عبور

ما مشك رنج‌هاي انقلاب را به دندان كشيده‌ايم و دست و پا داده‌ايم، اما رهايش نكرده‌ايم

شب

گلوش دوباره درد مي‌كرد...

مثل حسي شبيه عزيمت به عمق شب‌هاي موهوم...

شب‌هايي در انتظار دست خدا...

در انتظار عشقي ماهتابي... در كنار قاصدك‌ها و خاك

 

پانويس: ديده‌ايد گداهايي كه چيز مي‌نويسند تا يكي بهشان كمك كند...؟!

غرض عرض التماس دعا بود به دوستان مهربانم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم شهریور ۱۳۸۹ساعت 22:4  توسط مسعود يارضوي  | 

نقد تئاتر "نورا"

نورا، نماییست تمام عیار از یک تفکر فیمینیستی.

ماجرای زنی به نام نورا که همسری دارد و زندگی و کودکانی.

زنی که به خاطر همسرش امضایی جعل می کند وقتی "توربالد" (همسر زن) متوجه ماجرا می شود به بدترین وجهی با این زن مظلوم! برخورد می کند.

نورا مفهومی است که در این تیاتر مورد ضرب و شتم قرار می گیرد، تحقیر می شود و در واقع شاید یک ابزار بیشتر نیست. ابزاری برای هوسبازی های! یک مرد در آشیانه اش و مطمعی برای دیگران تا با پله قرار دادن او به اهدافشان برسند.

و نورا زن آرمانی توربالد، مادر مهربان بچه های هلمر، دوست خوب هلن و عشق ناپاک رانك، ناگهان در پرده آخر طغیان می کند. نورا به این نتیجه می رسد که در تمام عمر نه خودش که آلت دستی برای تمام این آدم ها بوده است. و طغیان نورا با ترک خانه و زندگی و کشتن توربالد برای او به پایان می رسد.

ببخشید که نمایش را همانند یک فیمینست برایتان تعریف کردم! باید همینگونه برایتان روایت می کردم تا نه از منظر مسعود یارضوی که از منظر یک فیمینیست، روایت این تیاتر را بشنوید.

نورا بر عکس بسیاری از تئاترهایی که در سالن اصلی تئاتر شهر به روی صحنه می روند حاوی بازی های چندان دندان گیری نیست. البته بین تمام نقش های حاضر؛ نباید از حس خوب و بازی گرافیکی پیام دهکردی (توربالد) و احمد ساعتچیان (کروگستاد) گذشت. در واقع به نظر من بازیگرهای نورا، تمام انرژی خود را صرف رویکرد فیمینیستی نورا و در ادامه روابط ناشایستی کرده اند که در روح سناريوي نورا مستتر است.

من نمی خواهم از روند کلی نقدم به تیاتر نورا فاصله بگیرم، اما باید اذعان کنم که به عنوان یک نسل سومی که کشورش را دوست دارد و به ارزش های دینی حاکم بر کشورش نیز علاقه مند است؛ نمی توانم مراتب تأسف شدید خودم را از برخی صحنه های شنیعی که در روح و جسم تیاتر نورا حاکم است؛ پنهان کنم.

آدم های نورا در ترکیبی از شهوت گم شده اند. یعنی انگار تنها انرژی راهبرشان در زندگی همین شهوت است که گاه در قالب یک عشق متبلور می شود، گاه در قالب یک تمایل برای همجنس بازی (اشاره به لحظه ای که بین نورا و هلن می گذرد و کارگردان آن را با زیرکی در لا به لای این پرده گنجانده بود!) و گاه در قالب عشقی کثیف به زنی که همسر دارد و چند کودک.

من نمی توانم اظهار تأسف نکنم از اینکه در تالار اصلی تیاتر شهر و در جایی که می توان آن را قلب رسانه ای پایتخت نامید، تیاتری بر روی صحنه می رود که پس از 30 سال حاکمیت انقلاب اسلامی، هیچ بیانی غیر از فیمینیسم آن هم از نوع سخت ترین گرایشش (که معتقد به کشتن مردهاست!) ندارد.

سناریوی نورا آنقدر وقیحانه است که می گویند حتی به محض اکران در اروپا نیز تبدیل به یک تابوی بسیار زشت شده است.

نورا نوشته ای از هنریک ایبسن است. کسی که چندان نمی شناسمش و فقط در موردش کمی خوانده ام. و البته گویا فرقی هم نمی کند. یعنی همان دعوای امثال من و امثال آنهایيست که تمام خلقیات نویسنده های غربی را می پسندند. یعنی در واقع آدمي مثل من به عنوان یک منتقد تیاتر همواره به این فکر می کند که چرا باید توجه ما ایرانیان به سناریوهای غربی تیاتر، بیش از نوشته های داخلی مان باشد.

البته بماند که گویا گردانندگان نورا کاملا با من مخالفند و حتی هنریک ایبسن را یک نابغه می دانند. دوست دارید نتیجه خوانده های من از ایبسن را بدانید؟!

ایبسن یک نویسنده رئالیست است با دوران اوجی در حدود 1۲0 سال قبل. و البته رئالیسمی که ایبسن به آن معتقد است و از آن می نویسد...؛ ببخشید، ولی از نوع مشمئزکننده آن است.

فکر نمی کنم نیازی به توضیح بیشتر باشد. در این زمینه که مثلا احساسات شخصي و تمایل به روابط زشت اخلاقی و غیره هم شاید پرده ای دیگر از رئالیسم باشد!

پرده ای که گویا برخی اصرار دارند؛ عصر نوزایی آن را دوباره به راه بیندازند. و افسوس که نمی فهمند که حتی غرب هم دیگر از این مهملات خسته است. چه برسد به ما که آب حیات هنر متعهد را از دستان خمینی (ره) نوشانده شده ایم.

شاید برایتان جالب باشد. در کاتالوگ نورا شعری نوشته شده است در مدح زن. از آن شعرهایی که ما در تاریخ خوانده ایم که اعراب جاهلیت نیز از این شعرها می سروده اند و ما، نسل 1500 سال بعد! این اشعار را نشانی بر بربریت و جاهلیت اعراب آن زمان می دانیم.

در قطعه پایانی این شعر یا ترانه آمده است:

زن لایه ی نمکیست/ که تن ما را از تعفن حفظ می کند/ و نوشتنمان را از کهنگی

و در بخش قبل تری هم از این قطعه می خوانیم:

می خواهم دوستت بدارم/ تا به جای همه جهانیان پوزش بخواهم/ از همه جنایاتی که مرتکب شده اند در حق زنان

من اذعان می کنم که هنر دولتی را چندان نمی پسندم. اما معتقدم باید رویکردها به سمتی پیش برود که ذائقه مخاطبان تياتر از اين سمت و سوها چرخش پيدا كند. باید رویکردهای نهادهای متولی به سمتی باشد که فضای زایش و رویش هنری در چنین عرصه هایی آنچنان ایجاد شود که دیگر فرصت تولد چنین سناريوهاي شریری در آن نباشد.

