸۸ساعت 20:27  توسط مسعود يارضوي  | 

آنها که دوستشان دارم...(1)

تصمیم گرفته ام چند پست از "عبور" را به دوستانم اختصاص بدهم.

به دوستانم اختصاص بدهم و بگویم که گاهی با به یاد آوردنشان چه تصویری در ذهنم شکل می گیرد.

****

 

_ این آقا "حاج احمد متوسلیان" است.

و من گاهی که به "حاج احمد یوسف زاده" خودمان فکر می کنم، یاد حاج احمدهایی در ذهنم رنگ می گیرد که خوب ترین سال های عمرشان را اسیر عشق بودند و من و ما تا همیشه مدیون آنهاییم.

****

_ این آقا "پابلو نرودا" است.

و وقتی هم شاعر است و هم به "آقای حمزه"ی ما شباهت دارد خب لابد برای من هم تمثیلی از حمزه می شود.

حمزه را دوست دارم، مثل وقت هایی که می گوید:"مانده بر ساحل تردید به جا رد یک تنهایی... رد آهنگ صدایی خسته..."

****

_ این آقا هم "حاج سعید قاسمی" است.

و من دوستی دارم مثل "ایمان ادهمی" که اخلاص و ولایتش امثال حاج سعید قاسمی ها را در ذهنم زنده می کند.

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر ۱۳۸۸ساعت 20:8  توسط مسعود يارضوي  | 

این حرف های من

آدم گاهی که دلش می گیرد خب لابد می شود فرض کند که دارد با چندتا آدم مجازی صحبت می کند. آنوقت همان آدم هم لابد می تواند فرض کند که این آدم های مجازی همگی دوستانی هستند که دوستش دارند و مثل خودش تمام این حرف ها را دیده اند و می فهمند.

_

 

 

 

 

 

 

 

(ببخشید که این چند خط حرف را بی رنگ نوشتم.

نوشتم از این بابت که دلم گرفته بود و بی رنگ نوشتم از این بابت که وقتی با خودم خلوت می کنم، می بینم ربطی ندارد به اینکه دوستانت غریبه باشند یا رفیق چندین و چند ساله. حرفهایت که نگفتنی باشد، دیگر صمیمی بودن یا نبودن رفقایت چه توفیر می کند...!؟

نه اینکه این رفقا نمی توانند حرف هایت را بشنوند. دلهره ام از قول و قراریست که با این "حرف ها" دارم. حرف هایی که به دنیا آمده اند برای اینکه کسی نگویدشان.    همین)

 

پ.ن:

می دانم که نوشته ی خط خورده پانویس ندارد ولی اگر باور می کنید، بخدا جای تمام این خط های خالی را حرف نوشته بودم. حرف هایی که...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر ۱۳۸۸ساعت 12:7  توسط مسعود يارضوي  | 

پر از دست هایی که درد می کند...

دوباره مثل همیشه در ابرهای تیره ی ابهام...

 

مثل شقایق می ماند... سپیدی قبله ای که رو به دشمن باز می شد...

و شرجی لطافت شب، عاشقانه از تمام این نمازهای نافله عبور می کرد...

کسی انگار یاس ها را به آسمان برده بود...

و آلاله ها... مهربانتر از مادر حتّی... میهمان دست های زخمی ات می شدند...

قصه ی شب پر از تماشای خورشید بود...

که این همه نور، قدم هایش را بر چشم گذاشته بودند...

نورها... یک به یک... تمام شب، صبح را سرسلامتی می دادند...

و مهتاب، صبحگاهان خونین فردا... پیغامشان را به باد می داد و باد لبالب از قاصدک؛ مسافر خورشید می شد...

داغ دلتنگی شب بر صورت سلحشورها می مانَد...

سلشحورهایی داغدیده از بلندای نبرد... و آبدیده از تکرار تردید میان مرگ و زندگی...