انتهای پیام/

 

پانويس: علم خمینی بر زمین نمی ماند... مگر ما مرده ایم...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم شهریور ۱۳۸۹ساعت 16:8  توسط مسعود يارضوي  | 

اينجا، دره گيشون

كاش مي‌شد از پشت اين كلمات، التماس چشمهايم را مي‌ديديد.

التماس اين چشم‌هاي مرا كه اگر باور مي‌كنيد از تمام شب! هم گذشته‌اند، بارها... بي هيچ ترس و واهمه‌اي و ترديدي براي اينكه...

من مي‌خواهم التماس كنم در پيشگاه هركسي كه دارد در ذهنش چرخ مي‌خورد كه لحظه‌هايي اعجاب‌انگيز را با "مواد مخدر" و دود تجربه كند.

خداي من... تو شاهد باش كه من، مسعود يارضوي، با تمام آنچه كه هستم و با تمام پندارم، در حال اتمام حجتم، براي انذار دادن به آدم‌ها از چيزي كه مي‌دانم.

آهاي...

خوب‌تر ببين چشم‌هاي مرا...

نيك مي‌دانم كه هيچ ازشان نخواهي فهميد. ولي اين چشم‌ها نگاه كه می‌كند... اهل تخدير را خوب تشخيص مي‌دهد.

مي‌خواهم بگويم نمي‌دانم كه شما هم مثل من وقتي يك معتاد را مي‌بينيد گريه‌تان مي‌گيرد يا نه...؟!

معتادي كه مظلومانه بايد اين همه انرژي متراكم شده منفي در بدنش را يك جوري بروز بدهد.

با همسرش كه يك روزي عشقش بوده حرف مي‌زند، آنقدر كه زن احساس سردرد مي‌كند و با تشر مي‌گويد، خسته‌ام كردي... و مرد را مي‌بيني كه مثل يك كبوتر شكسته بال در خودش كز مي‌كند.

تا حالا ديده‌اي معتادي را كه فكر مي‌كند هيچكس از عادت زشتش خبر ندارد...؟!

دستمال به دست مي‌گيرد، هوس مي‌كند تمام خانه را گردگيري كند. از سر كوچه خريد كند، اما هنوز هم آرام نمي‌شود. حمام مي‌رود. از روزهاي قشنگتر با دختر كوچكش صحبت مي‌كند...

و دختر احساس مي‌كند خدايا چرا بابا هميشه اين شكلي نيست.

و همه اهل خانه و دور و بري‌ها خوب‌تر كه فكر مي‌كنند، ساعت‌هاي سخت‌تري را به ياد مي‌آورند كه همين مرد خانه‌شان بعد از چند ساعت خواب سنگين از خواب بيدار شده است و حالا ديگر حتي حوصله حرف زدن با خودش را هم ندارد.

آن نگاه مهربان كه از چشم‌هايي به آب نشسته ساطع مي‌شد، ديگر نيست.

آن صداي گرفته حالا نرم‌تر شده ولي به ندرت به گوش مي‌رسد...

آهاي... هستيد با من...

به خدا تحمل ديدن يك آدمي كه افيون توي وجودش رخنه كرده، كار ساده‌اي نيست.

آهاي... فكر نكنيد آدم احساساتي‌اي هستم. هشدارم را متوجه بشويد. باور مي‌كنيد تمام اين معتادها، يك روز با تمسخر مي‌گفته‌اند: "من و اعتياد...؟!"

اي كاش مي‌شد اثر مصرف بار اول حشيش را برايتان در قالب اين كلمات برايتان بنويسم...!

كاش مي‌شد بهتان گفت كه اين ترياك لعنتي، براي بارهاي اول چه تواني را توي رگ‌هايتان تزريق مي‌كند... ولي چند مدتي هم نمي‌گذرد كه انتقام تمام روزهاي خوبتان را از رگ به رگتان بيرون مي‌كشد.

و بيرحمانه به صلابه‌تان مي‌كشد...

ببينيد. برادرانه دارم حرف مي‌زنم. الان بغض ميهمان گلويم شده است...

شماها تا حالا يك معتاد را ديده‌ايد كه زير دست و پاي چند تا غولتشن دارد كتك مي‌خورد...؟!

تا حالا معتاد ديده‌ايد كه عده‌اي دارند با تحقير نگاهش مي‌كنند...؟!

معتادي كه يك روز مرد بود... يك روز باباي دختر كوچك بود... و شايد يك روز مرد آرزوهاي يك زن...

تا حالا معتاد ديده‌ايد كه محتاج يك خوردني كوچك باشد، محتاج يك نخ سيگار ارزان قيمت... يا اصلا گير يك 200 تومني مچاله شده...؟!

بخدا ديدن اين‌هايي كه دارم برايتان مي‌نويسم اصلا ساده نيست...

و از طرفي اين حرف‌هاي مرا هم اصلا ساده نگيريد؛ چون مي‌دانم كه خطر گسترده‌تر از اين حرفهاست...

روي كيسه‌هاي ترياكشان مهر مي‌زنند: "نماز ستون دين است"...

جوان‌ترها را نشانه رفته‌اند. به اسم هيجان و بي‌خيالي و نشاط  و هزار يك مفهوم قشنگ ديگر، چنان خواب بدي برايشان ديده‌اند كه خودشان حظ كنند.

دارند از اروپا كاميون، كاميون و تانكر، تانكر اسيد‌هاي مرگ‌بار را مي‌كشانند توي لابراتورهاي افغانستان و پاكستان...

حتما اسم ال‌اس‌دي و نرتيزك و شيشه و كراك و بقيه را شنيده‌ايد...؟!

لعنت به من...! اصلا مي‌دانستيد خبر مرگشان مسيرهاي كم هزينه‌تري هم براي ترانزيت موادشان دارند؛ ولي عمداً ايران را براي اين كارشان انتخاب كرده‌اند...؟!

اصلا مي‌دانستيد خيلي از اين محموله‌هاي زهرمارشان را از خارج كشور بيمه كرده‌اند...؟!

آهاي شماهايي كه داريد اين كلمه‌هاي ناهماهنگ را مي‌خوانيد.

مي‌خواهم بگويم بياييد و يك خط قرمز بزرگ بين خودتان و هرچي دود! است، بكشيد.

دود نه مرام دارد نه عشق مي‌شناسد. دود فقط قبرستان و گور را دوست دارد و همين!

و تا كافور روي پيشاني‌ات را نبيند ولت نمي‌كند. بخدا ولت نمي‌كند...

باطن كثيفي دارد اين دود و افيون و مخدر كه تصورش را هم نمي‌كني... آنقدر كثيف كه روي خون اين همه شهيد مظلوم هم مي‌رود و مي‌شود ميهمان بزم‌هاي شبانه‌ها و همنشين تنهايي‌هاي يك عشق...

مي‌فهمي حرفم را...

خدايا از من قبول كن...!

 

والسلام

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۳۸۹ساعت 21:51  توسط مسعود يارضوي  | 

زندگي؟

زندگي تركيبيست از خيال و ما آدم‌ها

و حقيقت تكه خيالي زندگيست...

 

پانويس: ما حصل پاسخي كه به سؤال برادر سجاد دادم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم شهریور ۱۳۸۹ساعت 14:57  توسط مسعود يارضوي  | 

براي بهزاد و گلشيفته فراهاني

ببينيد آقا جان، من از آنهايي هستم كه به هنر متعهد معتقد است.

يعني براي من هنر به صرف زيبايي آن هنريست كم ارزش.

البته راستش را بخواهيد وقتي كه خوب فكر مي كنم مي بينم دروغ گفته ام. يعني من هم روي ديوار اتاقم بي هيچ نيتي براي ارشاد و بيان هنري كه مي خواهد حرف بزند؛ نقاشي‌هايي مي كشم و از ديدنشان احساس لذت مي كنم. اما اين فقط براي چارديواري اتاق شخصي خودم مي ماند و جايي انتشار نمي يابد.

اميدوارم متوجه حرفم باشيد. در واقع با لجام گسيختگي هنر مخالفم و هنر بي هدف را هم جز به بطالت گذراندن عمر، چيز ديگري نمي دانم.

و اما اصل حرفم.

ويژه نامه دوچرخه همشهري هفته قبل مصاحبه اي كوتاه با بهزاد فراهاني (ابوي گلشيفته خانوم!) انجام داده است كه يكي از سوال و جواب هاي اين مصاحبه كوتاه از نظر من خواندنيست.

س: اگر بخواهيد كتابي به نوجوانان معرفي كنيد، چه كتابي است و از كدام نويسنده؟

فراهاني: مجموعه آثار آمريكاي لاتين از چند نويسنده خوب مثل ماركز، الخو كرپانتيه و اكتاويوپاز، تمام نويسندگان خوب آمريكاي لاتين را معرفي مي كنم. (من: احتمالا منظورشان پائولو كوئيلوي مشهور هم هست!)

براي مثال وقتي مي گويم ماركز، كتاب "پاييز پدر سالار" به خاطرم مي آيد.//...

ببينيد آقا جان، بخواهيد و نخواهيد از كوزه همان برون تراود كه دراوست.

كاري هم به اين ندارم كه از مخلصين له دين باباچاهي و براهني هستيد يا از كشته مرده هاي صادق هدايت و ماركز و كوئيلو و هركس ديگري...

مي خواهم بگويم آدم آب مسموم كه بخورد شايد سيراب بشود اما بايد در پيامد آن پذيراي مرگ هم باشد.

يعني اينكه بچه اي كه از كودكي ماركز مي‌خواند يا بچه اي كه از بچگي ماهواره بين بار مي‌آيد، اين بچه، بچه اي نمي شود كه مهتدي باشد. راحت‌تر بگويم؟ اين بچه، بچه انقلاب نمي شود. دارايش ديگر تفنگ در دست خود ندارد... و احتمالا هم هميشه در افكار خود به اين معتقد مي شود كه اصلا گور باباي هرچي مقاومت در برابر متجاوز و اين حرف ها. آزادي مطلق را عشق است...

با من هستيد هنوز...؟!

حرفم اين است كه از مشي تربيتي امثال فراهاني و فراهاني‌ ها طبيعتا هم نبايد انتظاري بيشتر از يكي مثل "گليشفته فراهاني" را تصور كرد.

گلشيفته اي كه مملكتش را خشن مي نامد و بعد هم كه روي رد كارپت‌هاي آمريكايي و عربي آبروي بانوان ايراني را بر باد مي دهد و حتي به خود جرات مي دهد كه براي اغتشاشگرها هم نواي آزادي و انقلابي‌گری بخواند.

با من هستيد...؟!

"صداي بسيجي‌ها هنوز از كنار خاكريز به گوش مي‌رسد..."

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۳۸۹ساعت 21:30  توسط مسعود يارضوي  | 

براي فرستاده مظلوم و به ياد احمد متوسليان

امروز، پنجم شوال،‌ مصادف با روز ورود مسلم بن عقيل به عنوان فرستاده اباعبدالله الحسين به كوفه است.

امام در هنگام وداع با مسلم به او مي‌فرمايد: ان‌شاء‌الله خداوند من و تو را در مقام شهدا قرار دهد.

 

_ مردم هنوز در تب و تاب عيدالله اكبرند ... اكبر... اكبر...

ولي انگار بوي خون را مي‌شود از شمشير حارث بن زياد استشمام كرد.

آه...! حبيب...! آه...! هاني... آه...! مسلم...

آه رجال كوفه... چه بد روزها و شب‌هايي را در پيش داريد...

مسلم... تو امروز به كوفه درآمده‌اي در حاليكه نمي‌دانم چند نماز مانده تا آن مغرب و عشاي موعودت...

آي پسر عقيل... كاش مي‌شد وجوب اين صلاة مغرب و عشا را از گردنت مي‌رهاندند... كه اين مردم با دسته‌هاي شمشيرشان پيش از دست‌هاي مهربان تو بيعت كرده‌اند...

طوعه خانه‌ات را آب و جارو كن... اينجا يلي از خاندان بني‌هاشم به خون خواهد خفت...

مسلم... پله‌هاي دارالعماره بغض كرده‌اند...

و روبهان كوفه گويا منتظر شب‌گاه‌هايي تاريكتر مانده‌اند...

واي... مگر اباعبدالله نمي‌داند تو را به كجا رهسپار مي‌كند...

مگر حسين فراموش كرده است فزت و رب الكعبه‌اي را كه از محراب كوفه به آسمان بلند شد.

مسلم به شهر شب‌ها آمده‌اي... بچه‌هاي اين شهر با نذر خون به دنيا آمده‌اند... خون حسين...

واي... امان از فتنه شُِريح...

پسر عقيل... براي محكم كردن كدام عهد آمده‌اي... عهدي كه خون ولي‌الله را با هميان‌هاي زر معاوضه مي‌كند...؟!

انگار دستي در خاطر راوي نقش مي‌زند...

نقش عزاداري‌هايي در غبار... نقش پارچه‌هاي سياه مخملي كه در آغوششان اسبي كشيده مي‌شود در اضطرار... كه در كنارش دو دست رشيد روي زمين‌ افتاده است.

پسر عقيل، دلهايمان عزادار مظلوميت تو مي‌ماند...

سوي كوفه ميا حسين... كه گشته شهر آه من

چون بيت طوعه مي‌شود... محل سوز و ساز من

 

پانويس: شعر از منبع نامشخص

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم شهریور ۱۳۸۹ساعت 21:53  توسط مسعود يارضوي  | 

براي صفحه صفحه گل‌هاي مريمي كه به آتش سپردند

تو را اي سراسر عشق... به آتش سپردند...