پُر از احساس های مرده ... "این نیزارها را یکی آتش بزند..."  پُر از دستهایی که درد می کند... "ستاره ها را بشمار که خوابت نبرد..."

پُر از غربت قاصدکها...

 

طلوع سرخ فام "گی شون" در آرزوی عاشقانه ها می ماند...

و مظلمه ی ما و "قرآن" بر گردن آب و آینه های مردم.

یکی می گفت: مظلمه ها حلال... "خون"، تمام این لحظه ها را یک روز جبران می کند...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر ۱۳۸۸ساعت 1:57  توسط مسعود يارضوي  | 

من و آزادی رسانه... (عطف به کامنت "ام نخعی فر"!)

دوست خوبم "ام نخعی فر" برایم کامنتی با این مضمون گذاشته است که صدا وسیمایی که نظرات رئیس مجلس را سانسور می کند و یا از این همه! تجمع و به قول من اغتشاش! یک خبر درست و حسابی هم نمی دهد قابل اعتماد نیست. و همچنین اینکه از من خواسته یک طرفه با قاضی نروم و مردم را اینقدر کم خرد! تصور نکنم که نمی فهمند این آب مسموم است و نباید آن را بنوشند. (اشاره به پست قبلی من)

"ام" می گوید: مردم خوب می دانند صدای بیگانه هرگز نمی تواند بی غرض باشد اما اگر راه دیگری نباشد همان صدا هم غنیمت است.

و اما...

اپیزود اول: این کامنت متحجرانه! آقا مهدی ما باعث شد که تصمیم بگیرم کمی به مسئله آزادی رسانه ها در ایران و مابقی حواشی مربوط به آن بپردازم و البته در میانه هم انتقاداتی صریح را به تفکر مهدی و دوستانش وارد کنم.

اساسا" به نظر من این تفکر که یک رسانه حتی اگر در منتهی الیه آزادی هم باشد نباید هیچ یک از خبرهایش را سانسور کند؛ تنها و تنها یک لطیفه خنده دار است...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر ۱۳۸۸ساعت 1:48  توسط مسعود يارضوي  | 

روزمرگی

_ " آ " بعد از مدتها تلفن می زند. با تعجب به احوالپرسی گرمش جواب می دهم. بعد از کلی صحبت های پراکنده می گوید: "از دستای تواَم داره خون می چکه...!؟". می گویم:" متوجه منظورت نمی شم...!؟" و " آ " جواب می دهد: "گفتم به هرحال در جریان باشی این روزا که امثال شماها دارید بچه های مردم رو می کُشید؛ بدونی که سینه ی من واسه ی هر اتفاقی سِپره..."

با تعجب جوابش می دهم:" آ " خان تو که می دونی من با حضور لباس شخصیا تو این تجمعات مخالفم!"... شروع می کند به پراکنده گویی و ادامه می دهد: "به هرحال از تو به خاطر همین چیزات خوشم می یاد..."

خوب می دانم که " آ " کسی را هم جز من نداشت که حرفهایش را به او بزند و البته...

و البته خوب تر هم می دانم که امثال " آ " همیشه و همیشه طرفدار شکست نظام بوده اند. امثال او هیچوقت نه مبنایی برای حرفهایشان دارند و نه متوجه این حقیقت مهم هستند که وقتی آدم تنها منبع تغذیه اطلاعاتش می شود ماهواره و سر و صداهای خارجی؛ مثل این می ماند که روزها آب مسموم بیاشامد، و این آب مسموم بعد از چند مدت، سرنوشت مبهمی را برای انسان تقریر می کند.

امثال این دوست من و امثال بعضی از آنها که این روزهای اخیر آمدند توی خیابان ها که انگشت و دست بچه بسیجی ها را با تیغ ببرند...!؟ حتما" و حتما" از این آب های مسموم خورده اند. و شاید به قول مولوی الآن مار دارد توی شکمهایشان می لولد...

 

_مشغول وَر رفتن با قراردادهای شرکت محل کارم بودم. تلفن داخلی زنگ زد.

کودک دختری از پشت تلفن، من و من کنان سلام کرد و گفت: سلام... بابایی سلام...

از دلم نشد گوشی رو قطع کنم یا اینکه بگم اشتباه گرفتی. جواب دادم: سلام عزیزم.

کودک گفت: بابایی بیا خونه دیگه...

گفتم: باشه عزیزم. دختر خوبی باش. مامانم اذیت نکن. منم زودی می یام خونه.

کودک جواب داد: باشه... باشه...

گفتم: آفرین دختر خوبم. حالا گوشی رو بزار تا من زود زود بیام... و دخترک با طنّازی زیبایی جواب داد: نه... نه ... نه

دوباره گفتم: قول دادی دختر خوبی باشی دیگه... آفرین دختر قشنگم...

و ناگهان تماس من و دخترک قطع شد...

(بچه های دبیرخانه اشتباه وصل کرده بودند. همین! و این تماس اشتباهی برای لحظاتی مرا به جای پدری جا زد که زهرای کوچکش را بیش از این ها دوست دارد...)

 

پ.ن:

من تا همین دیروز  به هر آدمی که می گفت بچه دار شدن حس قشنگیست می خندیدم. الآن هم دارم می خندم. ولی خب...

اگر بخواهم منصف باشم، باید اذعان کنم که...

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر ۱۳۸۸ساعت 14:53  توسط مسعود يارضوي  | 

آنچه نگفتند...

می خواهم امشب برایتان از یک ماجرای واقعی بگویم.

فکر می کنم سال 80 یا شاید 81 بود. یکی از محلات محروم شهر کرمان. ساعت 22:30.

مردم از چند طرف آمده بودند و خیابان اصلی را بسته بودند. صداهایشان آنقدر درهم و برهم بود که نمی شد داد و فریادشان را تشخیص داد. ولی معلوم بود که هرچه می گویند تعریف و تمجید نیست؛ بلکه فحش و بد و بیراه به بچه های نیروی انتظامی، یگان ویژه و مابقی است که از اینطرف خیابان را بسته بودند. فهمیده بودیم که آب و برق می خواهند. و نه هیچ چیز دیگر.

چندتا لاستیک بزرگ را وسط خیابان آتش زده بودند و کلی هم قطعات سنگ بزرگ و شاخه های درخت را ریخته بودند وسط خیابان. یعنی اگر قصد می کردی بری طرفشان به هیچ وجه نمی توانستی با خودرو یا موتورسیکلت بروی.

کم کم داشتند می آمدند جلو. نه گاز اشک آور چاره ساز بود نه شلیک هوایی نه دوربین. مردم انگار فقط صدای خودشان را می شنیدند.

بچه های پلیس به هر مصیبتی بود مردم را از وسط خیابان به داخل کوچه ها کشاندند. فکر می کنم 2 یا 3 ساعت طول کشید. فکر می کردیم اوضاع بهتر می شود ولی نشد. حالا داخل هرکوچه یک تعدادی آدم ایستاده بودند که دست هرکدامشان چندتا سنگ بود و مدام ناسزا می گفتند و شعار می دادند. هیچ چیزی هم از دستشان در امان نبود. از ماشین های پارک شده داخل کوچه ها تا شیشه های پنجره و درهای منازل؛ همه و همه آماج سنگ و کوکتل مولوتف های دست ساز اغتشاشگران شده بود. و البته سر و صورت بچه های یگان ویژه پلیس که مدام بر تعداد مجروحینشان افزوده می شد. حوالی 3 یا 4 صبح بود که جمعیت کم کم متفرق شد... و عصر همین روز جدید دوباره روز از نو و روزی از نو... یک جورهایی شده بود شبیه درگیری هایی که تلویزیون از قدس اشغالی نشان می دهد. مجبور شده بودند خیابان را با گریدر و لودر پاکسازی کنند. یک خانومی را بالای یک پشت بام دستگیر کرده بودند که داشته از آن بالا بلوک سیمانی روی سر بچه های پلیس می انداخته. چند تا لات و اوباش را هم گرفته بودند که از بلوا و تاریکی شب استفاده کرده بودند و ریخته بودند داخل خانه ی یکی از هم محله ای هاشان.