وه كه چه زشت...

ردّ شراب بر جامه‌هاشان است و نمي‌فهمند،

كه عشق در آتش نخواهد سوخت

عشق مي‌ماند... مثل دريا... مثل آب... مثل تكسوار حجاز...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم شهریور ۱۳۸۹ساعت 21:39  توسط مسعود يارضوي  | 

براي روزهاي خسته‌ام...

مدير كل محترم اداره ارشاد استان كرمان در بازديدي كه ماه گذشته و به مناسبت روز خبرنگار از دفتر خبرگزاري فارس در كرمان (به سرپرستي برادر محترمشان) داشته، ضمن تعريف و تمجيدهاي معمولي كه همه از خبرگزاري فارس در سطح كشور و استان‌ها به عمل مي‌آورند (و عمدتا هم نمي‌دانند چرا بايد از خبرگزاري فارس تعريف كرد و اين خبرگزاري چه خدماتي را براي اصولگرايان و نظام انجام داده است!)، تك مضرابي هم درباره دوران حضور من در خبرگزاري فارس در استان كرمان داشته و خطاب به برادرش اظهار داشته:

فارس:... "سعيدي گفت: خبرگزاري فارس در استان كرمان در دوره جديد كاري خود كاركرد مثبت و تحسين‌برانگيزي داشته است و ... است."

پانويس: من (مسعود يارضوي) از سال ۱۳۸۲ تا سال ۱۳۸۷ و در دولت‌هاي سيدمحمد خاتمي و محمود احمدي‌نژاد با مشي اصولگرايي در سمت سرپرستي دفتر خبرگزاري فارس در استان كرمان مشغول اداي وظيفه به مردم خوب استانم بودم. و در آذرماه سال ۸۷ نيز براي اتمام تحصيلاتم و مقابله با مشكلاتي كه مخالفان طرز فكرم در استان كرمان برايم ايجاد كردند، تصميم به استعفا از رسانه محبوبم، يعني خبرگزاري فارس گرفتم و در خاتمه و پس از قبول استعفا، از سمت خودم خداحافظي و آقاي اصغر سعيدي به جاي من منصوب شدند.

من هم اكنون و پس از گذشت نزديك به دوسال از تاريخ خداحافظي‌ام از مجموعه خبري فارس در استان كرمان در تهران ساكن هستم و پس از اعلام آمادگي به مجموعه مركزيت فارس، مجددا توفيق خدمتگزاري به مردم خوب استان و كشورم را در همين رسانه پيدا كردم و به ديگر سخن مجددا در خبرگزاري فارس مشغول فعاليت‌ رسانه‌اي شده‌ام.

در مورد حرفي كه مدير ارشاد كرمان به برادرش گفته مي‌خواهم بيشتر فكر كنم و حرفهايم را بعدا خواهم گفت، اما الحال اينكه درست از روزي كه از مجموعه فارس در كرمان خداحافظي كردم در هر جمع و محفلي كه بودم و از من در مورد فعاليت فارس سؤال شد، تصريح كردم كه از زمان ما بهتر كار مي‌كنند. البته پر واضح است كه اين صحبت را طرف مقابل نيز بايد حمل بر احترام كند.

گفتم كه... دوست ندارم از اين صحبت كنم كه در كرمان چه كساني چه فضايي را ايجاد كردند كه من، به عنوان سرپرست يك خبرگزاري اصولگرا، آنهم در دولت اصولگرا تصميم به رفتن گرفتم. اما همين بس كه شما خوانندگان و مخاطبان خوب بايد بدانيد كه دست گذاشتن روي پرونده‌هاي فساد، مدارك جعلي، سمت خواهي‌هاي بي دليل، آقازاده بازي‌ها و غيره... چيزهايي نبود كه قرار باشد به راحتي از ياد بعضي‌ها برود.

و نه تنها از يادشان نرفت كه حتي هنوز با اينكه بيش از دو سال از آن پنج سال مي‌گذرد، هنوز كينه فارس را از ياد نمي‌برند.

(و لابد از ياد نمي‌برند كه آمده‌اند به مديران خبرگزاري گفته‌اند اين آقا اصلاح طلب است و بعد هم لو مي رود كه از فلان خبرگزاري! در كرمان آمده اند و اين اباطيل را سر هم كرده اند)

با من هستيد هنوز...؟!

اين كه شما بياييد پته آدم‌هايي را روي آب بريزيد كه خير سرشان فكر مي‌كنند اصولگرا هستند و يك تنه، جلويشان بايستيد، فكر نكنيد كار خيلي ساده‌ ايست يا اينكه مثل مي شود بدون هزينه همه‌اش را انجام داد.

بگذاريد يك مثال برايتان بزنم. توي همين كرمان ما، همين آدم‌ها كاري كردند كه اصلاح‌طلب‌ها هم جرأتش را نداشتند. به يك زن مجوز دادند كه بيايد براي مردها كنسرت اجرا كند. ماجرا با خبرسازي فارس تمام شد. بعد هم صداي آمريكا يك برنامه نيم ساعته رفت و هرچه از دهنش درمي‌‌آمد نثار اين برادر كوچكتان كرد. كه چماق به دست است و از عناصر تندروي دانشگاه و شبه نظامي و غيره...

فكر مي‌كنيد ته ماجرا چه اتفاقي افتاد...؟!

همين رفقا آمدند راست راست جلوي من نشستند و گفتند:"حضرت امام فرموده‌اند هرجا ديديد دشمن بهتان بد گفت بدانيد كار خوبي كرده‌ايد. و ما هم با لغو اين كنسرت و پس از اينكه شنيديم راديو فردا به ما!!! اين همه توهين كرد، خيلي خوشحال شديم و فهميديم كارمان درست بوده است"

(و البته در پشت پرده هم آنقدر جوسازي عليه من كردند كه حتي هنوز هم كه هنوز است از رو نمي‌روند گويا...)

هزينه‌ دارد خب... كه اگر مشتري باهوش اين وبلاگ در تمام طول اين سال‌ها بوده باشيد، قطعا رمز تمام اين كدهايي را كه دارم برايتان كنار هم مي‌گذارم، متوجه مي‌شويد.

و يك نكته ديگر... رسانه براي اينكه بتواند خوب كار كند، بايد شرايط خوبي هم برايش فراهم باشد. بگذاريد راحت‌تر بگويم. بايد در تحديد نباشد. ضمن اينكه ما الان رسانه‌اي در كرمان داريم كه سرپرست آن رسانه با يكي از مقامات اجرايي استان نسبت خويشي دارد! و اين خويشي سبب مي‌شود كه به طور مثال فقط در ماه گذشته بيش از ۲۰ خبر از اين آقاي مسئول بر روي خروجي آن رسانه قرار گيرد. مي‌خواهم بگويم اگر من به عنوان سرپرست خبرگزاري فارس در دولت‌هاي اصلاحات و عدالت‌محور، الان دشمن نداشتم يا اينكه از اين قبيل قضاوت‌هاي اينچنيني در موردم نمي‌شد بايد تعجب مي‌كرديد.