یک خانه به دلیل انفجار یک کوکتل مولوتف کوچک آتش گرفته بود. بچه های نیروی انتظامی کم کم داشتند مسلح می شدند. باتوم و گاز اشک آور دیگر کارساز نبود. از شورای تأمین استان هم معلوم نبود چه دستوری می رسد. مردم انگار از هیچ چیزی وحشت نداشتند. نه از صدای تیرهای هوایی نه از رگبار تیرهای پلاستیکی. آنها فقط یک چیز می خواستند. "آب و برق"...

و این ماجرا بعد از 3 روز خاتمه پیدا کرد... 3 روز جهنمی برای پلیس و مردم محرومی که بجز مایحتاج اولیه برای زنده ماندنشان هیچ چیز دیگری نمی خواستند.

توی آن سه روز التهاب آور و سه شب جهنمی نه از بچه های بسیج خبری بود نه از رسانه های داخلی و خارجی که بیایند و خبر این اغتشاش را منعکس کنند. و البته به نظر من هر دو جماعت هم حق داشتند. آدم باید خیلی بیشتر از این حرفها دیوانه باشد که بخواهد به جایی که آن را در نوشته های بالا برایتان تصویر کردم؛ پا بگذارد...

می خواهم از این ماجرا نقبی بزنم به حوادث اخیر کشور. می خواهم بگویم آتش بگیرد این "شمال تهران" که هرچه خودمان و کشورمان می کشیم از دست این گیس بریده است. از کدام مصیبتش بگویم...!؟ از دلبستگی مسئولانمان به خانه های قشنگش، یا استخرهایش که مرفهین بی درد هفته ای 8 شب را میان طول و عرض هایشان کرال پشت می روند...!؟

از تالارهای گرانقیمتش بگویم که محل برگزاری عروسی آقا زاده ها و خانم زاده هاست یا مجالس عیش و نوش بچه پولدارهایش که معلوم نیست با کدام عذاب تمام خواهد شد...!؟ و البته می خواهم از این اغتشاشات هم بگویم که از همین شمال تهران اینطور به پولدارنشین های سراسر کشورم تسرّی پیدا میکند.

می خواهم راحتر تر حرف بزنم.

می خواهم بگویم اغتشاش و تجمع اگر واقعا" می خواهد اغتشاش و تجمع باشد باید مثل همان که در بالا خاطره اش را برایتان گفتم ممتد باشد نه اینکه عصر تا عصر ادامه پیدا کند. مردمی که می خواهند اعتراض کنند اگر حرفشان حرف باشد دست به کارهای پارتیزانی و عملیات "بزن و در رو" نمی زنند. مثل مرد می ایستند و حرفشان را می زنند. اگر کشته شدند؛ شهیدشان را روی دست نگه می دارند تا به خواسته شان برسند و اگر زنده ماندند که چه بهتر. یقینا" به خواسته شان می رسند. آدم هایی که دست به اغتشاش می زنند اگر واقعا" فکر می کنند حرفشان حق است به این حقیقت هم اذعان می کنند که توی بلوا و درگیری حلوا قسمت کسی نمی شود. بنابراین بیرون که می آیند می دانند که احتمال برگشتشان 50،50 است نه بیشتر.

اغتشاش اگر اغتشاش باشد از زمین و زمانش سنگ و گلوله می بارد. توی اغتشاش کسی پسرخاله و دخترخاله دیگری نیست. کسی به نیروی انتظامی تشکر تشکر نمی گوید. و البته نیروی انتظامی هم گارد به گارد برای مجتمعین عقب نمی نشیند. گیر معترضین بیفتی چنان کتکی نوش جان می کنی که یحتمل تا یکی دو ماه جاخواب می شوی و دست بچه های یگان ویژه هم بیافتی با باتوم و سپر چنان خدمتت می رسند که یادت باشد مملکت مخالف نمی خواهد.

می گویند توی تهران و در جریان اغتشاشات اخیر عده ای کشته شده اند. بعد هم  عده ای می نشینند و با اظهار تعجب شدید می گویند:"فکر می کنی عاقبت چی می شود...!؟"

بعنوان کسیکه خاطره اول این نوشته را برایتان تعریف کرد و کسی که یکی از رفقایش توی یک درگیری شهری شهید شد می خواهم بگویم....

می خواهم بگویم این روزها چیزی که توی دست مردم راحت پیدا می شود تفنگ و کلت است. یعنی اگر توی یکی درگیری شهری صدای ویژ یک گلوله را از کنار سرت شنیدی تعجب نکن. البته به نظر من هیچوقت نباید تعجب کرد. اینکه می گویند تظاهرات سکوت و راهپیمایی سبز و از این حرفها؛ تمامش به نظر من یک داستان مضحک است.

عرضم این است که بچه هایی که این روزها توی تهران می روند تظاهرات اگر فکر می کنند فقط چند تا شعار است و کمی سنگ پرانی؛ یا خیلی ساده لوحند یا حتی یک نفر آدم عاقل هم کنارشان پیدا نمی شود که بهشان بگوید:"بچه جان نرو... خطرناک است."

مخلص کلام اینکه هر موقع و هرجا شنیدید که یک تجمع خیابانی در حال برگزاری است بدون آنکه حتی یک ذره یاد خباثت لباس شخصی ها یا رگبارهای مرگ آور پلیس بیافتید؛ به خودتان بقبولانید که دارید به جای خطرناکی می روید.

ببخشید که پراکنده گویی می کنم.

لطفا" تمام حرفهای من به این برداشت نشود که می خواهم گناه کسی را بشویم یا اینکه مثلا" می خواهم جنایت های برخی از این لباس شخصی های خودخوانده را رد کنم. قصد من فقط و فقط نگاهی واقعی تر به هرچه بلوا و درگیری خیابانی است.

گفتم "نگاه واقعی تر".

می خواهم بگویم اگر توی یک اغتشاش خیابانی دیدید و دیدیم که یک نفر مورد اصابت گلوله قرار گرفت به هیچ وجه جای تعجب نیست. یعنی اصلا" اگر توی یک تظاهرات خیابانی یک چنین چیزی ندیدید؛ تعجب کنید. گناهش هم اگر نظر مرا می خواهید به گردن هیچکس نیست مگر گردانندگان اصلی که عموما" پایشان هم به خیابان ها باز نمی شود.

بگذریم...

نمی دانم که تمام اینها که نوشتم می تواند غرض اصلی حرفهایم را به مخاطبانم منتقل کند یا نه...!؟ ولی اجازه می خواهم چندتا نتیجه گیری کوچک هم از این عرایض داشته باشم.

1_ تمام این نوشته ها را تقدیم می کنم به آنهایی که با یک دستگاه آبپاش و چندتا گاز اشک آور، کفشهایشان را کندند و تا فرودگاه کرمان دویدند.

2_10 نفر که هیچ؛ 1000 نفر هم اگر توی این اغتشاشات بعد از انتخاباتی کشته بشوند؛ راستش را بخواهید نه برای من مهم است نه از آن تعجب می کنم. برایم مهم نیست چون ابزار فشار غیرقانونی را به هیچ وجه صحیح نمی دانم و تعجب نمی کنم چون بازی با دم شیر سرانجام محتملی غیر از مرگ ندارد.