البته اين را هم حواستان باشد كه مديريت رسانه اين نيست كه مثلاً اگر در جعفرآباد سفلي مرغ بي‌بي نصرت دو قلو به دنيا آورد، سريع السير خبرش را ارسال كنيم.

مي‌خواهم بگويم ازدياد اخبار يك رسانه‌ سببي بر خوبي و تأثيرگذاري آن نيست. چه اينكه تجربياتي مثل سايت الف و يا اصلا همين فارس خودمان گوياي همين است كه رسانه بايد جريان‌ساز و حرفه‌اي باشد نه يك بنگاه خبرپراكني كه خودش هم نمي‌داند خبرهايش به چه دردي مي‌خورند؟

حرفم را متوجه مي‌شويد...؟!

مي‌خواهم بگويم كسي دارد اين كلمات را براي شما مي‌نويسد كه با همه بدي‌هايي كه دارد اما قلمش را بخاطر خدا و مردمش نفروخت. به هيچ بني‌بشري هم نفروخت. و انتقادهايش كار را به اينجايي كه مي‌بينيد رساند.

به همين جايي كه حالا آنقدر فضا قلب مي‌شود كه با وقاحت هرچه تمام‌تر مي‌آيند جايي و مي‌گويند فلاني يعني من، اصلاح طلبم. مي‌نشينند جايي و مي‌‌گويند فلاني آستين كوتاه مي‌پوشد، و مي‌روند مثلا نوشته‌هاي وبلاگ مرا نشان اين و آن مي‌دهند و مي‌گويند، ببين. و يا حرف‌هايي شنيده مي‌شود مثل همين كه ديديد. كه فلاني بد كار مي‌كرد، اصلا فساد اخلاقي داشت، چپ بود، با اصلاح‌طلب‌ها مي‌نشست، مي‌خواست مشاور استاندار بشود و پست بگيرد و از اين دست...

و حرف آخر...

من غير از اين دشمن‌هاي كوچكم، از عده‌اي دوست هم دلگيرم. آنهايي كه با نگفتنشان و حمايت‌ نكردن‌هايشان يكي از چند عاملي بودند كه عطاي جبهه رسانه‌ را به لقايش در آن مقطع بخشيدم.

آنهايي كه هم در جريان مدارك تحصيلي جعلي بودند، هم در جريان تهديدهايي كه مي‌شدم و هم در جريان فسادهايي كه بود و ما مي‌گفتيم، ولي اين دوست‌ها غير از يك مشت همراهي محفلي، هيچ صدايي ازشان بلند نمي‌شد.

بگذاريد راحت‌تر صحبت كنم، آقاي برادري كه گفتي يك مشت بچه آمده‌ايد باج بگيريد.

آقاي برادري كه گفتي جلوي فلان مسئول كه مي‌ايستي و حرف مي‌زني سبب مي‌شود براي درس و سابقه‌ات مشكل ايجاد كنيم.

خانم خواهري كه مي‌گفتي حالا شما فعلا نگوييد بعدا خودمان درستش مي‌كنيم.

آقاي برادري كه به رفقاي من مي‌گفتي "شب نامه...!!!" و حالا خودت مهمترين خبري كه روي خط اول رسانه‌ات قرار دارد، خبر بانك صادرات است...

و رفقايي كه مي‌دانستيد راست مي‌گويم اما چون اصلاح طلب بوديد فقط قسمتي را كه به نفعتان بود با من همصدا بوديد و مابقي را نه...!

من هنوز هم همه شما را دوست خودم مي‌دانم. اما راستش را بخواهيد ازتان دلگيرم. دلگير نه بخاطر خودم. نيك مي‌دانيد كه الان و در موقعيت كنوني در بهترين موقعيت كاري و رسانه‌اي خودم و در خبرگزاري كه دوستش دارم و تربيت سياسي خودم را نيز مديون همين خبرگزاري مي‌دانم، مشغول به كارم؛ بي هيچ دغدغه‌اي...

ازتان دلگيرم، بخاطر اينكه سكوت‌هايتان سكوت نبود كه راستش را اگر مي‌خواهيد،‌ ظلم به مردم بود.

مردمي كه نه من را مي‌شناسند نه شما را. مردمي كه فقط وقتي خبري را مي‌خوانند و مي‌بينند يك رسانه هست كه به فكر آنهاست توي دلشان مي‌گويند: "خدا خيرشان بدهد" و وقتي شايعه‌اي مي‌شنوند از بدي آدم‌ها و رانت‌ها و غيره و غيره... آهشان دامن آنهايي را مي‌گيرد كه دستي در رسانه و حاكميت دارند.

مابقي حرف‌هاي من باشد براي بعد، كه اگر حالي بود و فرصتي...

نظرات را هم هرچه باشد كار مي‌كنم به شرطها و شروطها. اينكه كامنتي كه مي گذاريد، خصلتي داشته باشد كه من بشناسمتان و دوم اينكه نظري كه مي‌گذاريد احياناً درونش به كسي (حتي به من!) ناسزا گفته‌ايد؛ ناسزايتان قابل پخش باشد. به اين دو شرط حتما نظرتان تاييد مي‌شود.

 تا بعد...

+ نوشته شده در  شنبه بیستم شهریور ۱۳۸۹ساعت 19:41  توسط مسعود يارضوي  | 

اين روزهاي من

ــ يادداشتي كه براي پيشنهاد موهن تري جونز در خبرگزاري فارس منتشر كردم. +

 

ــ و اين هم دو هديه از برادرمان حاج سجاد اسلاميان از مجاهدان حوثي در يمن. +  +

پانويس: ما هنوز هم معتقديم... زندگي تركيبيست از عقيده و جهاد

+ نوشته شده در  شنبه بیستم شهریور ۱۳۸۹ساعت 17:7  توسط مسعود يارضوي  | 

عيدانه

بهرحال نظر به اينكه ما يك پا خودمان را شيره دره پنج شير كه هيچ شيره دره هفت‌هيچ هم مي‌دانيم و از سوي ديگر از سوي مامان مكرمه، رفقا و چند تن ديگر از رفقا! به نام "احمد شاه مسعود" خطاب شده‌ايم، (كه شرح آن پيش از اين هم در اين وبلاگ رفت...!)...

لذا... بر خودمان ضروري مي‌دانيم نسبت به بيان حال و احوال مجاهد شهيد افغانستان، اهتمام ويژه‌اي داشته باشيم.

لذا... توصيه مي‌كنيم اين لينك ها را مشاهده بفرماييد!

"احمد شاه مسعود " شير دره‌هاي پنجشير

ناگفته‌هايي از زندگي "احمدشاه مسعود " از زبان همسرش

 

پانويس:

به اطلاع امت شهيد پرور مي‌رساند ما همسنگر ديده‌ايم ولي "همسر!" نديده‌ايم...