3_بعضی ها از کشته شدن ده ها دانشجو طی این روزها خبر داده اند. می خواهم بگویم توی مملکتی که وقتی خون از دماغ یک دانشجو می آید؛ همین بچه های انجمن دانشگاه ما هزار تا عکس و فایل صوتی و تصویری از طرف پخش می کنند؛ چطور می شود که یک تعدادی دانشجو کشته بشوند بعد هم هیچکس توی این کشور مدرک مستقیمی دالّ بر کشته شدن این تعداد دانشجو یا به رگبار بسته شدن! آنها نداشته باشد.

4_گفتم به رگبار بسته شدن!. یک چیزی هست به نام "تیر پلاستیکی". یک نوع گلوله است که تمام قسمت هایش به جز چاشنی و باروتش پلاستیکی است. در فاصله 100 متری تا حدّی خطرناک است ولی بعد از آن فقط درد می گیرد. شدید. توی خشاب کلاش و ژ3 هم راحت جا می رود. اگر این روزها یکی از بچه های نیروی انتظامی یا سایر نهادهای رسمی را دیدید که توی یک اغتشاش مردم را به رگبار گلوله بسته است زیاد حالتان بد نشود. اقل کم یک 70،80 درصدی را احتمال بدهید که دارد تیر پلاستیکی شلیک می کند.

5_اگر خیلی از شماها ندیده اید من دیده ام. یک خشاب 30 تایی گلوله جنگی را اگر روی یک جمعیت خالی کنی؛ دست کم 20 نفر در یک گل جا مثل برگ خزان می ریزند. تازه گلوله هم که فقط به شکم آدم ها نمی خورد که. مثلا" برای بعضی ها اتفاق می افتد که می بینی نصف سرشان رفته یا مثلا" جای چشمشان یک حفره بزرگ ایجاد شده. (ببخشید که اینطوری می نویسم.) با این اوصاف فکر می کنم اگر صحنه هایی که گفتم را از اغتشاشات اخیر ندیده اید! پس زیاد حرف و حدیث های مربوط به آن باورتان نشود.

6_توی اغتشاشات اخیر یک چیزهایی هست که دلم را به درد آورده. اینکه چرا تمامی این اغتشاشات از شمال شهرها شروع می شوند...!؟ شمال تهران، شمال کرمان، شمال اصفهان،... اینکه چرا تمام این تجمعات با چند تا گاز اشک آور یا نهایتا" با دستگیری چندتا آدم جمع شده اند... (و البته باز شروع شده اند...!؟) اینکه چرا توی این اغتشاشات یا باید روی زمین رژ لب و کرم و غیره به چشمت بخورد یا اینکه آدم هایی را توی این تجمعات ببینی که مطمئنی نمی دانند فرق قانون گرایی میرحسین با هاله نور احمدی نژاد چیست...!؟

 

پ.ن:

_تمام این حرفها را نوشتم چون احساس کردم باید از کشورم دفاع کنم. و از مردم مستضعف کشورم که سیری زیاد دلهاشان را نسبت به میهن و رهبرشان شقی نکرده است. تمام این حرفها را نوشته ام چون خودم جزو رسانه ای جماعت بوده ام. بوده ام و می دانم این روزها شبکه های خارجی و VOA و غیره... چه دارند بر سر افکار عمومی کشورم می آورند.

تمام این حرف ها را اگر چه می دانم بعدا" برایم بد می شود ولی نوشتم که بگویم من هم مثل تمام مردمی که هنوز حرف رهبرشان را راست می دانند تا آخر کنار این نظام، انقلاب و رهبر مظلومش ایستاده ایم.

 

_گناه تمام این خسارت ها و آدم های کشته شده را بر گردن دو جماعت می دانم. یکی آنها که از سه ماه به انتخابات می گفتند توی انتخابات تقلب! می شود و یکی هم به گردن کسانیکه که بی خود و بی جهت خودشان را وکیل وصی نظام و کشور می دانند و فکر می کنند حضور تکلیفی شان توی تجمعات اعتراض آمیز و ضرب و شتم مردم یک وظیفه دینی است.

 

انتهای پیام/

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر ۱۳۸۸ساعت 2:19  توسط مسعود يارضوي  |