ضمنن ما فقط در جنگ‌هاي نامرتب و مجاهدت‌هاي شبانه! و روزانه مسعود خان را الگوي خودمان مي‌دانيم. در الباقي موارد بدون الگو طي مي‌كنيم... الخير في ما وقع!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم شهریور ۱۳۸۹ساعت 16:4  توسط مسعود يارضوي  | 

شماها

آي شماها...!

به "فَرتني و قُريبه‌ها" بگوييد براي لحظه‌اي رهايتان كنند. صداي رساي قلمم را مي‌شنويد...؟!

اين چاپلوسي و دكترها و دروغ‌هايي كه مثل اوراد مي‌كنيد و مي‌ناميد و مي‌گوييد؛ دستي ازتان نخواهد گرفت بخدا...

با شمايم، شماهاي بد...!، اصولگرا يا اصلاح‌طلب بودنتان لطفا فرقي به حال اين مردم نجيب داشته باشد نه فرقي به حال خودتان! و يا شايد به حال ما!

مي‌گويم فرق، نه اينكه فكر كنيد فرقتان بايد همين باشد كه نشان اصولگرايي روي پيشاني‌تان چسبيده باشد يا مارك اصلاح طلبي.

نه...!

فرقتان بايد به اندازه همتتان براي مبارزه با افسادات (همان اصلاحات سابق!) و رفع ضعف‌هايي باشد كه بعضاً گلوي مردم بيچاره را مي‌فشرد و شما به نظاره نشسته‌ايد.

يعني اين قلم، به درست يا به ضرب رانت و هرآنچه كه شما و من بهتر مي‌دانيم، توي دستهايتان قرار گرفته است، بهرحال!

و اين بهرحال بودن را مي‌خواهم بگويم، لااقل نه فداي دشمني‌هايتان كه فداي دوستي‌هايتان كنيد.

شماها لابد مي دانيد. توي استان ما آدم هايي هستند كه براي 20 تا تك هزار تومني به استاندار و ... نامه مي‌نويسند. آدم‌هايي سرشار از معرفت آفتاب و سختي كشيده از بي‌مهري روزگار.

.

.

.

و آدم‌هايي كه غير از شماها كسي را ندارند.

آي شماهاي بد...

كه مي‌بينيد و زبان به كام خشكانده‌ايد. شماها كه مشق و قلم را شهيد كرده‌ايد و عشق گرمابه و گلستانتان شده است آقاي x يا شايد هم آقاي واااااي...

آي شماها...

فكر كرده‌ايد به اين كه روزي حلالتان چطور با نگفتن‌ها به آغوش حرام مي‌تپد...؟!

فكر كرده‌ايد به اينكه اگر ببينيد و نگوييد حكمتان كمتر از آنهايي نيست كه جلوي چشمشان پسر عروه را كشان كشان مي‌بردند و اين نامرد مردمان سر به تاراج دنيا و جيفه‌هاي گنديده ابن زياد گذاشته بودند...؟!

يا اصلاً حكايت آن مردك شاعر دربار شاه را شنيده‌ايد كه به شاه مي‌گفت من بنده توام نه بنده حقيقت...؟!

من خوب مي‌دانم كه مردم استان من، هيچ نيازي به برخي دلسوزهاي شكم سير، اصول‌طلب‌هاي مزوّر و افساد‌طلب‌هايي شبيه باران‌هاي آلوده! ندارند كه چون گرگ در لباس ميش، در كنار آدميان زيست مي‌كنند.

آنها غصه‌شان مي‌گيرد از اينكه بفهمند كراوات‌هايتان را زير پيراهن‌هايتان پنهان كرده‌ايد...

آي آدم خوب‌ها... مهم اين است كه فتح الفتوح خميني باشيم؛ دست درافكنده در پنجه اين همه منافقان انقلاب.

گفتم فتح الفتوح خميني... همان جوانان خداجويان بسيجي كه اميدوار صبحند و به هم ريزنده شولاي شب...

آنها كه يشكي دشكي مي‌كنند و به نان خشكي بسنده ولي در برابر آنها و شماهاي بد! اشدّاء علي الكفار مي‌شوند.

آه... دوباره شما بدها... آقايان و خانم‌هايي كه دست‌هاي چدني‌تان را زير دستكش‌هاي ابريشمي پنهان كرده‌ايد.

پنجه‌هايتان شكل داس تزوير است و دست به دعاهايتان هم... كه انگار به خدا هم مي‌خواهيد پيشنهاد هميان‌هاي زر بدهيد.

نه... اينجا نه اسم رمز است نه تلاشي براي مكتوم ماندن.

اينجا ميدان جنگ است. كه در يك سو شماييد و در سوي ديگرش آنهايي كه شب را در محاسبه‌ قلم‌هايشان مي‌خوابند.

و نماز صبحشان را با "والناشرات نشرا" به احرام مي‌نشينند.

هستند هنوز...

آنهايي كه در خاكريز خون آلود قلم استاده و مي‌زي‌اند.

صداي بسيجي‌ها هنوز از كنار خاكريز به گوش مي‌رسد.

والسلام

 

پانويس:

من هنوز هم پاي كار مانده‌ام. مثل ابوذر...

خون‌هاي كثيف اين لاشه را بايد نشتر زد...

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم شهریور ۱۳۸۹ساعت 18:59  توسط مسعود يارضوي  | 

براي من

پیرمرد با عینک ذره بینی اش و آن ریش انبوه، آمده بود میان جمعیت. سنگین راه می رفت. مثل روزهای رفته یک غرور.

لباس بلوچی برازنده اش بود و قد بلند پیرمرد، عجیب روی اندام تکیده اش خوش نقش نشان می داد. پیرمرد جنوبی فوروم های عینکش را با کش بسته بود دور سرش و لبخندی موهوم؛ از آن لبخندهایی که انگار در زایشی عمیق برای محو نشدن به دنیا می آیند؛ روی صورتش خودنمایی می کرد.

توجهم را به خودش جلب کرده بود. کاروان مسئولین که رفتند با چند تا از بچه های انتظامی همان دور و بر ماندیم تا نامه های همه را جمع کنیم. یعنی بچه ها مجبور بودند بمانند و من هم از روی اتفاق همسفرشان شده بودم.

پیرمرد گویا احساس خودمانی تری پیدا کرده بود. جلوتر آمد. کاغذش را که توی دستش دیدم، فهمیدم غرور پررنگ توی نگاهش را درست فهمیده ام.

گفتم پدرجان نامه داری؟ سری تکان داد و با لهجه قشنگ جنوبی اش گفت آمده بودم نامه را بدهم به دولتی ها. گویا رفته اند.

گفتم نامه ات را بده به من. من همراهشان هستم. نامه ات را بهشان می رسانم. نامه اش را که گذاشتم وسط بقیه نامه ها، گفت: چیز زیادی توی کاغذ نیست. خشکسالی و پیری اذیت می کند. اوضاع را می بینی که.

گفتم خدا بزرگ است پدرجان. گفت: اگر این اشرار بگذارند اوضاع درست می شود ولی نمی گذارند. آسایش ما را هم برده اند.

می گفت به یکیشان گفتم این همه قطار می بندید و تفنگچی این و آن می شوید که چی...؟!

هیچ بویی از مردانگی نبرده اید. خشکسالی امان کشاورزها را برده است. شما هم شده اید عامل آزار همه.

این قطار بستن ها و تیر در کردن ها مردانگی نیست پسر... آه این مردم بیچاره می گیردتان یک روز...

پیرمرد را در آغوش گرفتم و گفتم ان شاءالله اوضاع از این بهتر می شود. پیرمرد نگاهش را به زمین دوخت. شاید احساس می کرد این هم مثل بقیه نامه ها...

خداحافظی کردیم. پیرمرد ایستاد و ما رفتیم.

از توی آینه نگاهش می کردم.

می دانستم و هنوز هم می دانم که مدیون آن پیرمرد مانده ام.

این چند خط را نوشتم برای آنکه یاد آن پیرمرد مهربان جنوبی همچنان در ذهنم زنده باشد.

برای اینکه یادم باشد نسبت به مردم خوب استانم وظایفی دارم که باید انجامشان بدهم. وظایفی که حتی اگر سرزنش ها و زحماتی سخت برای انجامشان هم آغوش تقدیرم شده اند، فراموش شدنی نیستند. یعنی از خدای مهربانم می خواهم هیچوقت این خاطره ها، لبخندها و نگاه های نجیب مردم استانم را از خاطرم نبرد.

من فرزند تیربارهای خسته می مانم. و فرزند تمام طلوع های خونین و این همه سخت خواهم ماند به هر قیمتی... تا خاطره این مردم و اين آدم ها را فراموش نکنم.

خداي خوبم... مرا با دردهاي آنان شريك كرده اي. اين نعمتت را از اين بنده كوچكت نگير.

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم شهریور ۱۳۸۹ساعت 21:37  توسط مسعود يارضوي  | 

نقدی برای "بیژن و منیژه"

"بیژن و منیژه ای" که رسول نجفیان طی چند هفته اخیر آنرا در فرهنگسرای نیاوران به روی پرده برد، الحق و الانصاف از آن کارهای هنری بود که در این روزهای افسارگسیختگی هنری؛ فضای دراماتیک کشورمان نیازی مبرمی به امثال آنها دارد. تئاترهایی که هم از اسلام ما ریشه هایی دارد هم از ایرانیت‌مان. تئاترهایی برگرفته از باورهای قشنگ ایرانیان مسلمان که در فضای نوستالوژیکی که ایجاد می کنند، مخاطب را دچار بی هویتی نمی کنند.

تئاترهایی که مخاطب در درونشان غور می کند و رها می شود و دوباره برمی گردد به هویت خویش. بازگشتی که یادگرفته ها و دریافت های هنری کارگردان نیز ملازم آن است و سبب رشد می شود. همان رشدی که پیرامون آن، حکما، آئین تئاتر را برای انسان لازم می دانسته اند.

"بیژن و منیژه" رسول نجفیان، بازخوانی کم دخل و تصرفی است از ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم شهریور ۱۳۸۹ساعت 17:20  توسط مسعود يارضوي  | 

مادر...

چه عشقی زیباتر از این که علی (ع) در شب قدر باید شهید شود.

از تو می‌گويم كه شب قدر، قدرش را از تو مي‌ستاند.

تويي كه گويا شب قدر، شب بودنش را هم از تو ستاند.

مادر؛ ظلم رواداشته بر تو را اشك هم درمان نمي‌شود...

جان خواهم داد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم شهریور ۱۳۸۹ساعت 10:44  توسط مسعود يارضوي  | 

غريبانه!

 

شهادت لاله‌ها را چيدني كرد...

جانباز شهيد، برادر، احمد غلامي كه در شب شهادت اميرالمؤمنين و پس از ۲۵ سال، روح كربلايي‌اش عازم ديار عشاق شد.



پانويس: مبادا روي گل‌ها پا بذاريم... (خانه محقرش ديدنيست... نه...؟!)

كاش بودم و دست‌هاي نحيفش را مي‌بوسيدم... بيخود نبود امروز فكر بيمارستان ساسان از ذهنم بيرون نمي‌رفت...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم شهریور ۱۳۸۹ساعت 19:47  توسط مسعود يارضوي  | 

سحرهايي شبيه من

_ رضاي مقدس! را از دور و در هاله‌اي از تاريكي اتاق و نور سالن مي‌بينم.

صدايش از عمقي موهوم شنيده مي‌شود.

انگاري داره بيدارم مي‌كنه واسه سحر.

احساس مي‌كنم صد كيلو بار گذاشتن روم. اصلا نمي تونم بيدار شم.

حوصله ندارم بهش جواب بدم.

مي‌گه: پاشو مسعود. سحره!

مي‌گم: اووووم.

با بي ميلي رو تختم مي‌چرخم و ملحفه رو مي كشم رو سرم.

رضاي مقدس ملحفه رو با بي‌تفاوتي مي‌زنه كنار.

مي‌گه: ببين نمي‌خواي پاشي، نشو. ولي خواستم بگم سحري واست ماكاروني درست كردم. اگه پا نشي امير همشونو مي‌خوره.

مثل كسايي كه كنارشون خمپاره تركيده باشه، از جا مي‌پرم و دستشو مي‌گيرم، مي‌گم: تو كي ماكاروني درست كردي، من نفهميدم.

مي‌گه: خب ديشب واسه افطار درست كردم. دير اومدي. ماها خواب بوديم.

از خوشحالي خواب از سرم مي‌پره. مي‌گم: از اين به بعد به لقب رضاي مقدس! از طرف وبلاگ عبور مفتخر مي‌شي.

بس كه از رضاي مقدس تشكر مي كنم نزديك است حوالي اذان دعوايمان بشود. مي‌گه: كچلم كردي. به اندازه 20 سال آينده ازم تشكر كردي.

 

پانويس: اصولا ما مردها مثل اينكه از چيزهاي الكي خيلي زياد خوشحال مي‌شويم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم شهریور ۱۳۸۹ساعت 13:12  توسط مسعود يارضوي  | 

...

بدينوسيله از زحمات آقاي "برادر كُل" تقدير و تشكر ويژه به عمل مي‌آيد.

همچنين براي اداي تشكر، از این به بعد، امتياز mazda 3 وبلاگ عبور به ايشان تعلق مي‌گيرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم شهریور ۱۳۸۹ساعت 16:7  توسط مسعود يارضوي  | 

علي

پس از عمري شكيبايي ... شده اكنون تماشايي... هواي اين دل زهرايي

مي روم... به خاطر دلم... مي روم... به سوي حاصلم... مي روم... ولي شكسته بالم...

مي ميرم به شوق روي او... مي ميرم براي بوي او... مي ميرم به ياد زخم پهلو...

مي‌ميرم ز ياد كوچه ها... مي‌ميرم ز داغ شعله ها... مي‌ميرم...

 

پانويس: از من و اين همه كوچكي‌ام، چه برمي‌خيزد جز همين كه خانه‌ام را به عزاي تو بيارايم.

جز همين كه چند بيت شعر را كه هميشه به ياد تو زمزمه مي‌كنم... اينجا نيز تقرير كنم.

دوستت دارم كه در سويداي دلم نشسته‌اي...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم شهریور ۱۳۸۹ساعت 23:1  توسط مسعود يارضوي  | 

سحرهايي شبيه من

پني‌سيلين سخت خوابم كرده‌ بود.

بيدار مي‌شوم. ساعت 4:50 دقيقه.

با خودم مي‌گويم: "هنوز كلي تا اذان مونده!!! بخوابم يا پاشم...؟!"

با چشم بسته از تخت مي‌يام پايين و مي‌رم اتاق امير.

__من) امير پاشو. امييييير...

_امير) هوم... چقد تا اذان مونده؟

_من) هنوز خيلي. پاشو بي سحر نشي

امير هنوز خواب است. سرجايش مي‌نشيند و موبايلش را روشن ‌مي‌كند.

_امير) ديوانه اينكه 7 دقيقه به اذانه...!

_ من) هان...؟!

امير جست مي‌زند سمت در. من هم. دو تايي مي‌خوريم به هم. امير مي‌دود سمت آشپرخانه و من بر مي‌گردم زير تخت امير مشغول جستجو مي‌شوم. يادم‌ مي‌آيد اينجا تخت من نيست! برمي‌گردم به اتاق خودم و قرص‌ها و شربت‌ها را پيدا مي‌كنم. يادم مي‌آيد كه اين قرص‌هاي لعنتي را بايد با غذا خورد. از توي يخچال، ميوه و پنير و خرما هرچيز ديگري كه دم دستم مي‌رسد را برمي‌دارم و در حاليكه حفظ كردن تعادلشان روي دستم مشكل است، مي‌دوم سمت آشپزخانه. امير دارد دو دستي ماكاروني‌هاي افطار را مي‌خورد. و با يك دست ديگرش هم كه نمي‌دانم از كجا درآورده، مدام يك قلپ يك قلپ آب مي‌خورد. من هم مشغول مي‌شوم ولي وحشي‌تر از امير. اول قرص‌ها و بعد هم شربت‌ها. قاشق دم دست نيست. با كفگير شروع مي‌كنم به ماكاروني خوردن كه هسته يك خرماي لعنتي مي‌رود زير دندانم. آخ كوچكي مي‌گويم و مي‌روم سمت شير آب. امير مي‌گويد:" باز كه تو مي‌خواي از زير شير آب بخوري كه..."

مي‌گويم: "بيخيال بابا..." و آب مي‌خورم.

امير توي دستشويي مشغول مسواك زدن است و من توي حمام. به نوبت هم مي‌پريم جلوي تلويزيون كه ببينيم كه چقدر مانده تا اذان.

تلويزيون مي‌نويسد: "2 دقيقه مانده تا اذان صبح به افق تهران"

امير مسواكش تمام شده. مي‌گويد:"يادت نره، آب زياد بخور. مي‌گم حالا كه وقت نداري آب مسواكا رو قورت بده. دستگيرت بشه."

لبخندي كوچكي مي‌زنم و مي‌گويم" اوووووم".

و نايت گارد را كه مي‌گذارم روي دندان‌هايم، هنوز 30 ثانيه تا اذان مانده است.

 

پانويس: امروز كه 7 دقيقه وقت داشتيم. مي‌ترسم فردا بشود 5 دقيقه.

پانويس بعدي: گلو باز هم درد مي‌كند. دكتر جان لطف فرموده‌اند،‌ فهميده‌اند ما براي اين درد لعنتي كم طاقتيم، يك آمپول را تبديل كرده‌اند به 4 تا!

پانويس آخري: نامرديد اگر براي شفاي من دعا نكنيد! (رفقايي هم كه ماجراي گلودرد اين برادر كوچكشان را نمي‌دانند به پست‌هاي قبلي مراجعه كنند)

+ نوشته شده در  جمعه پنجم شهریور ۱۳۸۹ساعت 13:58  توسط مسعود يارضوي  | 

هفته دولت

خسته‌ام از اين همه آمارهاي تكراري كه خبرنگارها مدام از زير و روي دولت مي‌دهند.

با خودم فكر مي‌كنم اينطور نوشتن‌ها از دولت جز يك مشت پر كردن الكي فضاي بيگناه نت، هيچ خاصيت ديگري ندارد.

بايد خبرنگارها چشم‌هايشان را بشويند. نوشتن اين قبيل گزارش‌ها و خبرها حتما بايد جور ديگري باشد.

در واقع بايد به گونه‌اي باشد كه هر سه ضلع اخبار هفته دولت‌ (مردم، خبرنگار،‌ دولت) بتوانند حرف همديگر را بفهمند و هركس سهم خود را از اين فهميدن بردارد. اينكه مثلا دولت در فلان قسمت از كشور ۷۳۹ پروژه با اعتبار فلان مقدار ريال را مي‌خواهد افتتاح كند، باور كنيد خبرش مي‌تواند در زمره ثقيل‌ترين اخبار دنيا باشد. توانستم حرف را بگويم...؟!

اين گزارش را سعي كردم با چشم‌هايي شسته و با ديدي نو تقرير كنم. تك به تك عباراتش برآمده از خاطراتم و خبرهايي است كه در همين زمينه منتشر شده و من به عنوان يك خبرنگار، طي تمام سال‌هاي كاري‌ام، شاهد وقوع آنها بوده و يا خبرهايش را خوانده‌ام.

مي‌خواهم در اينجا از تمام كساني كه براي نوشتن اين گزارش ياري‌ام كردند، تشكر كنم. به ويژه از دبير خوبم، جناب آقاي كربلايي و از دوست خوبم مهندس كيان.

پانويس:

ببخشيد كه از كار خودم راضي‌ام. اولا كه به قول يكي از استادهاي خوب دانشگاهم؛ از خود راضي بودن لزوماً چيز بدي نيست و ثانياً از خودم راضي‌ام چون سه روز تمام را فكر كردم كه گزارشي بنويسم كه جديد باشد، تعريف بيجا از دولت نباشد، وجهي از مقايسه باشد، بيان ريز و درشت باشد، كوتاه باشد، حاوي لحظه‌هاي ناب باشد و... (و فكر مي‌كنم توانسته باشم، اين چند صفت را در گزارش مذكور متبلور كنم.)

همین گزارش در مشرق

همین گزارش در رجانیوز

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم شهریور ۱۳۸۹ساعت 10:58  توسط مسعود يارضوي  |